۳ پاسخ

عزیزمممممم 🥹 ، خداحفظش کنه
یعنی هشت ماهگی نینی می‌رید سر کار؟

عزیزم پایدار باشه🙏♥️

واییی ننه موهاشو خودوووووو
دامادش کنی عزیزم

سوال های مرتبط

مامان آقا شاهان👶 مامان آقا شاهان👶 ۷ ماهگی
شش ماه پیش، خدا زیباترین هدیه‌ی زندگی‌ام را در آغوشم گذاشت😍😍؛ هدیه‌ای به نام شاهان... 🤍💙💙❤❤
از همان اولین نفس، تمام دنیایم رنگ دیگری گرفت. انگار قلبم از سینه بیرون آمد و در آغوشم آرام گرفت. حالا شش ماه است که با هر لبخندت جان می‌گیرم، با هر نگاهت عاشق‌تر می‌شوم و با هر نفس کشیدنت، هزار بار خدا را شکر می‌کنم.
پسرم...
اگر روزی از من بپرسند بزرگ‌ترین معجزه‌ی زندگی‌ات چه بود، بدون لحظه‌ای فکر کردن، نام تو را می‌آورم. تو آمدی تا به من یاد بدهی عشق، حد و مرز ندارد.
آرزو می‌کنم تمام آسمان، سقف امن روزهایت باشد؛ تمام فرشته‌ها نگهبان لبخندت باشند و خداوند، تمام عمر دستت را رها نکند.
شش ماهه شدی، اما برای من انگار هزار سال است که دوستت دارم... و می‌دانم تا آخرین نفس، این عشق هر روز عمیق‌تر خواهد شد.
شش ماهگی‌ات مبارک، تمام دنیای مامان.
دوستت دارم؛ بی‌انتها، بی‌دلیل و تا همیشه... 💙👶🏻✨



به ماند به یادگاااری از شیش ماهگی قلبممم عشقممم نفسم شاهاان💙💙
❤❤❤۱۴۰۵/۵/۴💙💙
مامان ✨️🩷Zahra مامان ✨️🩷Zahra ۱۱ ماهگی
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱ سالگی
نامه ای مادرانه به فرزندانمان👩‍🍼👩‍🍼👩‍🍼
عزیزترینم، نور چشمم… نمی‌دونی چقدر قلبم از داشتنت لبریزه. 🥺 وقتی برای اولین بار بغلت کردم، انگار تمام دنیا رو تو دستام جا داده بودن. 🥰 روزها میگذرن و تو هر روز بزرگتر میشی، هر روز یه چیز جدید یاد میگیری و من با هر قدمت، با هر نگاهت، با هر لبخندت، هزار بار زندگی می‌کنم. 😊💖
شاید ندونی، اما شب‌هایی که از خستگی چشمام سیاهی میره و باز بیدارم تا تو راحت بخوابی، با خودم میگم این خستگی‌ها فدای یه تار موت. 😥🤱🏻 وقتی مریض میشی، انگار جون از تنم میره و حاضرم همه دردهای دنیا رو به جون بخرم تا تو فقط خوب باشی. 😔
تو فقط یه بچه نیستی، تو تمام زندگی منی، تو دلیل نفس کشیدنی، تو امید منی برای فردا. ✨👶🏻 می‌دونم یه روز بزرگ میشی، از من دور میشی، اما قلب من همیشه و همیشه برای تو خواهد تپید.💖🌟
خدا تو رو برام حفظ کنه فرشته کوچولوی من. 😇🙏 کاش می‌تونستم همه‌ی خوشبختی‌های دنیا رو توی دستام بگیرم و تقدیمت کنم. 😘 دوستت دارم، بیشتر از هر چیزی تو این دنیا… 😭💖🫂
مامان پَنآهـ🦢🌙 مامان پَنآهـ🦢🌙 ۸ ماهگی
🍲🤍 امروز، عطرِ عشق در قابلمه‌ی دخترِ خانه می‌جوشید…🎀🐣❤️

برای پناهِ خانوم، سوپی مقوی و سرشار از مواد مغذی بار گذاشتم
ترکیبی از:
✓ هویج
✓پیاز
✓ نخودفرنگی
✓عدس
✓ماش
✓جعفری
✓سیب‌زمینی
✓ماهیچه
✓برنج
ترکیبی ساده، اما با وسواسِ تمام انتخاب‌شده؛ چرا که برای کوچک‌ترین عضوِ خانه، هیچ چیز نباید معمولی باشد. ✨

و برنجِ این سوپ، از همان شالیزارهای حوالی شهر خودمان است؛ برنجی اصیل با عطری متمایز و طعمی دلنشین که کافی‌ست در قابلمه جان بگیرد تا رایحه‌اش تمام خانه را پر کند. 🌾🍚
من به‌جای نیم‌دانه، همین برنج را انتخاب می‌کنم؛ چون عطر و کیفیتش برای من بخشی از لذتِ غذای پناه است.

برای من، آشپزیِ پناه فقط آماده‌کردن یک وعده‌ی غذایی نیست؛
مراسمی‌ست از جنسِ عشق، دقت و وسواسِ مادرانه…
هر وعده را با حوصله آماده می‌کنم و ترجیح می‌دهم غذا در قابلمه‌ی مسی آرام‌آرام پخته شود؛ با همان صبر و طمأنینه‌ای که گویی قرار است عطرِ خانه را هم در خود نگه دارد. 🤍

حریره اما قصه‌ی خودش را دارد؛
برای لطافت بیشتر و رسیدن به بافتی ابریشمی و یکدست، آن را در تفلون آماده می‌کنم.

شاید در نگاه اول، فقط یک کاسه سوپ باشد…
اما من به جزئیاتش فکر کرده‌ام؛
از دانه‌ی برنجی که عطر شالیزارهای دیارمان را با خود دارد،
تا قابلمه‌ای که غذا در آن با حوصله جان می‌گیرد.

برای پناهِ خانوم،
غذا فقط غذا نیست؛
روایتِ کوچکی‌ست از عشق‌های بزرگی که هر روز، آرام و بی‌صدا، در خانه‌ی ما اتفاق می‌افتند. 🤍🌾

#ایده#غذا#سزارین#نوزاد#وزن
مامان معین مامان معین ۱ سالگی
خدایا شکرت که تونستم باردار بشم و کمکم کردی ک ۹ ماه با سر افرازی و قدرت از پس حالت تهوع های وحشتناک وآزمایش خونهای هر ماهه با افتخار پشت سر بزارم شب زایمان کنارم بودی با تمام سختی و اذیتی که شدم اما باز تو کنارم بودی و بهم توانایی دادی قدرتی دادی ک بتونم فرزدت رو ب دنیا بیارم خدایا شکرت بابت مهربونی در حقم کردی و فرزندی از جنس خودت بهم دادی که هر لحظه و هر دقیقه که دستو پای کوچکش نگاه میکنم دلم قنج میره از زیبایش ممنونم ازت که لطف و محبت رو برای من سنگ تموم گزاشتی لحظاتی که زردی داشت و فقط با یه پوشک توی دستگاه بود برای من سخت بود اما تو کنارم بودی تو کنارش بودی همه چیز با تمام خوب و سخت بودنش گزشت و تو در همه حال کنارم بودی هیچوقت من رو تنها نگذاشتی خدای من هزاران بار تورو شکر میکنم تو اونقدر مهربانی که همیشه دست محبتت روی سرم بوده کاش من هم بتونم بنده خوبی برای تو باشم کاش تو هم از من راضی باشی خدایا هر لحظه شکرت خدایا کشورم جانم وطنم ایران رو نجات بده از دست هرچی ظالمه نجات بده از دست آدمای بد نجات بده خدای خوبم امنیت رو آرامش رو به کشورم و به هموطنان برگردون خدایا اونقدر کشورم رونق پیدا کنه اونقدر موفق باشه که فرزندانش با افتخار داخل خاک کشور بزرگ بشن
مامان حلما مامان حلما ۱۰ ماهگی
گاهی که خانه‌ی کوچک‌مان در سکوتِ بعد از خوابِ او آرام می‌گیرد، می‌نشینم و به نقطه‌ای خیره می‌مانم. در آن لحظات، دلم برای «منِ» قبل از بارداری تنگ می‌شود.
دلم برای آن روزهایی لک زده که صبح‌ها را نه با صدای گریه‌ی نوزاد، که با کش‌وقوسِ آرامِ بدنم و سکوتِ صبحگاهی آغاز می‌کردم. برای آن‌وقتهایی که می‌توانستم بدون اینکه نگرانِ وقتِ شیردهی یا بیداری کسی باشم، ساعت‌ها کتاب بخوانم، به پیاده‌روی بروم یا حتی درِ خانه را پشت سرم ببندم و بی‌دغدغه، ساعتی برای خودم باشم. آن روزها، دنیایم محدود به رویاهای خودم بود و هیچ‌چیز، هیچ‌چیزِ دیگر، سنگینیِ مسئولیتِ جانِ کوچکی را روی شانه‌هایم نمی‌گذاشت.

اما هنوز در همان فکر و خیال‌ها، صدایِ نفس‌هایِ منظم و عمیقش از اتاقِ بغلی می‌آید. به سمتش می‌روم، کنارش می‌نشینم و انگشتانِ کوچکِ دستش را که در خواب مشت کرده، لمس می‌کنم. آنجاست که تمامِ آن دلتنگی‌هایِ خاکستری، در گرمایِ وجودِ او رنگ می‌بازد.

من بابتِ از دست دادنِ آن آزادی‌هایِ ساده، گاهی سوگوارم؛ بله، انکارش نمی‌کنم. اما وقتی چشمانش را باز می‌کند و با نگاهی که انگار تمامِ هستیِ مرا در خودش دارد به من می‌نگرد، حس می‌کنم قلبم در سینه برای گنجایشِ این‌همه عشق، خیلی کوچک است.

من، همان زنی هستم که دلش برای تنهایی‌هایش تنگ شده و همان زنی که حالا، با وجودِ این دخترک، به تمامِ معنا «کامل» است. این تضاد، این سنگینی و این شیرینیِ هم‌زمان، شاید عجیب‌ترین تجربه‌ی زیستن باشد؛ اینکه بدانی بخشی از خودت را در گذشته جا گذاشته‌ای، اما در عوض، دنیایی را به دست آورده‌ای که با هیچ‌چیزِ دیگری در این جهان عوضش نمی‌کنی.»
مامان سمانه مامان سمانه ۱۰ ماهگی
درد دل با خدا
خدای مهربانم
تو از همه‌ی زوایای پنهان و پیدای زندگی‌ام باخبری؛ از خستگی‌هایی که در نگاهِ من پنهان می‌شود، از اشک‌هایی که قبل از فرو ریختن، در دلم می‌سوزد،
و از آه‌هایی که حتی فرصت بیرون آمدن از سینه‌ام را پیدا نمی‌کنند.
پروردگارا
من در میانِ نقش‌های متعدد زندگی‌ام،
گاه آن‌چنان خسته می‌شوم که خودم را در شلوغیِ روزمرگی گم می‌کنم.
تو می‌دانی میانِ مادر بودن، همسر بودن، فرزند بودن و محصل بودن،
چه اندازه دلم به یک آغوشِ امن نیاز دارد؛
آغوشی که جز نزد تو نمی‌یابم.
خدایا
گاهی در سکوتِ شب،
ترس‌هایم از آینده، اشتباهات گذشته،
و ناتوانی‌ام در برابر بعضی لحظه‌ها رو به روی من می‌ایستند.
من با تمام این ضعف‌ها و دل‌تنگی‌ها، به سوی تو می‌آیم،
چون می‌دانم تنها تویی که قضاوت نمی‌کنی،
بلکه می‌شنوی، می‌بخشی و آرامش می‌بخشی.
از تو می‌خواهم
قلبِ خسته‌ام را در پناه رحمتت آرام کنی،
ذهن مضطربم را از هجومِ نگرانی‌ها رها گردانی، و به من نیرویی عطا کنی
تا در این راه دشوار، هم در امتحانات زندگی و هم در مسیر علم، استوار بمانم و مأیوس نشوم.
خدایا
به تو شکایت نمی‌آورم از روی بی‌صبری،
بلکه چون تو را نزدیک‌ترین مهربان می‌دانم، حرف‌هایم را پیش تو می‌گویم.
تو خود می‌دانی در دل من چه می‌گذرد،
پس آن‌گونه که شایسته‌ی کرم توست،
برایم گشایشی از جنس نور، امید و آرامش رقم بزن.

پروردگارا
دستم را رها مکن، کاری کن که در هر خستگی و اندوه،اولین نامی که بر زبان و در دل من می‌نشیند، نامِ تو باشد.»

#دندان #الرژی نوزاد #تناسب اندام #واکسن #سوراخ گوش

#گوش و شنوایی #پوشک #پریود #ترک پوستی #قلب #رفلاکس #کولیک #گهواره#استفراغ نوزاد