مامان قوی و قهرمان
خیلی روزای سختی داشتی
ان شاالله یه معجزه دیگه برات بشه که همه چیز آقا هیراد اوکی بشه وکاملا خوب بشه
پسرت هم مثل خودت محکم و قوی هست
امیدوارم سلامت باشه پسرت
انشالله دامادیشو ببینی
باریکلا به شما مادر و دلسوز و مهربون. قطعا هیراد با وجود مادری چون شما یک قهرمان میشه🌹
ای جون دلم آفرین به پسرت و هزاران آفرین به تو مامان مهربون به خدا وقتی امثال شما رو میبینم احساس میکنم من اصلا لایق مادری نیستم وقتی زود خستخ میشم زود از کوره در میرم داد میزنم اشکم در اومد خاک تو سرم.امیدولرم خدا برای هم حفظتون کنه
عزیز دلم
امیدوارم موفقیتشو تو زندگی ببینی
یه جوری ذوقشو بکنی که همه این سختیات فراموشت بشه
وای عزیزم چقد تومهربونی چقد حرفات اروم کنندس میشه عکس هیراد پهلونو بفرستی
متاثر شدم. آرزومیکنم سلامتی، شادی، دل خوش، سربلندی داشته باشه. امیدوارم هیچوقت سختی نکشه
اما من، هر بار که به چشمانش نگاه میکنم، یک قهرمان میبینم. کسی که با تمامِ این محدودیتها، باز هم میجنگد تا بماند و رشد کند. هیرادِ من، پسرِ قویِ من، شاید مسیرِ رشدش متفاوت باشد، اما او بزرگترین درسِ زندگی را به من داده: اینکه “زندگی” یعنی همین ایستادنِ مداوم، حتی وقتی که دنیا سرِ ناسازگاری دارد. من با تمامِ وجودم کنارش هستم، چون میدانم او برای روزهای درخشانتری ساخته شده است.»
حالا هیرادم با عینک و لنز، دنیا را با همان دیدِ محدودش تماشا میکند؛ بیناییاش کامل نیست، اما همانقدر که میبیند هم برای من معجزه است. این مسیرِ دشوار، تأثیر خودش را روی رشدش گذاشته؛ هنوز گردن نگرفته و خیلی از کارهایی که همسن و سالهایش به راحتی انجام میدهند را او هنوز نمیتواند.
ده روزِ اول، سهمِ او از دنیا، دیوارههای سرد دستگاه بود؛ بهخاطر وزن پایین و زردی، تمامِ وجودم در آن ده روز در همان دستگاه خلاصه میشد. اما سختیها اینجا تمام نشد؛ وقتی سه ماهه بود، فهمیدیم چشمانش آب مروارید دارد و مردمکهایش کوچک مانده است. آن روزها قلبم هزار بار شکست؛ سه بار عمل جراحی سنگین، سه بار بیهوشی، و نگاههای معصومانه او که دردهای بزرگ را در جثهی کوچکش تحمل میکرد.
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.