شکرگزاری روز بیست و سوم
۱۴۰۵/۰۷/۰۲
. خدایا شکرت برای احساس خوشبختی که دارم
خدایا، از تو ممنونم که باعث شدی اتفاقات خوب در زندگی من بیفتد و از این بابت، احساس شادی و خوشبختی می‌کنم.
۲) خدایا شکرت برای سلامتی که دارم
خدایا، ممنونم که یک روز دیگر به من دادی که در صحت و سلامت کامل بتوانم برای تمام کارهایی که برای من انجام داده‌ای یا قرار است انجام دهی، شکرگزارت باشم.
۳. خدایا شکرت برای زندگی آرامی که دارم
خدایا شکرت از این که به من کمک کردی تا بتوانم زندگی‌ام را طوری سازماندهی کنم که احساس آرامش داشته باشم. خدایا از تو سپاسگزارم که این امکان را برای من فراهم کردی که با آرامش استراحت کنم و با کمک تو بتوانم نور صبح را دوباره ببینم.

. خدایا شکرت برای نعمت‌هایی که به من دادی
خدایا شکرت برای خانه و مکان امنی که دارم و می‌توانم شب و روزم را در آنجا بگذرانم.

خدایا، برای همه نعمت‌هایی که به من دادی، سلامتی‌ام، موفقیت تحصیلیم، شغل خوبی که دارم، سقف بالای سرم و برای لطف و محبتت از تو سپاسگزارم. برکتی به رؤیای قلبم بده و قدرتی برای تحقق آن رؤیاها به من عطا کن.
۵. خدایا شکرت برای خانواده و دوستان خوبی که دارم
خدایا شکرت برای خانواده و دوستان مهربانی که به من عطا کردی و من را از هر آسیبی حفظ کردی. اگر تو نبودی، نمی‌توانستم رؤیاهایم را برآورده کنم. ممنون که همیشه مراقب من هستی.❤️✨

تصویر
۱ پاسخ

واقعا خدارو شکر بابت همه چی شکر

سوال های مرتبط

مامان معین مامان معین ۱ سالگی
خدایا شکرت که تونستم باردار بشم و کمکم کردی ک ۹ ماه با سر افرازی و قدرت از پس حالت تهوع های وحشتناک وآزمایش خونهای هر ماهه با افتخار پشت سر بزارم شب زایمان کنارم بودی با تمام سختی و اذیتی که شدم اما باز تو کنارم بودی و بهم توانایی دادی قدرتی دادی ک بتونم فرزدت رو ب دنیا بیارم خدایا شکرت بابت مهربونی در حقم کردی و فرزندی از جنس خودت بهم دادی که هر لحظه و هر دقیقه که دستو پای کوچکش نگاه میکنم دلم قنج میره از زیبایش ممنونم ازت که لطف و محبت رو برای من سنگ تموم گزاشتی لحظاتی که زردی داشت و فقط با یه پوشک توی دستگاه بود برای من سخت بود اما تو کنارم بودی تو کنارش بودی همه چیز با تمام خوب و سخت بودنش گزشت و تو در همه حال کنارم بودی هیچوقت من رو تنها نگذاشتی خدای من هزاران بار تورو شکر میکنم تو اونقدر مهربانی که همیشه دست محبتت روی سرم بوده کاش من هم بتونم بنده خوبی برای تو باشم کاش تو هم از من راضی باشی خدایا هر لحظه شکرت خدایا کشورم جانم وطنم ایران رو نجات بده از دست هرچی ظالمه نجات بده از دست آدمای بد نجات بده خدای خوبم امنیت رو آرامش رو به کشورم و به هموطنان برگردون خدایا اونقدر کشورم رونق پیدا کنه اونقدر موفق باشه که فرزندانش با افتخار داخل خاک کشور بزرگ بشن
مامان حلما مامان حلما ۱۱ ماهگی
گاهی که خانه‌ی کوچک‌مان در سکوتِ بعد از خوابِ او آرام می‌گیرد، می‌نشینم و به نقطه‌ای خیره می‌مانم. در آن لحظات، دلم برای «منِ» قبل از بارداری تنگ می‌شود.
دلم برای آن روزهایی لک زده که صبح‌ها را نه با صدای گریه‌ی نوزاد، که با کش‌وقوسِ آرامِ بدنم و سکوتِ صبحگاهی آغاز می‌کردم. برای آن‌وقتهایی که می‌توانستم بدون اینکه نگرانِ وقتِ شیردهی یا بیداری کسی باشم، ساعت‌ها کتاب بخوانم، به پیاده‌روی بروم یا حتی درِ خانه را پشت سرم ببندم و بی‌دغدغه، ساعتی برای خودم باشم. آن روزها، دنیایم محدود به رویاهای خودم بود و هیچ‌چیز، هیچ‌چیزِ دیگر، سنگینیِ مسئولیتِ جانِ کوچکی را روی شانه‌هایم نمی‌گذاشت.

اما هنوز در همان فکر و خیال‌ها، صدایِ نفس‌هایِ منظم و عمیقش از اتاقِ بغلی می‌آید. به سمتش می‌روم، کنارش می‌نشینم و انگشتانِ کوچکِ دستش را که در خواب مشت کرده، لمس می‌کنم. آنجاست که تمامِ آن دلتنگی‌هایِ خاکستری، در گرمایِ وجودِ او رنگ می‌بازد.

من بابتِ از دست دادنِ آن آزادی‌هایِ ساده، گاهی سوگوارم؛ بله، انکارش نمی‌کنم. اما وقتی چشمانش را باز می‌کند و با نگاهی که انگار تمامِ هستیِ مرا در خودش دارد به من می‌نگرد، حس می‌کنم قلبم در سینه برای گنجایشِ این‌همه عشق، خیلی کوچک است.

من، همان زنی هستم که دلش برای تنهایی‌هایش تنگ شده و همان زنی که حالا، با وجودِ این دخترک، به تمامِ معنا «کامل» است. این تضاد، این سنگینی و این شیرینیِ هم‌زمان، شاید عجیب‌ترین تجربه‌ی زیستن باشد؛ اینکه بدانی بخشی از خودت را در گذشته جا گذاشته‌ای، اما در عوض، دنیایی را به دست آورده‌ای که با هیچ‌چیزِ دیگری در این جهان عوضش نمی‌کنی.»