امروز با دختر شش‌ماهه‌ام در یکی از کوچه‌های یک محله قدیمی و ساده قدم می‌زدم. جلوی خانه‌ها چند بچه قد و نیم‌قد با پاهای برهنه و لباس‌های خاکی بازی می‌کردند؛ با صورت‌های نشسته و خنده‌هایی که تمام کوچه را پر کرده بود.

درِ یکی از خانه‌ها باز بود. دختربچه‌ای حدود یک‌ساله جلوی در نشسته بود. از سر کنجکاوی نگاهی به داخل انداختم. مادرش کمی آن‌طرف‌تر نشسته بود و به نوزادی که تازه به دنیا آمده بود شیر می‌داد. خانه ساده بود، زندگی بی‌تجمل و بی‌امکانات؛ اما روی لب‌هایش آرامشی بود که انگار هیچ عجله و نگرانی‌ای در دنیا نداشت.

همان‌جا با خودم فکر کردم…

من در دنیایی زندگی می‌کنم که پر از توصیه و هشدار است؛ پر از «مواظب باش» و «مبادا اتفاقی بیفتد». آن‌قدر که گاهی چندبار کنار گهواره می‌روم، فقط برای اینکه مطمئن شوم دخترم نفس می‌کشد.

اما آن مادر، با دو بچه کوچک در خانه‌ای ساده و با کمترین امکانات، آن‌قدر آسوده نشسته بود.

و همان‌جا در دلم این سؤال شکل گرفت:

کدام درست است؟این همه نگرانی من…

یا آن همه آرامش در دل زندگی‌ای ساده ؟

تصویر
۶ پاسخ

ی جورایی انگار خودمون زندگی رو برای خودمون سخت میکنیم🥺🫠

به نظرم زندگی اونا از ما بهتره

باورت میشه انقد استرس دارم ک امروز ت خونمون یکم سروصدا شد خیلی کما دخترمم خواب بود نگران شدم ک چرا بیدار نشد خودم رفتم بیدارش کردم تا این حد استرسی شدمم

چقد قششنگ گفتی منی ک اینقدب دخترم حساسم ک حاظر نیستم تا ی نیم ساعت بزارم‌دس یکی هزار فکر ناجور میکنم

مگه میشه واقعا از ظاهر،زندگی کسیو قضاوت کرد؟؟؟
قطعا کسی که بی امکاناته و درامدش کمتره دردش خیلی بیشتره منتها از سر ناچاری مجبور ب تحملو لبخنده

زیبا و قابل تامل

سوال های مرتبط

مامان حلما مامان حلما ۸ ماهگی
گاهی که خانه‌ی کوچک‌مان در سکوتِ بعد از خوابِ او آرام می‌گیرد، می‌نشینم و به نقطه‌ای خیره می‌مانم. در آن لحظات، دلم برای «منِ» قبل از بارداری تنگ می‌شود.
دلم برای آن روزهایی لک زده که صبح‌ها را نه با صدای گریه‌ی نوزاد، که با کش‌وقوسِ آرامِ بدنم و سکوتِ صبحگاهی آغاز می‌کردم. برای آن‌وقتهایی که می‌توانستم بدون اینکه نگرانِ وقتِ شیردهی یا بیداری کسی باشم، ساعت‌ها کتاب بخوانم، به پیاده‌روی بروم یا حتی درِ خانه را پشت سرم ببندم و بی‌دغدغه، ساعتی برای خودم باشم. آن روزها، دنیایم محدود به رویاهای خودم بود و هیچ‌چیز، هیچ‌چیزِ دیگر، سنگینیِ مسئولیتِ جانِ کوچکی را روی شانه‌هایم نمی‌گذاشت.

اما هنوز در همان فکر و خیال‌ها، صدایِ نفس‌هایِ منظم و عمیقش از اتاقِ بغلی می‌آید. به سمتش می‌روم، کنارش می‌نشینم و انگشتانِ کوچکِ دستش را که در خواب مشت کرده، لمس می‌کنم. آنجاست که تمامِ آن دلتنگی‌هایِ خاکستری، در گرمایِ وجودِ او رنگ می‌بازد.

من بابتِ از دست دادنِ آن آزادی‌هایِ ساده، گاهی سوگوارم؛ بله، انکارش نمی‌کنم. اما وقتی چشمانش را باز می‌کند و با نگاهی که انگار تمامِ هستیِ مرا در خودش دارد به من می‌نگرد، حس می‌کنم قلبم در سینه برای گنجایشِ این‌همه عشق، خیلی کوچک است.

من، همان زنی هستم که دلش برای تنهایی‌هایش تنگ شده و همان زنی که حالا، با وجودِ این دخترک، به تمامِ معنا «کامل» است. این تضاد، این سنگینی و این شیرینیِ هم‌زمان، شاید عجیب‌ترین تجربه‌ی زیستن باشد؛ اینکه بدانی بخشی از خودت را در گذشته جا گذاشته‌ای، اما در عوض، دنیایی را به دست آورده‌ای که با هیچ‌چیزِ دیگری در این جهان عوضش نمی‌کنی.»
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۸ ماهگی
این داستان ؛ رغیب عشقی
ما امروز میزبان بودیم🦦
میزبان دایان خان که ۱۳ روز بزرگتر از ماست
وقتی دایان آمد با ننه اش، ما با ننه مان به استقبالشان رفتیم

ابتدا کمی بهم‌نگاه کردیم چون دقیقا هم قد و‌قواره ی هم بودیم ، چقدر خوب بود که در این دنیا یکی هم قد و‌قواره ی خودمان دیدیم که همه چیزش مثل ما بود، حتی ننه اش هم‌مثل ننه ی ما بود ، با دغدغه های مشابه!

مما با اسباب بازی های هم بازی‌ کردیم، ما بیشتر اسباب بازی های دایان را میدزدیدیم و در دهانمان میکردیم و با دندانمان تق تق صدا میدادیم‌و صفا میکردیم ، و کمی بسوز به دایان‌میرفتیم که بداند دنیا در دست ما دندان داران است، اما دایان که از گروه نشینندگان بود مثل یک جنتلمن نشسته بود و ما را که هی روی زمین میخزیدیم نگاه میکرد و حتما با خود ما را مسخره میکرد و‌در دلش میگفت چقدر این دختر جلو ما حرکات آکروبات میرود و یکجا بند نمیشود😶

درست است که از نظر‌ننه ، دایان خیلی با شخصیت بود چون جواب حرکات مارا نمیداد، ما موهایش را دو بار کشیدیم ، یه بار هم وقتی خواب بود خواستیم با پا بیدارش‌کنیم او فقط نگاه میکرد ولی در عوض به زبان نینی ها به من گفت که «کل پتویت را با استفراغ یکی میکنم دختره جیغجیغو،تا تو باشی پستونک من را ندزدی » ولی ما نمیتوانستیم به ننه ثابت کنیم که او از قصد استفراغ میکند و قیافه ی مظلوم هارا به خود میگیرید ، او جواب سرقتهای مکرر ما را با استفراغ های مکرر میداد😒
رفقا
من روزی به خانه ی دایان‌خواهم رفت و تصمیم گرفته ام جوابهای دندان شکنی به این پسرک‌ ننه دزد بدهم، آخر او ننه ی ما را عاشق خود کرده بود!
ولی ننه نمیداند او چه شارلاتانی است، باید ننه ی ساده ی خود را از این عشق دروغین نجات دهم ❤️‍🩹👼🏻🍭
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
«بالاخره بعد از ۱۸ روز درِ بیمارستان پشت سرم بسته شد و رسیدم به کسی که تمام این روزها دلتنگش بودم...

دختر کوچولوم را که دیدم، انگار تمام دنیا برای چند لحظه ایستاد. نگاهش کردم و فهمیدم فقط من نبودم که این ۱۸ روز را با دلتنگی گذراندم... او هم دلتنگ من بود.

وقتی بغلم کرد، وقتی صورت کوچکش را به سینه‌ام چسباند، انگار می‌خواست تمام روزهای نبودنم را جبران کند. انگار می‌خواست مطمئن شود که مامانش واقعاً برگشته و قرار نیست دوباره از او دور شود.

این ۱۸ روز برای من پر از درد بود، پر از اشک، پر از شب‌هایی که با فکرش خوابم نمی‌برد... اما امروز وقتی دست‌های کوچکش دور گردنم حلقه شد، دلم شکست و دوباره ساخته شد.

گریه کردم... نه از درد بیماری... نه از خستگی بیمارستان... گریه کردم چون فهمیدم چقدر جای من در آغوش این کودک خالی بوده است.

یارا جان... اگر می‌دانستی مامانت در تمام این روزها چند بار اسم تو را زیر لب زمزمه کرد... اگر می‌دانستی چند شب با عکس تو خوابید و با اشک بیدار شد...

امروز که دوباره بوی موهایت را نفس کشیدم، انگار جان تازه‌ای گرفتم.

بعضی آغوش‌ها خانه‌اند... و آغوش تو، دخترم، بعد از ۱۸ روز آوارگی میان درد و دارو، امن‌ترین خانه دنیا بود... 🤍🥹»
مامان مارشمالو👶 مامان مارشمالو👶 ۸ ماهگی
بنظرتون چرا بارداری و زایمان برای خیلی ها یک ترس بزرگه؟؟؟
قبل از آگاهی و تجربش برای ماهم ترسناک بود
اما الان یک امر طبیعی و حتی خیلی ام شیرین به حساب میاد(برای من که هم بارداری هم زایمان پروسه بسیار راحت و خوب و خاطرانگیز بود🥲

ترس از ناشناخته‌ها طبیعی است و باید به یاد داشته باشید که زایمان نیز پدیده‌ای طبیعی است. اگر شما تصمیم گرفته‌اید که انسانی را به دنیا بیاورید، تقریباً نصف راه را رفته‌اید و زایمان ترسی بیشتر از آن ندارد. مطمئن باشید با داشتن اطلاعات کافی در مورد چگونگی و مراحل زایمان می‌توانید بر ترس‌های خود غلبه کنید🩵

به خاطر داشته باشید که در طول تاریخ، زنان زیادی پیش از شما نیز زایمان کرده‌اند، کودکانی به دنیا آورده و با سلامت کامل زندگی کرده‌اند؛ به زودی شما نیز به این دسته خواهید پیوست. با این حال، بهترین راه برای رهایی کامل از ترس زایمان، کسب اطلاعاتی دربارۀ آن است. لازم است بیشتر دربارۀ ترس‌های رایج زایمان بخوانید تا حقایق، شما را در غلبه بر ترستان یاری دهد🌱🌹)
مامان علی آقا وبهار مامان علی آقا وبهار ۱۷ ماهگی
طرز تهیه حریره بادام به درخواست شما
مواد لازم👇 

بادام: 4 عدد

آرد برنج: 1 ق مربا خوری

شیر پاستوریزه، یک استکان (حدود 60 میلی لیتر)

روغن مایع: 1 ق چای خوری (بهتر است روغن زیتون باشد)

شکر: 1 ق چای خوری

آب: نصف استکان (حدود 30 میلی لیتر)

طرز تهیه:

بادام ها را به مدت 3-4 ساعت در آب گرم خیسانده و سپس پوست بکنید. سپس آن ها را رنده کرده، به طوری که پودری کاملا یک دستی بدست آید.

شیر را در یک ظرف کوچک که بهتر است از جنس لعابی باشد ریخته و آرد برنج را در آن حل کرده و با پشت قاشق نرم کنید و ظرف را روی شعله ملایم گاز قرار دهید.

سپس آب و شکر را با سایر مواد مخلوط کرده و در حالی که آن را به طور مرتب به هم می زنید، به مدت حدود 20 دقیقه بپزد تا قوامی مانند ماست پیدا کند.

در دو سه دقیقه آخر پخت، روغن زیتون را با سایر مواد مخلوط کنید.

اضافه کردن روغن باعث افزایش کالری غذا و در نتیجه کمک به رشد شیرخوار می شود. از آن جا که روغن نباید در معرض حرارت زیاد قرار گیرد توصیه می شود که در اواخر پخت به غذا اضافه شود.

با رعایت بهداشتی می توان قبل از مصرف، مقدار اضافی حریره را در ظرف در بسته تا دو روز در یخچال نگه داری کرد.

همانند فرنی، بهتر است حریره را به جای شیر پاستوریزه، با آب پخت و در پایان شیر مادر به آن اضافه کرد.

👩‍⚕
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱ سالگی
انوع کتاب شعر گونه برای کودکان

«صدای بال سیمرغ» - افسانه شعبان‌نژاد:

مجموعه‌ای از شعرهای زیبا و دلنشین با تصاویر جذاب که برای کودکان بسیار مناسب است و به آن‌ها کمک می‌کند با مفاهیم مختلف به شکلی شاعرانه آشنا شوند.

«اتل متل یه مورچه» - مصطفی رحماندوست:

این کتاب شامل اشعار کودکانه و قافیه‌دار است که به یادگیری زبان و افزایش دایره واژگان کودکان کمک می‌کند.

«فیل کوچولو» - شکوه قاسم‌نیا:

مجموعه‌ای از شعرهای ساده و شیرین که کودکان را با دنیای حیوانات و طبیعت آشنا می‌کند.

«ترانه‌های نوازش» - مریم اسلامی:

کتابی شامل شعرهای لطیف و دلنشین که برای لحظات آرامش و نوازش کودکان مناسب است و به ایجاد حس خوب در آن‌ها کمک می‌کند.

«بهاره‌ها» - ناصر کشاورز:

مجموعه‌ای از شعرهای شاد و پرانرژی درباره فصل بهار که کودکان را با زیبایی‌ها و تازگی‌های این فصل آشنا می‌کند.

«آقا خرگوشه» - ناهید محمدی:

کتابی با شعرهای ساده و دوست‌داشتنی درباره شخصیت‌های کارتونی و حیوانات که برای کودکان خردسال بسیار جذاب است.

«یکی بود یکی نبود» - پروین دولت‌آبادی:

مجموعه‌ای از شعرهای قدیمی و نوستالژیک که برای کودکان و بزرگسالان خاطره‌انگیز است.

«قطار شادی» - منوچهر احترامی:

کتابی شامل شعرهای شاد و موزون که برای سرگرمی و آموزش کودکان بسیار مناسب است.

این کتاب‌ها با استفاده از زبان ساده و تصاویر جذاب، کودکان را به دنیای شعر و ادبیات علاقه‌مند می‌کنند و به تقویت تخیل و مهارت‌های زبانی آن‌ها کمک می‌کنند.