۳ پاسخ

عزیزم😍❤️خوشبختیشو ببینی ايشالله

عکسات با من 💎☔️ فقط با ۸۰ تومن ✨🌦
تبدیل عکس خونگی به آتلیه ای با تم های جدید 🍒🍓

@ilamiiiiii آیدی روبیک
   @Dilanhosein آیدی تلگرام
🌱🧜‍♀ثبت سفارش ۰۹۹۳۱۴۰۰۹۶۰ پیام رسان روبیکا یا تلگرام پیام بزارید🌱🧜‍♀🍌

آخی عزیزم خدا حفظش کنه بزرگ شدن و قد کشیدنشو ببینی 😍🤩
پسر منم هفت ماهشه

سوال های مرتبط

مامان جوجه مامان جوجه ۱۰ ماهگی
«کیانِ قشنگم،

امروز که تقویم را نگاه می‌کنم و می‌بینم هشت ماه از آمدنت به زندگی ما گذشته، باورم نمی‌شود چقدر زود این روزها گذشت. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار نگاهت در نگاهم گره خورد و دنیایم رنگ تازه‌ای گرفت.

در این هشت ماه، با تو دوباره زندگی را یاد گرفتم؛ با هر لبخندت جان گرفتم و با هر پیشرفت کوچکت، دلم از غرور و عشق پر شد. هنوز یادم هست چهار ماهه بودی که برای اولین بار غلت زدی و ما با ذوق، انگار بزرگ‌ترین اتفاق دنیا را جشن گرفتیم. سه ماه و بیست روزه که شدی، اولین «دد» را گفتی و دل ما را بردی… و پنج ماهه که شدی، با گفتن «بابا» خانه را پر از شادی کردی.

هفت ماه و چهار روزه، اولین دندون کوچولویت جوانه زد؛ همان لبخندِ بی‌دندانی‌ات هم برایمان دنیا بود، چه برسد به آن مروارید کوچولو. هفت ماه و بیست و پنج روزه چهار دست‌وپا راه افتادی و دیگر هیچ گوشه‌ای از خانه از کنجکاوی‌هایت در امان نبود. و فقط دو روز بعد، هفت ماه و بیست و هفت روزه، با دست‌های کوچکت از وسایل گرفتی و ایستادی… همان لحظه‌ای که فهمیدم پسرم دارد قدم‌به‌قدم بزرگ می‌شود.

کیانِ عزیزم، این هشت ماه فقط گذر زمان نبود؛ تماشای رشد معجزه‌وار تو بود. هشت ماهی که هر ثانیه‌اش برای من خاطره شد، هر خنده‌اش آرامش، و هر صدایش موسیقیِ قلبم.

هشت ماهگی‌ات مبارک نورِ زندگیِ ما.
بزرگ شدنت را می‌بینم و به تو افتخار می‌کنم، اما در دلم همیشه همان نوزادِ کوچکِ اولین روزها می‌مانی. دوستت دارم بیشتر از تمام واژه‌هایی که می‌توانند این عشق را توصیف کنند.» 💙🧿✨
مامان آوینا مامان آوینا ۷ ماهگی
مرواریدِ بی‌قرار؛ روایتِ هفت‌ماهگی

امروز، در میانِ لبخندهایِ دندان‌دارت، ردپایِ شب‌هایِ سخت را می‌بینم…

دختر کوچولوی من، اولین دندانِ تو بالاخره از میانِ لثه‌هایِ ظریفت بیرون زد؛ اما این مرواریدِ کوچک، به راحتیِ یک لبخند ساده به دنیا نیامد. او از میانِ شب‌هایِ طولانی، از میانِ گریه‌هایِ بی‌دلیلِ نیمه‌شب و از میانِ بی‌قراری‌هایِ تو، راه خود را باز کرد.

می‌دانم که این هفت‌ماهگی، برای تو هم آسان نبوده است. دیدم که چطور با دست‌هایِ کوچکت لثه‌هایت را لمس می‌کردی و چطور نگاهت از بی‌قراری، به دنبالِ آرامشی می‌گشت که فقط در آغوشِ من پیدا می‌شد. من هم در آن شب‌ها، میانِ خستگیِ مفرط و نگرانی، فقط به یک چیز فکر می‌کردم: «این بی‌قراری، نشانه‌ی رشدِ توست؛ نشانه‌ی اینکه تو داری با تمامِ وجودت، خودت را به این دنیا پیوند می‌زنی.»حالا که این دندانِ کوچک در لبخندت می‌درخشد، تمامِ آن شب‌هایِ سخت، ناگهان معنا پیدا می‌کنند. آن گریه‌ها، حالا تبدیل شده‌اند به یک شیطنتِ شیرین و آن بی‌قراری‌ها، حالا به یک پیروزیِ کوچک در مسیرِ بزرگ شدنِ تو بدل شده‌اند.

می‌بینم که چطور لبخندت تغییر کرده؛ حالا دیگر فقط یک حسِ خوشایند نیست، بلکه با هر بار خندیدن، درخششِ این مرواریدِ کوچک، به من یادآوری می‌کند که سختی‌ها همیشه به یک زیباییِ ماندگار ختم می‌شوند.

۱۴۰۵/۰۵/۰۵