«دلم برای بند بند وجودت تنگه، جانِ مادر...

برای خنده‌هات... برای بوی موهات... برای دست‌های کوچیکت... برای چشم‌هایی که هر بار نگاهم می‌کردن، خستگی از تنم می‌رفت...

تو هر روز بزرگ‌تر می‌شی و من از دور حسرت می‌خورم... حسرت روزهایی که هیچ‌وقت برنمی‌گردن... حسرت لحظه‌هایی که باید کنارت می‌بودم و نبودم...

امشب دلم خیلی گرفته... آنقدر که بغض راه نفسم رو بسته.

همه می‌گن درد بیماری سخته... اما هیچ دردی برای من سخت‌تر از دوری تو نیست.

درد واقعی اینه که روزهای شیرین نوزادیت داره می‌گذره و من فقط از دور تماشاگرم... نه می‌تونم هر وقت دلم خواست بغلت کنم... نه موهات رو ببوسم... نه سرت رو روی سینه‌م بذارم و آروم بگیرم...

هر شب با عکس‌هات می‌خوابم و با دلتنگی بیدار می‌شم... و با خودم فکر می‌کنم چقدر از روزهای قشنگت رو از دست دادم...

اگر این روزها زیاد گریه می‌کنم، برای دردهای تنم نیست... برای دلتنگی توست... برای آغوشی که ازش دورم... برای قلب کوچیکی که تمام دنیای منه...

خیلی دلم برات تنگ شده، جانِ مادر... 🖤🥀»

تصویر
۳۸ پاسخ

امیدوارم خدا تو رو بهش ببخشه وبزودی شاد وسرحال وسلامت به زندگیت در کنار خانواده وگل دخترت ادامه بدی🥺🥺🤲🏻🤲🏻🤲🏻🌷🥰🫶🏻

مامان قوی یارا
امشب پست شما دیدم بعد تمام پست ها دونه دونه خوندم با تک تکش اشک ریختم منم مادرم منم دختر دارم قلبم برات پاره پارست دعای امشبم موقع شیردادن به دخترم سلامتی شما و همه مامانست الهی که زودی لباس عافیت بپوشید جا نزن قوی بمون
کلی راه داری قراره کمکش کنی قدم برداره قراره مهدکودک بفرستیش
مدرسه ببریش
دانشگاه رفتنش ببینی
عروس شدنش ببینی
قراره وقتی به آرزوهای قشنگش میرسه کنارش باشی
پس قوی بمون خدای بزرگم مراقبت باشه
از امشب یه دعا به دعاهای من اضافه شد اونم شفای مامان یاراست 💗🌸

قربونت بشم الهه جون نمیدونم چی بگم توهنگم توشوکم‌خدا شاهده برات ناراحتم نصف پیاماتو نمیخونم دلم بدجور میگیره

مشکلت چیه عزیزم

تو فقط خوووووب شو روزاي قشنگ بازم هست .... و خواهد بود فدات شم انقد خودتو عذاب نده 🥺🥺قلبم پاره پاره شده واست آخه

آخ بمیرم واست الهه جانم
خدا معحزه کنه و بسلامتی یارا جونم‌ و بغل بگیری عزیزم

سلام لطفا بیاین زیارت عاشورا بخونیم تا زودتر مامان یارا برگرده پیش خانوادش
هر کی میتونه بخونه لایک کنه

💔💔💔💔🥺🥺🥺

مامان یارا الهه ی قشنگم
من فقط بی صبرانه منتطرم پیام بدی رفتم خونه و دل ب دلدار رسید
ی عکس قشنگ این سری قول بده از اون یارا خانم قشنگت بزاری ک این همه خاطرخواه داره و خودش خبر نداره

😭😭😭😭😭😭😭😭

عزيزم نميشه همسرت بيارتش ببيني تو بيمارستان؟؟؟

آخ قلبم 😭😭😭😭😭😭😭😭

الهی خدا شفا بده

عزیزم الهه جان ندیدمت ‌ولی از خدا میخام حالت خیلی زود خوب بشه و پیش دختر کوچولوت برگردی عزیزم 🙏

عزیزدلم انشالله هرچه زودترباحال بهترمرخص بشی برگردی پیش دخترکوچولوت😔♥️

نمیتونی بگی بیارنش ببینیش؟؟
ولی یچی میگمو میرم بخاطر خودت نشد بخاطر دخترکت و نیازی ک‌ به مادری مث تو داره قوی و امیدوار بمون، مثبت فکر کن خدا بزرگه یهو دیدی تهش شد همون چیزی ک‌‌ میخواستی...
بخاطر گل دخترت قوی بمون ادامه بده پر از امید پر از روحیه و شوق برای رسیدن به فرداهای بهتر✨🌸

الهه عزیزم...دلم خون میشه با خوندن پیامات و اشکام سرازیر میشن😭.هرروز دعات میکنم،خدا شفاتو بده.امام حسین ضامن سلامتیت بشه.کاش چندتیکه از لباسای یارا جان رو که بوی تنش رو میدن،برات بیارن تا یکم آرامش بگیره قلبت🥹

سلام عزیزم خوبی کجایی بیمارستانی هنوز؟دیشب که نزدیک بیمارستان اهواز وزدند شما اونجا بودید یا یه بیمارستان دیگه ای هستی خیلی نگرانت شدم،عزیزم انشاالله سلامت برگردی پیش بچه ت همه ی این لحظه ها را جبران میکنی تا موقعی که ما هستیم لحظه های خوبه زیادی دارند که همش قشنگه وخاص،تو قوی باش و امیدوار به کرم و لطف خدا همه ی اینا جبران شدنیه 💝🌹

سلام عزیزم بعد چند وقت اومدم گهواره و اتفاقی تاپیکت رو دیدم با هر کلمه ای ک نوشتی بند بند دلم برات لرزید نمیدونم چی بگم که حالا رو خوب کنه فقط از خدا میخواهم زود زود خوب بشی و برگردی پیش دختر گلت و خانوادت ندیده و نشناخته دوستت دارم قوی باش همون‌طور که هستی و ب چیز های خوب فکر کن الهی که خدا ب بزرگی خودش برات معجزه کنه

مامان یارا
عزیزدلم
الهی زوووووود خوب خوب بشی...😭💔❤️🫂🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷

خدا به حق امام زمان شفا بده تمام مریض هارو تو رو هم همینطور

به این فک کن به امید خدا به زودی خوب میشی میری کنار گل دخترت کاراش میکنی عشق بهش میدی عشق بیشتر ازش میگیری تازه از کاراش کلافه میشی میای اینجا کلی حرف میزنی از کاراش از چشن تولدی که میگیری و دنبال ایده خوب میگردی و....
تو یه مامان قوی هستی یادت باشه

انشاالله هر چ زودتر خوب بشی برگردی پیش دختر💔😭

ناامید نباش عزیزم ❤️اینم میگذره ان شاء الله زود زود خوب میشی و یارا کوچولو رو بغلش میکنی

بجای حسرت لحظه های گذشته، به امید روزهای خوش آینده باش . توکل بر خدا ، ان شاءالله زندگی روی خوشش رو به شما نشون بده💜

عزیزم نمیشه بچه رو بیارن بیمارستان ببینیش

باآرزوی سلامتی وشفای کامل ازدرگاه خداوند

سلام عزیزم
به عنوان یه مادر درکت میکنم دوری از بچه چقدر سخته وقتی برای زایمان بچه دومم از بچه اولم دور بودم انگار یه تیکه از وجودم نیست درکت میکنم می‌دونم سخته ولی تحمل کن همه چی خوب میشه
نمی دونم جایگاهم پیش خدا کجاست ولی به هرنمازی که براش میخونم و هر صفحه قرآنی که میخونم قسمش میدم که هرچه سریع تر تو رو بدون درد و رنج و غصه مریضی به یارا کوچولوت برسون
و برات ختم یس برمی‌داریم
همیشه ازش جواب گرفتم امیدورارم اینبارم جواب بگیرم

خدا خودش کمک کنه،بخاطر دخترخوشگلت برگردی به زندگیت،هروقت پیام هاتو میخونم قلبم دردمیگیره،ناخودآگاه اشک از چشمانم سرازیر میشه،امیدارم به حق این روزای عزیز با حال خوش برگردی پیش یارا جون

انشالا زودی زود خوب بشی ولباس عافیت تن کنی و بزودی زود بچتو بغل کنی😔❤️

الهه جان عزیز منم از خدا برات شفا میخوام و ایشالله سایت همیشه روسر.بچت باشه

الهه عزیزم از خدا برات شفا میخوام
فقط خدا خدا خدا

💔💔💔💔

درست متوجه شدم پرستاری و بچه خونه است ازش دوری درسته ؟

انشالله که هرچه زودتر خوب بشی چن وقت باهات دوست شدم خودمم تجربه دارم سرطان تیروئید خیلی سخته دوری از بچه و بیمارستان و روحیه خودت یه طرف انشالله به حق امام حسین زودی شفا بگیری و سایت هزار سال بالای سر بچت باشه😭🤲

سلام چرا دوری

عزیزدلممممم😔😔😔

؟؟؟ چرا قشنگم دوری ازش

سوال های مرتبط

مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
💔 این روزها انگار زندگی، فقط اسمش زندگیه...

هر روز با درد از خواب بیدار می‌شم، با درد نفس می‌کشم و شب‌ها با اشک خوابم می‌بره. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روز آرزوم فقط این باشه که چند دقیقه بدون درد نفس بکشم...

اما بین تمام این دردها، یه درد هست که از همه بیشتر قلبم رو می‌سوزونه...

یارای قشنگم... 🥺

مامان داره از دلتنگیت جون می‌ده...

هر بار که چشمام رو می‌بندم، فقط صورت معصومت جلوی چشمامه. دلم برای بوی موهات، برای خنده‌هات، برای دستای کوچیکت، برای همون لحظه‌ای که بغلم می‌کردی، پر می‌کشه.

سخته که مادر باشی و نتونی بچه‌ت رو توی آغوش بگیری... سخته که به جای صدای خنده‌ی دخترت، صدای دستگاه‌های بیمارستان رو بشنوی... سخته که هر شب با اشک بخوابی و هر صبح با درد بیدار بشی...

گاهی از خودِ بیماری هم بیشتر، دلتنگیِ تو منو می‌شکنه...

🤲🏻 خدایا...
من دیگه از درد خسته شدم...
از اشک خسته شدم...
از این همه ترس و نگرانی خسته شدم...

فقط یه خواهش دارم...
بذار دوباره برگردم به همون زندگی ساده‌ای که کنار دخترم داشتم...
بذار دوباره یارا رو محکم توی بغلم بگیرم...
چون هیچ دردی برای یک مادر، سنگین‌تر از دوریِ فرزندش نیست...

🥹 بعضی شب‌ها، دردِ پهلوم نمی‌ذاره بخوابم...
بعضی شب‌ها، دلتنگیِ یارا...
و من نمی‌دونم کدوم یکی بیشتر داره منو از پا درمیاره... 🖤
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
«میگن گله نکن... اما چطور گله نکنم؟
من مادرم... و بزرگ‌ترین درد زندگیم بیماری نیست، جا موندن از روزهاییه که هیچ‌وقت برنمی‌گردن.
دخترم هر روز بزرگ‌تر شد و من از دور نگاه کردم... اولین دندونش رو درآورد و من کنارش نبودم... برای واکسن‌هاش گریه کرد و من دستش رو نگرفتم... نشست، خندید و بزرگ شد، اما من فقط دلتنگش بودم.
حالا هفت ماهشه... گاهی میگه «ماما» و نمی‌دونه همین دو هجای کوچیک چطور قلب یه مادر رو می‌شکنه.
هر شب توی تخت بیمارستان به عکساش خیره می‌شم و آرزو می‌کنم فقط یک بار بغلش کنم... فقط یک بار موهاشو ببوسم... فقط یک بار کنارم باشه.
از درد تنم کمتر می‌سوزم... درد واقعی اینه که روزهای شیرین نوزادی دخترم داره می‌گذره و من کنارش نیستم.
بعضی شب‌ها از خدا معجزه نمی‌خوام... فقط چند روز زندگی معمولی می‌خوام... چند روز کنار دخترم... چند روز دور از درد، بیمارستان و دلتنگی.
اگر گله می‌کنم، اگر اشکام می‌ریزه، اگر شکسته‌ام... برای دردهای تنم نیست...
برای روزهایی‌ست که از آغوش دخترم جا ماندم... و هیچ‌وقت به من برنمی‌گردند... 🖤🥀»
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
سلام از روز هجدهم بیمارستان...

هجده روز گذشته، هجده روز دوری از یارا، هجده روز پر از درد، اشک، بی‌خوابی و انتظار...

راستش دیگه خسته‌ام. خسته از این همه خبرهای ضد و نقیض، از این همه آزمایش، از این همه نگرانی که لحظه‌ای رهام نمی‌کنه. خسته از اینکه هر روز چشم باز می‌کنم و به جای بغل کردن دختر کوچولوم، سقف سرد بیمارستان رو می‌بینم.

دلم برای یارا تنگ شده... برای خنده‌هاش، برای بوی تنش، برای لحظه‌هایی که سرش رو روی سینه‌ام می‌ذاشت و آروم می‌شد. هیچ‌کس نمی‌فهمه مادر بودن و دور موندن از بچه یعنی چی. انگار یه تکه از وجودم رو ازم جدا کردن و بردن.

این روزها بیشتر از درد جسم، درد دلم آزارم می‌ده. دلتنگی‌ای که تمومی نداره. بغضی که هر شب مهمون چشمامه. ترسی که نمی‌ذاره حتی چند دقیقه آروم باشم.

گاهی با خودم می‌گم مگه من از زندگی چی خواسته بودم؟ فقط می‌خواستم کنار دخترم باشم، بزرگ شدنش رو ببینم، مادر بودنم رو زندگی کنم... اما انگار سرنوشت برای من مسیر دیگه‌ای نوشته.

این هجده روز برای من اندازه چند سال گذشته. روزهایی که هر ثانیه‌ش با نگرانی و اشک و انتظار گذشت. روزهایی که دلم هزار بار شکست و باز مجبور شدم لبخند بزنم.

فقط امیدوارم یه روزی این روزهای تلخ تموم بشه. چون دیگه توان جنگیدن با این همه درد و دلتنگی رو ندارم...

دلم برای یارا تنگ شده...
خیلی بیشتر از چیزی که بشه با کلمات توضیحش داد...
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
🍒 هفت ماهگیت مبارک دختر شیرینم، یارای من 🍒

هفت ماهه که اومدی و شدی تمام دنیای مامان...
هفت ماهه که هر تپش قلبم با اسم تو گره خورده...
و هفت ماهه که هر جا باشم، هر کاری بکنم، فکر و ذکرم تویی.

دخترم، شاید این روزها بیشتر از چیزی که حق توست ازت دور باشم، شاید نتونم هر لحظه کنارت باشم و شاید دلم هزار بار بیشتر از تو برای آغوشت تنگ بشه، اما میخوام بدونی حتی وقتی کنارم نیستی، تمام فکر و قلب مامان پیش توئه. ❤️

مامان هر شب به عکس‌هات نگاه می‌کنه، به خنده‌هات فکر می‌کنه و لحظه‌شماری می‌کنه برای وقتی که دوباره بغلت کنه. هیچ‌کس نمی‌دونه این دوری چقدر سخته؛ وقتی دلم فقط یه بغل کوچولو می‌خواد که اسمش یاراست...

یارای عزیزم، تو دلیل جنگیدن منی. وقتی خسته میشم، وقتی درد می‌کشم، وقتی اشکام بی‌صدا می‌ریزن، فقط به تو فکر می‌کنم و به روزی که سالم و قوی کنارت باشم و تمام این روزهای سخت فقط یک خاطره دور بشن.

هفت ماهه شدی عشق کوچولوی مامان...
و مامان هنوز هر روز بیشتر از دیروز عاشقت میشه.

هفت ماهگیت مبارک دخترک دوست‌داشتنی من 🍒
دوستت دارم بیشتر از تمام روزهای سختی که گذشت و بیشتر از تمام روزهای قشنگی که قراره با هم بسازیم. ❤️
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
امشب هم گذشت... اما نه مثل یک شب عادی.
پنج ساعت روی تخت دیالیز گذشت؛ پنج ساعت که هر دقیقه‌اش برایم اندازه یک عمر بود. فشارم افت کرد، اکسیژن خونم پایین آمد، هر نفس کشیدن سخت‌تر از قبل شد و فقط با خودم تکرار می‌کردم: «فقط تموم بشه...»
الان یکم بهترم، اما درد هنوز از قفسه سینه و دنده‌هام دست برنمی‌داره. انگار هر نفسی که می‌کشم، هزار بار استخون‌هام می‌شکنه.
می‌دونین سخت‌ترین قسمت این دردها چیه؟ این نیست که بدنم دیگه توان نداره... سخت‌ترین قسمتش اینه که دخترم داره بزرگ میشه و من هر روز از زندگیش جا می‌مونم.
هر شب با حسرت می‌خوابم و هر صبح با حسرت بیدار می‌شم. حسرت بغل کردنش... حسرت بوسیدن صورتش... حسرت اینکه وقتی من برای زنده موندن با دستگاه‌ها می‌جنگم، روزهای قشنگ کودکیش یکی‌یکی از کنارم رد می‌شن و دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گردن.
خسته‌ام... نه فقط از درد، نه فقط از دیالیز، نه فقط از بیمارستان... از این همه اشکی که یواشکی ریختم تا کسی نفهمه چقدر شکستم. از این همه بغضی که هر شب توی گلوم خفه می‌کنم. از این همه «کاش» که هیچ‌وقت به واقعیت تبدیل نشد.
خدایا... من معجزه نمی‌خوام، زندگی بی‌درد هم نمی‌خوام... فقط دلم می‌خواد یه روز چشمامو باز کنم و به جای سقف سفید بیمارستان، صورت دخترم رو ببینم. فقط می‌خوام قبل از اینکه دیر بشه، دوباره فرصت مادر بودن رو زندگی کنم...
امشب فقط دلم گرفته... خیلی بیشتر از همیشه. 💔😭
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
گاهی زندگی آن‌قدر بی‌رحم می‌شود که آدم فقط نگاه می‌کند و بغض می‌کند…
انگار روزگار هر چه داشت، یکجا روی شانه‌های خسته‌ام گذاشت…
درد بیماری، شب‌های طولانی، ترس‌ها، اشک‌های پنهانی و دلتنگی‌هایی که هیچ‌کس اندازه یک مادر نمی‌فهمد…

سخت‌ترین درد دنیا برای من، دور ماندن از تو بود، یارای عزیزم…
همان دختر کوچولویی که با هر گریه‌ات قلبم می‌لرزد و با هر لبخندت دوباره نفس می‌کشم…
چه شب‌هایی که با چشم‌های خیس خوابیدم و تنها آرزویم این بود که کنار تو باشم، موهایت را ببوسم و آرام در آغوشم بگیری…

خسته‌ام…
از این همه بدبیاری، از این همه درد، از جنگیدن‌های بی‌پایان…
اما هنوز با تمام زخم‌هایم، برای تو نفس می‌کشم دخترم…
چون تو دلیل ادامه دادن منی…

و خدا می‌داند پشت این لبخندهای اجباری،
چند بغض شکسته،
چند اشک پنهان
و چند «خدایا دیگر توان ندارم…» جا مانده است… 💔🥀

اما با تمام این دردها، خوشحالم که الان پیشتم، یارا جانم…
خوشحالم که دوباره بوی نفس‌هایت را حس می‌کنم و گرمای آغوشت آرامم می‌کند…🤍

مامان منو ببخش که باز مجبورم چند روز دیگه تنهات بزارم…
باور کن هیچ چیز برای من سخت‌تر از دوری از تو نیست…
من فقط دارم تلاش می‌کنم، فقط برای تو…
برای روزهایی که سالم‌تر کنارت باشم، برای خنده‌هایت، برای آینده‌ات…
اگر گاهی نیستم، اگر اشک می‌ریزم، اگر خسته‌ام…
همه‌اش از عشق بی‌انتهایی است که به تو دارم…
تو تمام دلیل جنگیدن منی، دخترم…
و مامان تا آخرین نفس، برای تو می‌جنگد… 💔🫂
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
تمام شب انگشت کوچکش را در دستم گرفته بودم...
او با درد خودش می‌جنگید و من با بغضی که راه نفس کشیدنم را بسته بود.

کنار تختش نشسته بودم و به این فکر می‌کردم که روزی من هم پرستار بودم...
برای بچه‌ها دل می‌سوزاندم، برای مادرها دلداری می‌دادم، شب‌ها بیدار می‌ماندم تا حال کوچولویی بهتر شود.

اما حالا...
خودم میان این همه درد و دارو و بیمارستان گم شده‌ام.

تمام شب مراقب کودکی بودم که درد می‌کشید،
و تمام شب دلم برای کودکم سوخت...
برای آغوشی که از من دور مانده،
برای روزهایی که قرار بود کنار دخترم باشم و نیستم،
برای حسرت‌هایی که یکی یکی روی دلم تلنبار شده‌اند.

گاهی به دست کوچک آن کودک نگاه می‌کنم و یادم می‌آید زندگی چقدر بی‌رحم است...
منی که قرار بود مادر باشم، کنار دخترم بخندم، برای آینده‌اش رویا ببافم،
حالا میان دیوارهای سرد بیمارستان نشسته‌ام و فقط حسرت می‌شمارم.

بعضی دردها را هیچ آمپول و سرمی آرام نمی‌کند...
مثل دردِ دلتنگی،
مثل دردِ نرسیدن،
مثل دردِ مادری که هر شب با چشم‌های خیس می‌خوابد و آرزو می‌کند فردا کمی کمتر بشکند...
عکس فیک از بچه ها نمی‌ذارم شاید خانوادشون دوست نداشته باشه🙏
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
«بالاخره بعد از ۱۸ روز درِ بیمارستان پشت سرم بسته شد و رسیدم به کسی که تمام این روزها دلتنگش بودم...

دختر کوچولوم را که دیدم، انگار تمام دنیا برای چند لحظه ایستاد. نگاهش کردم و فهمیدم فقط من نبودم که این ۱۸ روز را با دلتنگی گذراندم... او هم دلتنگ من بود.

وقتی بغلم کرد، وقتی صورت کوچکش را به سینه‌ام چسباند، انگار می‌خواست تمام روزهای نبودنم را جبران کند. انگار می‌خواست مطمئن شود که مامانش واقعاً برگشته و قرار نیست دوباره از او دور شود.

این ۱۸ روز برای من پر از درد بود، پر از اشک، پر از شب‌هایی که با فکرش خوابم نمی‌برد... اما امروز وقتی دست‌های کوچکش دور گردنم حلقه شد، دلم شکست و دوباره ساخته شد.

گریه کردم... نه از درد بیماری... نه از خستگی بیمارستان... گریه کردم چون فهمیدم چقدر جای من در آغوش این کودک خالی بوده است.

یارا جان... اگر می‌دانستی مامانت در تمام این روزها چند بار اسم تو را زیر لب زمزمه کرد... اگر می‌دانستی چند شب با عکس تو خوابید و با اشک بیدار شد...

امروز که دوباره بوی موهایت را نفس کشیدم، انگار جان تازه‌ای گرفتم.

بعضی آغوش‌ها خانه‌اند... و آغوش تو، دخترم، بعد از ۱۸ روز آوارگی میان درد و دارو، امن‌ترین خانه دنیا بود... 🤍🥹»
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
سلام از سومین روز بیمارستان...💔

گاهی فکر می‌کنم چرا درست وقتی تازه طعم مادر بودن را چشیده بودم، باید میان این همه درد و نگرانی قرار بگیرم...

یارای عزیزم، هنوز هفت ماه بیشتر از آمدنت نگذشته و من هزار آرزو برای بزرگ شدنت داشتم. اما حالا میان دیوارهای سرد بیمارستان، با قلبی پر از دلتنگی، فقط به عکس‌هایت نگاه می‌کنم و بی‌صدا اشک می‌ریزم.

همه از درد بیماری می‌پرسند، اما درد واقعی من دوری از توست. خسته‌ام از شب‌هایی که با ترس خوابیدم و صبح‌هایی که با هزار فکر بیدار شدم، اما باز هم برای ماندن کنار تو می‌جنگم.

می‌ترسم... نه از درد و بیمارستان، بلکه از حسرت لحظه‌هایی که آرزو داشتم کنارت باشم؛ شنیدن صدای «مامان»، دیدن قدم‌های کوچکت و بزرگ شدنت...

و اگر روزی اشک‌هایم بیشتر از توانم شد، بدان که مادرت تا آخرین نفس برای ماندن کنار تو جنگید؛ چون تمام زندگی، امید و دلیل نفس کشیدنش، تو بودی... 🤍
دوباره به دلیل افت شدید هموگلوبین، پایین بودن پلاکت و افت اکسیژن خون بستری شدم. طی دو روز گذشته تقریباً به‌صورت مداوم اکسیژن وصل بود و با هر بار قطع شدن، اکسیژن خونم دوباره افت می‌کرد. فعلاً تحت درمانم، دارو دریافت می‌کنم و خون و پلاکت تزریق می‌شود تا ببینیم روند درمان چگونه پیش می‌رود. ممنون از محبت و دعاهاتون💜
مامان سام مامان سام ۱۶ ماهگی
سامِ من...
الان خوابی، و من دوباره نشستم کنار تختت، زل زدم به صورت آرومت و دارم با خودم فکر می‌کنم...
چطور این‌همه زود گذشت؟
هفت ماه... فقط هفت ماه، ولی برام به اندازه‌ی یه عمر خاطره و عشق گذشته.

یادمه اون روزای اول، هر صدای کوچیکی ازت منو می‌ترسوند،
ولی حالا، صدای خنده‌ت شده قشنگ‌ترین موسیقی دنیا برای من.
یادمه اون دستای کوچولوت به سختی می‌تونستن انگشتامو بگیرن،
ولی حالا با همون دستا دنیا رو کشف می‌کنی، و من فقط نگاهت می‌کنم و بغضمو قورت می‌دم.

دارم یاد می‌گیرم که "بزرگ شدنِ تو" یعنی "گذشتنِ من از لحظه‌هایی که دلم نمی‌خواست تموم شن"...
هر روز یه‌کم از نوزادی‌ت دور می‌شی و من هر روز یه‌کم بیشتر عاشق اون پسربچه‌ای می‌شم که داری می‌شی 💫

سامِ من، تو خوابیدی، ولی دلم با دیدن هر نفسِ آرومت پر از حرف می‌شه...
می‌خوام بدونی، حتی وقتی بزرگ شدی، حتی وقتی رفتی دنبال دنیای خودت،
یه گوشه‌ی دلِ من همیشه همون مامانی می‌مونه که نصف شب بشینه کنارت، موهات رو نوازش کنه و زیر لب بگه:
«بخواب پسرم... فقط بخواب، که تا همیشه دوستت دارم» 🤍


●ساعت۰۱:۴۰
●وقتی که خواب بودی تو بغلم
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
امروز دخترم ۸ ماهه شد...
می‌گویند زمان زود می‌گذرد... اما برای مادری که پشت درهای بیمارستان جا مانده، زمان نمی‌گذرد... فقط هر روز تکه‌ای از دلش را با خودش می‌برد.
چهار ماه است که هر بار چشم باز می‌کنم، به جای صورت دخترم، سقف سفید بیمارستان را می‌بینم... چهار ماه است که به جای صدای خنده‌هایش، صدای دستگاه‌ها و رفت‌وآمد پرستارها همدم شب‌هایم شده.
من برای مادر بودن هزار رویا داشتم... قرار بود هر ماه کنارش عکس بگیرم، اولین خنده‌هایش را ببینم، اولین دندانش را با ذوق به همه نشان بدهم، اولین «مامان» گفتنش را با اشکِ شوق بشنوم...
اما بیماری، بی‌رحمانه همه را از من گرفت... نه فقط روزهایم را... بلکه خاطره‌هایی را که دیگر هیچ‌وقت تکرار نمی‌شوند.
امروز یارا ۸ ماهه شد... و من فقط از پشت یک عکس، بزرگ شدن تمام دنیایم را نگاه می‌کنم... با دستی که هنوز بوی سرم و دارو می‌دهد، نه بوی موهای دخترم.
کاش می‌شد درد را قسمت کرد... من همه دردهای دنیا را به جان می‌خریدم، فقط یک بار دیگر می‌توانستم دخترم را در آغوش بگیرم و زمان را نگه دارم...
بعضی مادرها از بزرگ شدن بچه‌هایشان عکس یادگاری دارند... من از بزرگ شدن دخترم، فقط حسرت دارم... حسرتِ روزهایی که هیچ‌وقت، هیچ‌کس، به من برنمی‌گرداند... 💔
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
از کدام روزم بگویم؟

از روزی که فهمیدم کبدم دیگر مثل قبل همراهی‌ام نمی‌کند؟
از روزی که نفس کشیدن، ساده‌ترین کار دنیا، برایم به سخت‌ترین نبرد تبدیل شد؟
از روزی که گفتند شاید باید دیالیز شوم؟
یا از روزی که شنیدم درمان‌ها دیگر آن‌طور که باید جواب نمی‌دهند؟

از کدام درد بگویم که از دیگری سنگین‌تر نباشد؟

از شب‌هایی که با درد بیدار ماندم؟
از اشک‌هایی که بی‌صدا روی صورتم نشست؟
از ترسی که هر بار با شنیدن جواب آزمایش‌ها به جانم افتاد؟
یا از دلتنگی برای فرزندم که هر لحظه قلبم را می‌فشارد؟

آخ... از روزی بگویم که فهمیدم زندگی دیگر مثل قبل نیست.
از روزی که پزشک‌ها با نگاه‌هایشان حرف‌هایی را گفتند که هیچ بیماری دوست ندارد بشنود.
از روزی که فهمیدم گاهی آدم فقط برای زنده ماندن می‌جنگد، نه برای زندگی کردن.

امروز من به اجبار نفس می‌کشم...
نفس‌هایی که پشت هر کدامشان درد، رنج، ترس و خستگی پنهان شده است.
اما هنوز نفس می‌کشم؛ شاید فقط به امید روزی که دوباره بتوانم فرزندم را در آغوش بگیرم و تمام این روزهای تلخ را پشت سر بگذارم.