«میگن گله نکن... اما چطور گله نکنم؟
من مادرم... و بزرگ‌ترین درد زندگیم بیماری نیست، جا موندن از روزهاییه که هیچ‌وقت برنمی‌گردن.
دخترم هر روز بزرگ‌تر شد و من از دور نگاه کردم... اولین دندونش رو درآورد و من کنارش نبودم... برای واکسن‌هاش گریه کرد و من دستش رو نگرفتم... نشست، خندید و بزرگ شد، اما من فقط دلتنگش بودم.
حالا هفت ماهشه... گاهی میگه «ماما» و نمی‌دونه همین دو هجای کوچیک چطور قلب یه مادر رو می‌شکنه.
هر شب توی تخت بیمارستان به عکساش خیره می‌شم و آرزو می‌کنم فقط یک بار بغلش کنم... فقط یک بار موهاشو ببوسم... فقط یک بار کنارم باشه.
از درد تنم کمتر می‌سوزم... درد واقعی اینه که روزهای شیرین نوزادی دخترم داره می‌گذره و من کنارش نیستم.
بعضی شب‌ها از خدا معجزه نمی‌خوام... فقط چند روز زندگی معمولی می‌خوام... چند روز کنار دخترم... چند روز دور از درد، بیمارستان و دلتنگی.
اگر گله می‌کنم، اگر اشکام می‌ریزه، اگر شکسته‌ام... برای دردهای تنم نیست...
برای روزهایی‌ست که از آغوش دخترم جا ماندم... و هیچ‌وقت به من برنمی‌گردند... 🖤🥀»

تصویر
۷۰ پاسخ

هررررررچی بگی حق داری
درکت میکنم
نا امید نباش توروخدا
همهههه چی درست میشه
باور کن درست میشه
کافیه باورکنی
میشه
میشه
میشه
الهه
لطفا اینو باور کن
که تو و یارا باهم پیر میشین
به خدا که میشه
هر روووووز شکرگزاری کن و اون روزا رو به ذهنت بیار فارغ از حال این روزای خیلیییی سخت
میدونم سخته ولی توروخدا اینکارو انجام بده
بابت همین نفس های سخت بابت هررررچیز کوچیکی که داری هررروی هرررچی بابت ذره ذره نعمت هات
شکرگزاری کن بنویس بنویس و ته هر کدوم سه بار بگو خدایا شکرت
معجزه توشه
خدا تو قران گفته قسم به قلم که معجزه میکنم
توروخدا انجام بده ، لطفا

با تک تک حرفات گریه کردم برای سلامتیت دعا میکنم
ایه الکرسی میخونم برات باایمان کامل وازته قلبم ❤️

عزیزم اگه شرایطش رو داری پاکسازی کن تلگرام یا روبیکا کانال کتابخانه معنوی علی مقدم رو دنبال کن از همون اول گوش بده محدودیت صفر ان شا الله این بیماری رو شکست بدی و پاکسازی بشه از بدنت

الهه حالت چطوره ابجی گلم

با هر جمله ات اشک ریختم چقد جمله ات قشنگ بود معجزه نمیخوای فقط چند روز زندگی معمولی میخوای خدایا خواسته زیادی نیست برای یه مادر تورو به حرمت مادر بودن تو میتونی تو معجزه کن

چقدر با پیامات اشک ریختم برات دعا میکنم خیلی انشالله خدا کمکت کنه و معجزه ببینی و خوب شی و بچتو بغل کنی

ببخشید میپرسم چرا نمیتونی بغلش کنی بوش کنی بوسش کنی

حاجاقای رفیعی برنامه سمت خدا میگه بیمار سرشو تو گریبان کنه اذان و اقامه و ۷ تا حمد بخونه ان شاالله شفا پیدا میکنه

تصویر

حق داری خسنه بشی کلافه یشی اماااا همشون میگذرع قربونت برم تو فقط کم نیار همین🫂❤️

کاش میشد آدما دردهای جسمیشون با هم تقسیم کنن
کاش اصلا بیای بگی هرچی تابحال گفتی سرِکاری بوده داشتی باهامون شوخی میکردی
ای کاش بازم دوام بیاری
نمیدونم چی بگم چکار کنم که حالت خوب بشه
خیلی واست ناراحتم 😭

آخ قلبم پاره پاره شد با خوندن پیامت،، خواهر عزیزم الهه ی قشنگم از خدا سلامتی رو برات آرزو دارم😭😭😭😭😭😭😭😭😭

الهی به حق امام حسین یک شبه معجزشو ببینی وبرگردی خونه و تا ابد کنار دختر زیبات باشی😔😔😔

قربون دل غمگینت بشم
بمیرم برای تو و یارا، 🥺
تموم میشه این روزها، من به معجزه خدا ایمان دادم🤲
طاقت بیار جانم❤

اااالهی دورت بگردم ، ماها همه مادریم و دقیقا حرفات رو درک میکنیم ، به حق همین روزای عزیز زودتر از این بیمارستان لعنتی خلاص میشی و میری یه دل سیر پیش یارا جان 🥲🤍

😭😭😭😭💔💔💔💔

با تک تک حرفات اشک ریختم عزیزم از خدا واست سلامتی میخوام

همسرت کجاست؟

خدایااااااااا😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

هر چی بگی حق دارد درکت می کنم با خوندن تاپیک هات یه بغض بزرگ مياد تو گلویم از خدا میخوام فقط معجزه کنه برات عزیزم

باهر کلمه ای که نوشتی اشک ریختم😭😭😭خدایا خودت معجزه ای کن 💔💔💔

عزیزم🥲🥲😔🥺

وای که چقدر با خوندن تاپیک هات اشک ریختم
الهی بمیرم واسه دلت که نمیدونی درد خودتو تحمل کنی یا درد دوری از یارای عزیزم رو
خودم ۷بار بستری شدم و دوری از بچه‌هام رو کشیدم کاملا درکت میکنم
الهی به حق امام زمان معجزه رو توی زندگیت ببینی و خوبه خوب بشی و یه روز بیای بگی دیگه همیشه پیش دخترقشنگم هستم

دوست عزیزم، اگر چه هیچوقت ندیدمت ولی هربار پیامت رو میخونم، قلبم با خوندنش به درد میاد وناراحتت میشم وهربار از ذهنم میگذری برای سلامتیت دعا میکنم، ان شاالله بعد این همه درد یه روز میاد که همه اینها برات میشن خاطره وروزهای خوش میاد، کناردخترت، کنار بچه هات، کنارخانواده ات با خوشی وسلامتی زندگی میکنی وخدا رو بابت روزهای خوش زندگیت شکر میکنی، به معجزه خدا ایمان داشته باش برات اتفاق میافته، میدونم سخته ولی توی اوج دردهات هم به روزهای خوب آینده به زندگی کناردخترت فکر کن، درسته الان کناریارای عزیز نیستی ولی بدون خانواده هم براش کم نمیزارن، سخته ولی به خودت به خوب شدنت فکر کن، ان شاالله درآینده ای خیلی نزدیک بدون غم بدون درد بدون بیماری با خوشحالی با شادی کنارخانواده ودختر عزیزت باشی واین معجزه رو جشن بگیری

وفقط یه مادرمی تونه این همه غصه رودرک کنه اگه لایق باشم همسایه ی امام رضا هستم
آقاجان توخیلی مهربونی دست رد به سینم نزدی تاالان ازت شفای این مادرومی خوام

خدا خودش شفا بهت بده و برگردی پیش یارا و لباس سلامتی به تن کنی و به معجزه بزرگ برات رخ بده برای خدا کاری نداره

اون حالش خیلی بد بود رفت آی سیو خواهرم هی غصه اونو می‌خورد میگف دیگ نمیاد میدونم بد خیمه مریضیش بعد خواهر بیچاره ی من رفت آی سیو و اون خانمه با اون حال بد از آی سیو بیرون اومد و خوب شد معجزه شد براش گلم از خدا برات از اون معجزه میخوام نا امید نباش

من خواهرم سرطان خون داشت روزی ک جوابش اومد فقط از خدا خواستیم خوش خیم باشه ک جوابش دوتا بود اولی خوب بود دومی ک اومد دنیا رو سرمون خراب شد چون دکتر گفته بود نوع دومی درمان نداره خودشم اینو شنیده بود ولی تا آخرین روزی ک پیشش بودم خوب بود بمیرم ی بار رفتم استراحت اومدم آی سیو بود حالا روزای ک پیشش بودم ی بیمار اتاق بغلی بود

چقد حرفات سوزناکه
قوربونت برم الهه ی نازم من خواهرم عزیز ترازجانم پیش خدا رفته هرشب دارم بهش التماس میکنم اون ک به خدا نزدیکه از خدا سلامتیتو بخواد
انشاالله یارا جانم تو بغل خودت بزرگ میشه غصه نخور تو فقط قوی بمون ک بعد ها باهاش بمونی حالا ی چی تعریف میکنم بخون

انقدری با خوندن تاپیکت حالم بد شد یه لحظه خودم و گذاشتم جات قلبم داشت از تپش می افتاد حتی فکر کردن به اینکه نتونم پسرم و بغل کنم حالم و بد می‌کنه
الان انقدر حالم با خوندن تک تک حرفات بد شد که نمیتونم بیان کنم یه بغض خیلی سنگین راه گلوم بست نتونستم گریه کنم گلو درد گرفتم
من فقط از خود خدایی که درد و داده برات درمانش و میخوام چون ایمان دارم تا اون نخواد هیچ برگی از درخت نمی افته😔😔

چیزی نمتونم بگم فقط خدا حرفتو بشنوه به دلت نگاه کنه
😭😭😭😭

الهه جااانم 💔💔💔💔

آخ قلبم
عزیزم نمیتونی برا یک روز حداقل بری خونه و با دخترت باشی یکم انرژی بگیری از وجودش ؟؟؟

انشالله خیلی زود صحیح و سلامت برمی‌گردی پیش دختر کوچولوت و تمام روزهایی که پیشش نبودی رو جبران می‌کنی

آدم میمونه چی بگه😌😌

نه گلم شما حق داري .... اينا خواسته هاي طبيعيه هر مادريه................. با بند بند وجودم ميفهمم چي ميگي 🥺🧡

حق داری گله کنی

عزیزدلم،آدما بعضی وقتا ممکنه کم بیارن،یه چیزی توی دلشون بگذره،(همون گله کوچیک)اما باور کن خدا خیییییلی بزرگتراز این حرفاست.ما یه نقطه خیلی خیلی ریز توی کهکشان که نمونه کوچیکی از هستی ،هست روهم نیستیم...


اما خدا حواسش به همون نقطه نوک مداد که ما باشیم هم هست❤️

خدا خیلی بزرگه
خدا میبینه
امیدوارم خیلی زودخداصدای قلبت رو بشنوه وبرآوردش کنه💚
تورو برسونه پیش یارای عزیز🌱🩷

ایشالا زودی خوب میشی و میری خونه پیش دختر کوچولوت و همه‌ی این دوری ها جبران میشه عزیزم امیدت از دست نده

امشب خدارو قسم دادم ب پهلوی شکسته ی حضرت زهرا ک هر چ زودتر سلامتیت بهت برگرده درسته نمیشناسمت ولی از ته قلبم ناراحت شدم خدا ب حق حضرت عباس امیدتو ناامید نکنه و هر چ زودتر خوب بشی و بسلامتی دخترتو بغل بگیری

بمیرم برات
هرموقع چشم ب دخترم میوفته یاده یارا میوفتم🥺
عزیزم خیلی دوست دارم ببینمش اگ میشه عکسشو بفرست ❤

😭😭😭😭💔💔💔

ای خدااااااااااااا😔😔😔😔

الهی بمیررم‌‌دلم‌اتیش گررفت ❤️
خوب‌میشی خیلی زودد خوب‌ میشییی 🙏❤️😔😔

مامان یارا جان میدونم سختته ولی توروخدا از حالت زود ب زود خبر بده من خیلی ب یادت میفتم روزها...انشاله زودتر بری خونه بالا سر دخترت😓😓😓

بمیرم برا حال وروزتو دل غمگینت عززیزم
حتی برا چند ثانیه هم نمیتونم خودمو جات تصورکنم
امیدوارم خدا ب دل شکستت نگا کنه وبرا مدتی ازمحیط بیمارستان دورت کنه وب دختر قشنگت برسونتت 😘😔😔

بمیرم برات عزیزدلم
بمیرم برا اون طفل معصوم 😭😔

با تک تک حرفات اشک ریختم
الهی کاش نزدیکت بودم میومدم پیشت
این چند روزی نبودی خیلییی بیتابت شدم

الهی دورت بگردم قلبم تیکه تیکه شد💔😭بمیرم برات ازخداآرزوی سلامتیت رودارم😓💔بمیرم برادلت

سلام عزیزم از حالت برام بگو کی مرخص میشی دکترا چی گفتن
الهه همش جلو چشامی
توروخدا بیا تاپیک بزار که داری میخونه کنار یارا دیگه بستری نمیشی

الهی بمیرم
عزیزم توکلت به خدا باشه الهی به حق این شب های عزای امام حسین علیه السلام شفا پیدا کنی و تا دنیا دنیاست پاره تنت را در آغوش بگیری عزیز دلم

یارا.....یارا.....و منی ک ندیده و نشناخته تو روز بارها یادش میکنم 😪😪

عزیزم منم مادر یه دخترم و خوب میفهممت
آدم مادر که میشه یه بیماری ساده میاد سراغش فقط به بچه ش فکر میکنه
از ته دلم موقع شیر دادن برات دعا میکنم که هرچی زودتر سلامتی کامل پیدا کنی و بری خونه و از بقیه ی بزرگ شدن دخترت لذت ببری و خیرشو ببینی
روحیه تو نباز و بدون که هیچی مثل یه روحیه ی قوی نمیتونه بیماری رو شکست بده

اینشاالله خوب میشی عزیزم به حق این روزهای عزیز

هرچی بگی حق داری نمیدونم چی بگم اروم شی الهی خداکمک کنه وزودخوب بشی ویه عمرکناردخترت وخانوادت بخوشی زندگی کنی عزیزممم امیدوارباش وازخودش بخواه

از خدا میخوام هر چه زودتر معجزشو توی زندگیت ببینی ان شاءالله و سایه ت بالای سر یارای عزیز و خانوادت باشه 🙏

خیلی دلم گرفت بغض کردم با هر کلمه ات. خدا هیچ مادری رو از بچه اش جدا نکنه. انشالله. به حق این روزای محرم به حق خانم فاطمه زهرا. زودتر برگردی پیش دخترت یع دل سیر بغلش کنی. بمیرم برات 😔😔🥺🥺

عزیزدلم هم استانی با هر کلمه ات اشک ریختم 😭😭

خدا کمکت کنه عزیزم زود برگردی پیش دختر

خیلی ام حق داری گله کنی عزیزم
😭😭

آخ قلبم درد گرفت😭😭😭 بمیرم برای اون دلت دختر خیلی سخته می دونم اما به عشق دختر کوچولوت و اینکه قرار تا آخر عمر براش مادری کنی محکم باش و امیدوار ایشالا خیلی زود خوب میشی و میری هر ثانیه بغلش میگیری

خدا بهتون سلامتی بده

آخ الهی جان خواهر جانم نمیدونم چی بگم 😭😭😭😭😭😭

با خوندن تاپیکات یه بغض بزرگ میاد تو گلوم و از خدا میخوام فقط معجزه کنه برات 🙂❤️

عزیزم خدا ایشالله تو این شب های عزیزم کمکت میکنه خوب شی نگران نباش زود میر پیش دخترت بقیه روزها کنارش و لذت میبری الان حالت چطوره دکترا چی میگن

انشاالله که زودی خوب میشی عزیزم همه ما ب امید زنده ایم شما هم امیدتو از دست نده و محکم باش میدونم شاید پیش خودت بگی این حرفای کلیشه ای هست و .....میدونم خیییییلی سخته وقتی یه سرماخوردگی میاد سراغمون کلافه میشیم ک کی قراره خوب بشیم و زندگی ب روال قبل برگرده
از خدا میخوام ی روزنه پر نور برات تو زندگی باز کنه دختر کوچولوت همیشه کنارت باشه 💞

عزیزدلم😞😞

بمیرم برا دلت 😭😭😭

خداوند بهتون سلامتی بده هرچه زودتر

قلبم با هر کلمه ت مچاله شد😭

الهی دورت بگردم😭😭😭

چقدر دردناک😭😭😭

😔😔😔😔😔💔💔💔💔💔

سوال های مرتبط

مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
«دلم برای بند بند وجودت تنگه، جانِ مادر...

برای خنده‌هات... برای بوی موهات... برای دست‌های کوچیکت... برای چشم‌هایی که هر بار نگاهم می‌کردن، خستگی از تنم می‌رفت...

تو هر روز بزرگ‌تر می‌شی و من از دور حسرت می‌خورم... حسرت روزهایی که هیچ‌وقت برنمی‌گردن... حسرت لحظه‌هایی که باید کنارت می‌بودم و نبودم...

امشب دلم خیلی گرفته... آنقدر که بغض راه نفسم رو بسته.

همه می‌گن درد بیماری سخته... اما هیچ دردی برای من سخت‌تر از دوری تو نیست.

درد واقعی اینه که روزهای شیرین نوزادیت داره می‌گذره و من فقط از دور تماشاگرم... نه می‌تونم هر وقت دلم خواست بغلت کنم... نه موهات رو ببوسم... نه سرت رو روی سینه‌م بذارم و آروم بگیرم...

هر شب با عکس‌هات می‌خوابم و با دلتنگی بیدار می‌شم... و با خودم فکر می‌کنم چقدر از روزهای قشنگت رو از دست دادم...

اگر این روزها زیاد گریه می‌کنم، برای دردهای تنم نیست... برای دلتنگی توست... برای آغوشی که ازش دورم... برای قلب کوچیکی که تمام دنیای منه...

خیلی دلم برات تنگ شده، جانِ مادر... 🖤🥀»
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
امشب هم گذشت... اما نه مثل یک شب عادی.
پنج ساعت روی تخت دیالیز گذشت؛ پنج ساعت که هر دقیقه‌اش برایم اندازه یک عمر بود. فشارم افت کرد، اکسیژن خونم پایین آمد، هر نفس کشیدن سخت‌تر از قبل شد و فقط با خودم تکرار می‌کردم: «فقط تموم بشه...»
الان یکم بهترم، اما درد هنوز از قفسه سینه و دنده‌هام دست برنمی‌داره. انگار هر نفسی که می‌کشم، هزار بار استخون‌هام می‌شکنه.
می‌دونین سخت‌ترین قسمت این دردها چیه؟ این نیست که بدنم دیگه توان نداره... سخت‌ترین قسمتش اینه که دخترم داره بزرگ میشه و من هر روز از زندگیش جا می‌مونم.
هر شب با حسرت می‌خوابم و هر صبح با حسرت بیدار می‌شم. حسرت بغل کردنش... حسرت بوسیدن صورتش... حسرت اینکه وقتی من برای زنده موندن با دستگاه‌ها می‌جنگم، روزهای قشنگ کودکیش یکی‌یکی از کنارم رد می‌شن و دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گردن.
خسته‌ام... نه فقط از درد، نه فقط از دیالیز، نه فقط از بیمارستان... از این همه اشکی که یواشکی ریختم تا کسی نفهمه چقدر شکستم. از این همه بغضی که هر شب توی گلوم خفه می‌کنم. از این همه «کاش» که هیچ‌وقت به واقعیت تبدیل نشد.
خدایا... من معجزه نمی‌خوام، زندگی بی‌درد هم نمی‌خوام... فقط دلم می‌خواد یه روز چشمامو باز کنم و به جای سقف سفید بیمارستان، صورت دخترم رو ببینم. فقط می‌خوام قبل از اینکه دیر بشه، دوباره فرصت مادر بودن رو زندگی کنم...
امشب فقط دلم گرفته... خیلی بیشتر از همیشه. 💔😭
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
امروز دخترم ۸ ماهه شد...
می‌گویند زمان زود می‌گذرد... اما برای مادری که پشت درهای بیمارستان جا مانده، زمان نمی‌گذرد... فقط هر روز تکه‌ای از دلش را با خودش می‌برد.
چهار ماه است که هر بار چشم باز می‌کنم، به جای صورت دخترم، سقف سفید بیمارستان را می‌بینم... چهار ماه است که به جای صدای خنده‌هایش، صدای دستگاه‌ها و رفت‌وآمد پرستارها همدم شب‌هایم شده.
من برای مادر بودن هزار رویا داشتم... قرار بود هر ماه کنارش عکس بگیرم، اولین خنده‌هایش را ببینم، اولین دندانش را با ذوق به همه نشان بدهم، اولین «مامان» گفتنش را با اشکِ شوق بشنوم...
اما بیماری، بی‌رحمانه همه را از من گرفت... نه فقط روزهایم را... بلکه خاطره‌هایی را که دیگر هیچ‌وقت تکرار نمی‌شوند.
امروز یارا ۸ ماهه شد... و من فقط از پشت یک عکس، بزرگ شدن تمام دنیایم را نگاه می‌کنم... با دستی که هنوز بوی سرم و دارو می‌دهد، نه بوی موهای دخترم.
کاش می‌شد درد را قسمت کرد... من همه دردهای دنیا را به جان می‌خریدم، فقط یک بار دیگر می‌توانستم دخترم را در آغوش بگیرم و زمان را نگه دارم...
بعضی مادرها از بزرگ شدن بچه‌هایشان عکس یادگاری دارند... من از بزرگ شدن دخترم، فقط حسرت دارم... حسرتِ روزهایی که هیچ‌وقت، هیچ‌کس، به من برنمی‌گرداند... 💔
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
💔 این روزها انگار زندگی، فقط اسمش زندگیه...

هر روز با درد از خواب بیدار می‌شم، با درد نفس می‌کشم و شب‌ها با اشک خوابم می‌بره. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روز آرزوم فقط این باشه که چند دقیقه بدون درد نفس بکشم...

اما بین تمام این دردها، یه درد هست که از همه بیشتر قلبم رو می‌سوزونه...

یارای قشنگم... 🥺

مامان داره از دلتنگیت جون می‌ده...

هر بار که چشمام رو می‌بندم، فقط صورت معصومت جلوی چشمامه. دلم برای بوی موهات، برای خنده‌هات، برای دستای کوچیکت، برای همون لحظه‌ای که بغلم می‌کردی، پر می‌کشه.

سخته که مادر باشی و نتونی بچه‌ت رو توی آغوش بگیری... سخته که به جای صدای خنده‌ی دخترت، صدای دستگاه‌های بیمارستان رو بشنوی... سخته که هر شب با اشک بخوابی و هر صبح با درد بیدار بشی...

گاهی از خودِ بیماری هم بیشتر، دلتنگیِ تو منو می‌شکنه...

🤲🏻 خدایا...
من دیگه از درد خسته شدم...
از اشک خسته شدم...
از این همه ترس و نگرانی خسته شدم...

فقط یه خواهش دارم...
بذار دوباره برگردم به همون زندگی ساده‌ای که کنار دخترم داشتم...
بذار دوباره یارا رو محکم توی بغلم بگیرم...
چون هیچ دردی برای یک مادر، سنگین‌تر از دوریِ فرزندش نیست...

🥹 بعضی شب‌ها، دردِ پهلوم نمی‌ذاره بخوابم...
بعضی شب‌ها، دلتنگیِ یارا...
و من نمی‌دونم کدوم یکی بیشتر داره منو از پا درمیاره... 🖤
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
«بالاخره بعد از ۱۸ روز درِ بیمارستان پشت سرم بسته شد و رسیدم به کسی که تمام این روزها دلتنگش بودم...

دختر کوچولوم را که دیدم، انگار تمام دنیا برای چند لحظه ایستاد. نگاهش کردم و فهمیدم فقط من نبودم که این ۱۸ روز را با دلتنگی گذراندم... او هم دلتنگ من بود.

وقتی بغلم کرد، وقتی صورت کوچکش را به سینه‌ام چسباند، انگار می‌خواست تمام روزهای نبودنم را جبران کند. انگار می‌خواست مطمئن شود که مامانش واقعاً برگشته و قرار نیست دوباره از او دور شود.

این ۱۸ روز برای من پر از درد بود، پر از اشک، پر از شب‌هایی که با فکرش خوابم نمی‌برد... اما امروز وقتی دست‌های کوچکش دور گردنم حلقه شد، دلم شکست و دوباره ساخته شد.

گریه کردم... نه از درد بیماری... نه از خستگی بیمارستان... گریه کردم چون فهمیدم چقدر جای من در آغوش این کودک خالی بوده است.

یارا جان... اگر می‌دانستی مامانت در تمام این روزها چند بار اسم تو را زیر لب زمزمه کرد... اگر می‌دانستی چند شب با عکس تو خوابید و با اشک بیدار شد...

امروز که دوباره بوی موهایت را نفس کشیدم، انگار جان تازه‌ای گرفتم.

بعضی آغوش‌ها خانه‌اند... و آغوش تو، دخترم، بعد از ۱۸ روز آوارگی میان درد و دارو، امن‌ترین خانه دنیا بود... 🤍🥹»
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
گاهی زندگی آن‌قدر بی‌رحم می‌شود که آدم فقط نگاه می‌کند و بغض می‌کند…
انگار روزگار هر چه داشت، یکجا روی شانه‌های خسته‌ام گذاشت…
درد بیماری، شب‌های طولانی، ترس‌ها، اشک‌های پنهانی و دلتنگی‌هایی که هیچ‌کس اندازه یک مادر نمی‌فهمد…

سخت‌ترین درد دنیا برای من، دور ماندن از تو بود، یارای عزیزم…
همان دختر کوچولویی که با هر گریه‌ات قلبم می‌لرزد و با هر لبخندت دوباره نفس می‌کشم…
چه شب‌هایی که با چشم‌های خیس خوابیدم و تنها آرزویم این بود که کنار تو باشم، موهایت را ببوسم و آرام در آغوشم بگیری…

خسته‌ام…
از این همه بدبیاری، از این همه درد، از جنگیدن‌های بی‌پایان…
اما هنوز با تمام زخم‌هایم، برای تو نفس می‌کشم دخترم…
چون تو دلیل ادامه دادن منی…

و خدا می‌داند پشت این لبخندهای اجباری،
چند بغض شکسته،
چند اشک پنهان
و چند «خدایا دیگر توان ندارم…» جا مانده است… 💔🥀

اما با تمام این دردها، خوشحالم که الان پیشتم، یارا جانم…
خوشحالم که دوباره بوی نفس‌هایت را حس می‌کنم و گرمای آغوشت آرامم می‌کند…🤍

مامان منو ببخش که باز مجبورم چند روز دیگه تنهات بزارم…
باور کن هیچ چیز برای من سخت‌تر از دوری از تو نیست…
من فقط دارم تلاش می‌کنم، فقط برای تو…
برای روزهایی که سالم‌تر کنارت باشم، برای خنده‌هایت، برای آینده‌ات…
اگر گاهی نیستم، اگر اشک می‌ریزم، اگر خسته‌ام…
همه‌اش از عشق بی‌انتهایی است که به تو دارم…
تو تمام دلیل جنگیدن منی، دخترم…
و مامان تا آخرین نفس، برای تو می‌جنگد… 💔🫂
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
سلام از روز هجدهم بیمارستان...

هجده روز گذشته، هجده روز دوری از یارا، هجده روز پر از درد، اشک، بی‌خوابی و انتظار...

راستش دیگه خسته‌ام. خسته از این همه خبرهای ضد و نقیض، از این همه آزمایش، از این همه نگرانی که لحظه‌ای رهام نمی‌کنه. خسته از اینکه هر روز چشم باز می‌کنم و به جای بغل کردن دختر کوچولوم، سقف سرد بیمارستان رو می‌بینم.

دلم برای یارا تنگ شده... برای خنده‌هاش، برای بوی تنش، برای لحظه‌هایی که سرش رو روی سینه‌ام می‌ذاشت و آروم می‌شد. هیچ‌کس نمی‌فهمه مادر بودن و دور موندن از بچه یعنی چی. انگار یه تکه از وجودم رو ازم جدا کردن و بردن.

این روزها بیشتر از درد جسم، درد دلم آزارم می‌ده. دلتنگی‌ای که تمومی نداره. بغضی که هر شب مهمون چشمامه. ترسی که نمی‌ذاره حتی چند دقیقه آروم باشم.

گاهی با خودم می‌گم مگه من از زندگی چی خواسته بودم؟ فقط می‌خواستم کنار دخترم باشم، بزرگ شدنش رو ببینم، مادر بودنم رو زندگی کنم... اما انگار سرنوشت برای من مسیر دیگه‌ای نوشته.

این هجده روز برای من اندازه چند سال گذشته. روزهایی که هر ثانیه‌ش با نگرانی و اشک و انتظار گذشت. روزهایی که دلم هزار بار شکست و باز مجبور شدم لبخند بزنم.

فقط امیدوارم یه روزی این روزهای تلخ تموم بشه. چون دیگه توان جنگیدن با این همه درد و دلتنگی رو ندارم...

دلم برای یارا تنگ شده...
خیلی بیشتر از چیزی که بشه با کلمات توضیحش داد...
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
سلام از سومین روز بیمارستان...💔

گاهی فکر می‌کنم چرا درست وقتی تازه طعم مادر بودن را چشیده بودم، باید میان این همه درد و نگرانی قرار بگیرم...

یارای عزیزم، هنوز هفت ماه بیشتر از آمدنت نگذشته و من هزار آرزو برای بزرگ شدنت داشتم. اما حالا میان دیوارهای سرد بیمارستان، با قلبی پر از دلتنگی، فقط به عکس‌هایت نگاه می‌کنم و بی‌صدا اشک می‌ریزم.

همه از درد بیماری می‌پرسند، اما درد واقعی من دوری از توست. خسته‌ام از شب‌هایی که با ترس خوابیدم و صبح‌هایی که با هزار فکر بیدار شدم، اما باز هم برای ماندن کنار تو می‌جنگم.

می‌ترسم... نه از درد و بیمارستان، بلکه از حسرت لحظه‌هایی که آرزو داشتم کنارت باشم؛ شنیدن صدای «مامان»، دیدن قدم‌های کوچکت و بزرگ شدنت...

و اگر روزی اشک‌هایم بیشتر از توانم شد، بدان که مادرت تا آخرین نفس برای ماندن کنار تو جنگید؛ چون تمام زندگی، امید و دلیل نفس کشیدنش، تو بودی... 🤍
دوباره به دلیل افت شدید هموگلوبین، پایین بودن پلاکت و افت اکسیژن خون بستری شدم. طی دو روز گذشته تقریباً به‌صورت مداوم اکسیژن وصل بود و با هر بار قطع شدن، اکسیژن خونم دوباره افت می‌کرد. فعلاً تحت درمانم، دارو دریافت می‌کنم و خون و پلاکت تزریق می‌شود تا ببینیم روند درمان چگونه پیش می‌رود. ممنون از محبت و دعاهاتون💜
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
نمی‌دونم آدم تا کجا می‌تونه درد رو تحمل کنه...💔

هر بار که فکر می‌کنم شاید سخت‌ترین قسمتِ مسیر رو پشت سر گذاشتم، زندگی یه دردِ تازه جلوی پام می‌ذاره.

یه روز دردِ پهلو...
یه روز ناتوانیِ راه رفتن...
یه روز جوابِ آزمایش‌ها...
یه روز پایین اومدنِ وایت‌ها...
یه روز خبرِ درگیر شدنِ غده‌ها...
و امروز...
خونریزی هم به همه‌ی این‌ها اضافه شد...

انگار این بیماری، هر بار یه جور دیگه منو امتحان می‌کنه.

خسته‌ام...
از اینکه هر روز با امید چشم باز می‌کنم و با نگرانی چشم می‌بندم.
از اینکه به جای برنامه ریختن برای آینده، منتظر نتیجه‌ی آزمایش بعدی می‌مونم.
از اینکه به جای زندگی کردن، فقط دارم برای ادامه دادن می‌جنگم.

سخت‌ترین درد اما، دردِ جسم نیست...
این ترسه که نکنه نتونم دوباره همون مادری باشم که دخترم لایقشه...
نکنه روزهای خوب، فقط تبدیل به خاطره بشن.

ولی هنوز...
با تمام خستگی‌هام، با تمام اشک‌هایی که کسی ندیده، با تمام دردهایی که توی دلم مونده...
برای دخترم می‌جنگم.

فقط ازتون یه خواهش دارم...
اگه این نوشته رو خوندید، یه دعا برام کنید...
شاید دعای شما، همون امیدی باشه که این روزها بهش چنگ زدم... 🤲🏻🖤
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
🍒 هفت ماهگیت مبارک دختر شیرینم، یارای من 🍒

هفت ماهه که اومدی و شدی تمام دنیای مامان...
هفت ماهه که هر تپش قلبم با اسم تو گره خورده...
و هفت ماهه که هر جا باشم، هر کاری بکنم، فکر و ذکرم تویی.

دخترم، شاید این روزها بیشتر از چیزی که حق توست ازت دور باشم، شاید نتونم هر لحظه کنارت باشم و شاید دلم هزار بار بیشتر از تو برای آغوشت تنگ بشه، اما میخوام بدونی حتی وقتی کنارم نیستی، تمام فکر و قلب مامان پیش توئه. ❤️

مامان هر شب به عکس‌هات نگاه می‌کنه، به خنده‌هات فکر می‌کنه و لحظه‌شماری می‌کنه برای وقتی که دوباره بغلت کنه. هیچ‌کس نمی‌دونه این دوری چقدر سخته؛ وقتی دلم فقط یه بغل کوچولو می‌خواد که اسمش یاراست...

یارای عزیزم، تو دلیل جنگیدن منی. وقتی خسته میشم، وقتی درد می‌کشم، وقتی اشکام بی‌صدا می‌ریزن، فقط به تو فکر می‌کنم و به روزی که سالم و قوی کنارت باشم و تمام این روزهای سخت فقط یک خاطره دور بشن.

هفت ماهه شدی عشق کوچولوی مامان...
و مامان هنوز هر روز بیشتر از دیروز عاشقت میشه.

هفت ماهگیت مبارک دخترک دوست‌داشتنی من 🍒
دوستت دارم بیشتر از تمام روزهای سختی که گذشت و بیشتر از تمام روزهای قشنگی که قراره با هم بسازیم. ❤️
مامان ܣߊ‌ܝ̇ߺߊ‌🧸💋 مامان ܣߊ‌ܝ̇ߺߊ‌🧸💋 ۱ سالگی
هانای نازم🥺❤️
از همون لحظه‌ای که فهمیدم قراره مادر یه دختر بشم، دنیام رنگ دیگه‌ای گرفت...
نه فقط چون "دختر" بودی… چون نرمیِ زندگی بودی، صدای لطیف آینده‌م، روشن‌ترین دلیلِ بودنم✨️

اولین بار که صدای قلبت رو شنیدم، یه اتفاق توی من افتاد؛
یه عشقِ بی‌دلیل، یه وابستگیِ عمیق که هنوزم با من نفس می‌کشه…
تو نیومدی فقط "دخترم" باشی،
اومدی که معنای دوباره متولد شدن من بشی❤️

با هر خنده‌ات، به دنیا دلگرم‌تر شدم🌞
وقتی بغلت می‌کنم، انگار همه‌چی سر جاشه…🌱
وقتی می‌خندی، خستگیِ دنیا از تنم در می‌ره…🌈

دخترم…
تو فقط فرزند من نیستی، تو رفیق روزهای سختی،
همراه بی‌ادعای قلبم، همون رویای قشنگی که یه روز تو دلم بود و حالا تو آغوشمه🫶🏻

تو فقط بزرگ نمی‌شی… تو توی وجودم ریشه می‌زنی.
هر روز، بیشتر شبیه رویاهایی می‌شی که یه روز فقط آرزو بودن🌸

روزت مبارک، جانِ دلم.
بودنت باارزش‌ترین دارایی منه…
و مادرِ تو بودن، قشنگ‌ترین تعریف مادر بودنه👩‍👧💖
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
خدایا... خستم...
خستممممم...
دلم می‌خواد این‌قدر داد بزنم که شاید صدامو بشنوی...

خدایا، من از مردن می‌ترسم... خیلی می‌ترسم.
اگه قرار به رفتنه، فقط نذار این‌قدر درد بکشم...
درد، کنار فکر مرگ، واقعاً سخته... 😭🤍

امروز یکی از سخت‌ترین روزهای زندگیم بود.

بعد از اون همه خونریزی، دکتر کولونوسکوپی انجام داد تا رگی که باعث خونریزی شده بود رو بسوزونه. نمی‌دونم چقدر درد کشیدم... فقط می‌دونم هر دقیقه‌اش برام اندازه یه عمر گذشت.

خدا رو شکر خونریزی فعلاً قطع شده، اما هموگلوبینم تا ۶.۵ پایین اومد و مجبور شدم خون تزریق کنم. فردا دوباره باید آزمایش بدم و اگر جواب خوب باشه، شیمی‌درمانی رو شروع می‌کنم.

این چند روز اون‌قدر سخت گذشته که حس می‌کنم سال‌ها پیرتر شدم. از درد، از ترس، از انتظار... از اینکه هر روز با نگرانی از خواب بیدار می‌شم و نمی‌دونم تا شب قراره چه اتفاقی بیفته.

سخت‌ترین قسمت ماجرا تنهاییه... شب‌های بیمارستان، سکوتش، فکرهایی که لحظه‌ای رهات نمی‌کنن و اشک‌هایی که بی‌صدا می‌ریزن.

بعضی روزها واقعاً خسته می‌شم... فقط از خدا می‌خوام بعد از این همه درد و اشک، یه ذره آرامش و یه معجزه نصیبم کنه... 🤍