۱۰ پاسخ

مامان قوی و قهرمان
خیلی روزای سختی داشتی
ان شاالله یه معجزه دیگه برات بشه که همه چیز آقا هیراد اوکی بشه وکاملا خوب بشه
پسرت هم مثل خودت محکم و قوی هست

امیدوارم سلامت باشه پسرت
انشالله دامادیشو ببینی

باریکلا به شما مادر و دلسوز و مهربون. قطعا هیراد با وجود مادری چون شما یک قهرمان میشه🌹

ای جون دلم آفرین به پسرت و هزاران آفرین به تو مامان مهربون به خدا وقتی امثال شما رو میبینم احساس میکنم من اصلا لایق مادری نیستم وقتی زود خستخ میشم زود از کوره در میرم داد میزنم اشکم در اومد خاک تو سرم.امیدولرم خدا برای هم حفظتون کنه

عزیز دلم
امیدوارم موفقیتشو تو زندگی ببینی
یه جوری ذوقشو بکنی که همه این سختیات فراموشت بشه

وای عزیزم چقد تومهربونی چقد حرفات اروم کنندس میشه عکس هیراد پهلونو بفرستی

متاثر شدم. آرزومیکنم سلامتی، شادی، دل خوش، سربلندی داشته باشه. امیدوارم هیچوقت سختی نکشه

اما من، هر بار که به چشمانش نگاه می‌کنم، یک قهرمان می‌بینم. کسی که با تمامِ این محدودیت‌ها، باز هم می‌جنگد تا بماند و رشد کند. هیرادِ من، پسرِ قویِ من، شاید مسیرِ رشدش متفاوت باشد، اما او بزرگ‌ترین درسِ زندگی را به من داده: اینکه “زندگی” یعنی همین ایستادنِ مداوم، حتی وقتی که دنیا سرِ ناسازگاری دارد. من با تمامِ وجودم کنارش هستم، چون می‌دانم او برای روزهای درخشان‌تری ساخته شده است.»

حالا هیرادم با عینک و لنز، دنیا را با همان دیدِ محدودش تماشا می‌کند؛ بینایی‌اش کامل نیست، اما همان‌قدر که می‌بیند هم برای من معجزه است. این مسیرِ دشوار، تأثیر خودش را روی رشدش گذاشته؛ هنوز گردن نگرفته و خیلی از کارهایی که هم‌سن و سال‌هایش به راحتی انجام می‌دهند را او هنوز نمی‌تواند.

ده روزِ اول، سهمِ او از دنیا، دیواره‌های سرد دستگاه بود؛ به‌خاطر وزن پایین و زردی، تمامِ وجودم در آن ده روز در همان دستگاه خلاصه می‌شد. اما سختی‌ها اینجا تمام نشد؛ وقتی سه ماهه بود، فهمیدیم چشمانش آب مروارید دارد و مردمک‌هایش کوچک مانده است. آن روزها قلبم هزار بار شکست؛ سه بار عمل جراحی سنگین، سه بار بیهوشی، و نگاه‌های معصومانه او که دردهای بزرگ را در جثه‌ی کوچکش تحمل می‌کرد.

سوال های مرتبط

مامان آنیا مامان آنیا ۱۵ ماهگی
چه بگویم از دلم ..
دلی ک با کوچک ترین سخن میشکند
و با کوچک ترین سخن شاد .
چه بگویم از خودم از منی ک با خودم هم رو راست نیستم نمیدانم حالم خوب است یا نه
کمی که مینگرم پی میبرم که خوشبتم.
پاره ی تنی دارم ک دلیل ادامه ی زندگی من است، همسری دارم ک از خودم به من نزدیک تر است .
بخواهم حقیقت را بگویم همین همسر است که دلم را بیشتر میشکند
با کوچک ترین سخن و بی توجهی از سمت او قلب من لطمه می‌بینید.
دوستش دارم آری اوست که به من میفهماند عشق چیست آدم مغروری که گاه مهربان است و گاه سرد تر از یخ می‌شود .
گاه دستانش را ک میگیرم گرمایش همه درونم را می‌سوزاند و گاه سرمایش به اعماق وجودم نفوذ میکند و این منم که مییمرم!!
عشق چنین است مگر ؟
گاهی با من بد تا میکند مگر میشود با عشق خود چنین بد تا کرد !؟
گاهی برایش مهم نیستم و به چشمان زیبایش نمیایم انگار ک وجود ندارم .
گاهی ...
ولی من با وجود تمام بدی و خوبی هایش دوسش دارم انقدر که نمیتوان وصفش کنم و بگذار این چنین عشق مارا بسوزاند ...



پایان.
مامان Avina مامان Avina ۷ ماهگی
امروز با دختر شش‌ماهه‌ام در یکی از کوچه‌های یک محله قدیمی و ساده قدم می‌زدم. جلوی خانه‌ها چند بچه قد و نیم‌قد با پاهای برهنه و لباس‌های خاکی بازی می‌کردند؛ با صورت‌های نشسته و خنده‌هایی که تمام کوچه را پر کرده بود.

درِ یکی از خانه‌ها باز بود. دختربچه‌ای حدود یک‌ساله جلوی در نشسته بود. از سر کنجکاوی نگاهی به داخل انداختم. مادرش کمی آن‌طرف‌تر نشسته بود و به نوزادی که تازه به دنیا آمده بود شیر می‌داد. خانه ساده بود، زندگی بی‌تجمل و بی‌امکانات؛ اما روی لب‌هایش آرامشی بود که انگار هیچ عجله و نگرانی‌ای در دنیا نداشت.

همان‌جا با خودم فکر کردم…

من در دنیایی زندگی می‌کنم که پر از توصیه و هشدار است؛ پر از «مواظب باش» و «مبادا اتفاقی بیفتد». آن‌قدر که گاهی چندبار کنار گهواره می‌روم، فقط برای اینکه مطمئن شوم دخترم نفس می‌کشد.

اما آن مادر، با دو بچه کوچک در خانه‌ای ساده و با کمترین امکانات، آن‌قدر آسوده نشسته بود.

و همان‌جا در دلم این سؤال شکل گرفت:

کدام درست است؟این همه نگرانی من…

یا آن همه آرامش در دل زندگی‌ای ساده ؟
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
«بالاخره بعد از ۱۸ روز درِ بیمارستان پشت سرم بسته شد و رسیدم به کسی که تمام این روزها دلتنگش بودم...

دختر کوچولوم را که دیدم، انگار تمام دنیا برای چند لحظه ایستاد. نگاهش کردم و فهمیدم فقط من نبودم که این ۱۸ روز را با دلتنگی گذراندم... او هم دلتنگ من بود.

وقتی بغلم کرد، وقتی صورت کوچکش را به سینه‌ام چسباند، انگار می‌خواست تمام روزهای نبودنم را جبران کند. انگار می‌خواست مطمئن شود که مامانش واقعاً برگشته و قرار نیست دوباره از او دور شود.

این ۱۸ روز برای من پر از درد بود، پر از اشک، پر از شب‌هایی که با فکرش خوابم نمی‌برد... اما امروز وقتی دست‌های کوچکش دور گردنم حلقه شد، دلم شکست و دوباره ساخته شد.

گریه کردم... نه از درد بیماری... نه از خستگی بیمارستان... گریه کردم چون فهمیدم چقدر جای من در آغوش این کودک خالی بوده است.

یارا جان... اگر می‌دانستی مامانت در تمام این روزها چند بار اسم تو را زیر لب زمزمه کرد... اگر می‌دانستی چند شب با عکس تو خوابید و با اشک بیدار شد...

امروز که دوباره بوی موهایت را نفس کشیدم، انگار جان تازه‌ای گرفتم.

بعضی آغوش‌ها خانه‌اند... و آغوش تو، دخترم، بعد از ۱۸ روز آوارگی میان درد و دارو، امن‌ترین خانه دنیا بود... 🤍🥹»
مامان حلما مامان حلما ۸ ماهگی
گاهی که خانه‌ی کوچک‌مان در سکوتِ بعد از خوابِ او آرام می‌گیرد، می‌نشینم و به نقطه‌ای خیره می‌مانم. در آن لحظات، دلم برای «منِ» قبل از بارداری تنگ می‌شود.
دلم برای آن روزهایی لک زده که صبح‌ها را نه با صدای گریه‌ی نوزاد، که با کش‌وقوسِ آرامِ بدنم و سکوتِ صبحگاهی آغاز می‌کردم. برای آن‌وقتهایی که می‌توانستم بدون اینکه نگرانِ وقتِ شیردهی یا بیداری کسی باشم، ساعت‌ها کتاب بخوانم، به پیاده‌روی بروم یا حتی درِ خانه را پشت سرم ببندم و بی‌دغدغه، ساعتی برای خودم باشم. آن روزها، دنیایم محدود به رویاهای خودم بود و هیچ‌چیز، هیچ‌چیزِ دیگر، سنگینیِ مسئولیتِ جانِ کوچکی را روی شانه‌هایم نمی‌گذاشت.

اما هنوز در همان فکر و خیال‌ها، صدایِ نفس‌هایِ منظم و عمیقش از اتاقِ بغلی می‌آید. به سمتش می‌روم، کنارش می‌نشینم و انگشتانِ کوچکِ دستش را که در خواب مشت کرده، لمس می‌کنم. آنجاست که تمامِ آن دلتنگی‌هایِ خاکستری، در گرمایِ وجودِ او رنگ می‌بازد.

من بابتِ از دست دادنِ آن آزادی‌هایِ ساده، گاهی سوگوارم؛ بله، انکارش نمی‌کنم. اما وقتی چشمانش را باز می‌کند و با نگاهی که انگار تمامِ هستیِ مرا در خودش دارد به من می‌نگرد، حس می‌کنم قلبم در سینه برای گنجایشِ این‌همه عشق، خیلی کوچک است.

من، همان زنی هستم که دلش برای تنهایی‌هایش تنگ شده و همان زنی که حالا، با وجودِ این دخترک، به تمامِ معنا «کامل» است. این تضاد، این سنگینی و این شیرینیِ هم‌زمان، شاید عجیب‌ترین تجربه‌ی زیستن باشد؛ اینکه بدانی بخشی از خودت را در گذشته جا گذاشته‌ای، اما در عوض، دنیایی را به دست آورده‌ای که با هیچ‌چیزِ دیگری در این جهان عوضش نمی‌کنی.»
مامان مارشمالو👶 مامان مارشمالو👶 ۸ ماهگی
بنظرتون چرا بارداری و زایمان برای خیلی ها یک ترس بزرگه؟؟؟
قبل از آگاهی و تجربش برای ماهم ترسناک بود
اما الان یک امر طبیعی و حتی خیلی ام شیرین به حساب میاد(برای من که هم بارداری هم زایمان پروسه بسیار راحت و خوب و خاطرانگیز بود🥲

ترس از ناشناخته‌ها طبیعی است و باید به یاد داشته باشید که زایمان نیز پدیده‌ای طبیعی است. اگر شما تصمیم گرفته‌اید که انسانی را به دنیا بیاورید، تقریباً نصف راه را رفته‌اید و زایمان ترسی بیشتر از آن ندارد. مطمئن باشید با داشتن اطلاعات کافی در مورد چگونگی و مراحل زایمان می‌توانید بر ترس‌های خود غلبه کنید🩵

به خاطر داشته باشید که در طول تاریخ، زنان زیادی پیش از شما نیز زایمان کرده‌اند، کودکانی به دنیا آورده و با سلامت کامل زندگی کرده‌اند؛ به زودی شما نیز به این دسته خواهید پیوست. با این حال، بهترین راه برای رهایی کامل از ترس زایمان، کسب اطلاعاتی دربارۀ آن است. لازم است بیشتر دربارۀ ترس‌های رایج زایمان بخوانید تا حقایق، شما را در غلبه بر ترستان یاری دهد🌱🌹)
مامان جوجه مامان جوجه ۹ ماهگی
«کیانِ قشنگم،

امروز که تقویم را نگاه می‌کنم و می‌بینم هشت ماه از آمدنت به زندگی ما گذشته، باورم نمی‌شود چقدر زود این روزها گذشت. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار نگاهت در نگاهم گره خورد و دنیایم رنگ تازه‌ای گرفت.

در این هشت ماه، با تو دوباره زندگی را یاد گرفتم؛ با هر لبخندت جان گرفتم و با هر پیشرفت کوچکت، دلم از غرور و عشق پر شد. هنوز یادم هست چهار ماهه بودی که برای اولین بار غلت زدی و ما با ذوق، انگار بزرگ‌ترین اتفاق دنیا را جشن گرفتیم. سه ماه و بیست روزه که شدی، اولین «دد» را گفتی و دل ما را بردی… و پنج ماهه که شدی، با گفتن «بابا» خانه را پر از شادی کردی.

هفت ماه و چهار روزه، اولین دندون کوچولویت جوانه زد؛ همان لبخندِ بی‌دندانی‌ات هم برایمان دنیا بود، چه برسد به آن مروارید کوچولو. هفت ماه و بیست و پنج روزه چهار دست‌وپا راه افتادی و دیگر هیچ گوشه‌ای از خانه از کنجکاوی‌هایت در امان نبود. و فقط دو روز بعد، هفت ماه و بیست و هفت روزه، با دست‌های کوچکت از وسایل گرفتی و ایستادی… همان لحظه‌ای که فهمیدم پسرم دارد قدم‌به‌قدم بزرگ می‌شود.

کیانِ عزیزم، این هشت ماه فقط گذر زمان نبود؛ تماشای رشد معجزه‌وار تو بود. هشت ماهی که هر ثانیه‌اش برای من خاطره شد، هر خنده‌اش آرامش، و هر صدایش موسیقیِ قلبم.

هشت ماهگی‌ات مبارک نورِ زندگیِ ما.
بزرگ شدنت را می‌بینم و به تو افتخار می‌کنم، اما در دلم همیشه همان نوزادِ کوچکِ اولین روزها می‌مانی. دوستت دارم بیشتر از تمام واژه‌هایی که می‌توانند این عشق را توصیف کنند.» 💙🧿✨