خدایا... خستم...
خستممممم...
دلم می‌خواد این‌قدر داد بزنم که شاید صدامو بشنوی...

خدایا، من از مردن می‌ترسم... خیلی می‌ترسم.
اگه قرار به رفتنه، فقط نذار این‌قدر درد بکشم...
درد، کنار فکر مرگ، واقعاً سخته... 😭🤍

امروز یکی از سخت‌ترین روزهای زندگیم بود.

بعد از اون همه خونریزی، دکتر کولونوسکوپی انجام داد تا رگی که باعث خونریزی شده بود رو بسوزونه. نمی‌دونم چقدر درد کشیدم... فقط می‌دونم هر دقیقه‌اش برام اندازه یه عمر گذشت.

خدا رو شکر خونریزی فعلاً قطع شده، اما هموگلوبینم تا ۶.۵ پایین اومد و مجبور شدم خون تزریق کنم. فردا دوباره باید آزمایش بدم و اگر جواب خوب باشه، شیمی‌درمانی رو شروع می‌کنم.

این چند روز اون‌قدر سخت گذشته که حس می‌کنم سال‌ها پیرتر شدم. از درد، از ترس، از انتظار... از اینکه هر روز با نگرانی از خواب بیدار می‌شم و نمی‌دونم تا شب قراره چه اتفاقی بیفته.

سخت‌ترین قسمت ماجرا تنهاییه... شب‌های بیمارستان، سکوتش، فکرهایی که لحظه‌ای رهات نمی‌کنن و اشک‌هایی که بی‌صدا می‌ریزن.

بعضی روزها واقعاً خسته می‌شم... فقط از خدا می‌خوام بعد از این همه درد و اشک، یه ذره آرامش و یه معجزه نصیبم کنه... 🤍

تصویر
۹۰ پاسخ

بگردم برات😭😭😭به حق فاطمه زهرا لباس عافیت ب تنت بپوشونه😭💔

پایان شب سیه سپید است. بهت قول میدم خوووب میشی عشقم 😍😍😍😍

جریان استیکر خنده چیه هن برای این گذاشتی هم تاپیک قبلی
این مدت روحیم حساس شده با یه استیکر مسخره هم میزنم زیر گریه
اونی ک این استیکر خنده گذاشته لطفاااا گمشه از زیر تاپیک های من

عزیزممممممم این روزای سخت و پر از دردم میگذره و تو سربلند برمیگردی خونه و با دخترت کیف میکنید
تو قوی تر از این درداییی و خداییی بزرگتر از این دردا داری بسپار به خودش تنهات نمیزاره دختر صبور مهربون

میدونی مامان یارا
خدا هرکدوم ازبنده هاشوبیشتر دوست داشته باشه بیشتر امتحان میکنه
مامان بزرگ منم روده ومعدشو درگیرکرده بود این بیماری ولی الان ۴٠ ساله ازش گذشته وداره زندگی میکنه
شوهرخاله شوهرم ٢٠ ساله بیماری رو داره و داره زندگی میکنه
نترس قوی باش
ماتوی روستامون یه شهیدی داریم به اسم علی اکبر هادیان
این شهید توی میدون جنگ وقتی از ٣طرف تحت محاصره بودن وفقط ازجلو میتونستن نجات پیداکنن ک اونم باسیم خاردار پوشونده شده بوده این شهید میخوابه روی این سیم خاردار ورزمنده هاازروی بدنش رد میشن
من زیادبهش ایمان دارم
حرفش پیش خدا برو داره
خواستی یه چیزی نذرکن خوب شدی بیای سرمزارش بدی

تصویر

الهی بمیرم میدونم تنها امیدت یاراست قوی بمون سخت میگذره ولی میگذره عزیزدلم🥺♥️

الهی به امام حسین شفای زودتر نصیبت بشه مهربون

سلام عزیزم جواب آزمایش چی شد خیلی بفکرتم 😔❤️

تو یه مادر قوی هستی

سلام عزیزم تحمل کن به خدا پایانی خوبی داره امیدتو از دست نده عزیز دلم الهه جانم فقط دعا میکنم برات که هرچه زودتر خوب بشی

از خداوند واست سلامتی میخوام الهه جانم🤲🤲

عزیزدلم چقد کبود شده دستت خدا شفات بده انشالله 🫂🥺

ازته قلبم برات آرزوی سلامتی کردم عزیزم اشکام سرازیر شد😭دلم شکست قلبم گرفت ❤️‍🩹ولی امیدوارم بزودی زود بیای و بگی حالم خوبه خوبه و یارا رو بغل کردی و برامون عکس گزاشتی💖
خدایا به مظلومیت امام حسینمون قسمت میدم این مامان مهربون رو به آغوش دخترش برگردون🌺✨

العی بگردمت حق تو این همه درد نیس😔😔😔😔

الهی بمیرم برات مامان یارا جان انشالله ک زودتری خوب میشی قوی بمون❤
همیشه بیادتم و برات دعا میکنم 😘

الهی خدا شفا بده عزیزم چیزی دیگه نمیتونم بگم ول میدونم خیلی خیلی مادر قوی هستی

خدایا الهه خسته شده هااااا امتحانشو تموم کن معجزتو نشونش بده این دختر هنوز ب تو امید داره ناامید برش نگردون دخترش منتظرشه خداااااااا😔😔😔😔💔

عزیزم از خدا میخام بخاطر یارا جون هر چه زودتر لباس عافیت تنت کنه و شاد و سلامت برگردی پیش دختر کوچولوت ❤️🙏

😭😭😭😭😭😭😭

عزیز دلم من الان کنارمسجدجمران اشک توچشمامه واست دعا کردم
امام زمان وواسطه کردم شفا بگیری
انشاالله شفا میگیری قشنگم 🤲🤲🤲😘😘

بمیرم الهی

خدایا تو را به پهلوی شکسته حضرت فاطمه قسمت میدم ، این آبجی قشنگمون زود خوب بشه و با سلامتی کامل دختر خوشگلشو بغل کن🙏🙏😭

الهی هر چه زود تر خوب بشی و بیای خبر سلامتیتو بهمون بدی 🤲🏻برات دعا میکنم عزیزم

گریم گرفت از امام حسین از خانم رباب خاستم ب دلت نگاه کنه قسمشون دادم
انشالله زودی خوب شی بخاطر بچت
از خدا میخام خیلی خیلی زود زود خوبت کنه ب ما بگی خوشحال شیم..

ان شالله هر چی زودتر خوب بشی گلم....ببخشید گلم سرطان چی دارید از کجا فهمیدید

بمیرم بیشتر برایارا چقدر الان بودنت مخاد. بغلتومخاد کی مواظبشه اونجا

الهی قربوننن خودت و کبودی دستاتتت رفیق قشنگم خدا زود زود تمام سختی هات ببره بجاش روزای خوش بیاره یعالمه بغل یارا یه عالمه روزای خندون وشاد
خدا ب حق این شبا عزیز شفابده مامان فشنگمون رفیق نازمون

مامان یارا تهرانی بیمارستان اگه تهرانی همراه قبول میکنن من بعضی شبا بیام پیشت قول میدم انقد مختو بخورم که اصلا فکرو خیال نکنی

خداروصدهزار بار شکر دعای هرلحظم شدی یک لحظه از یادت غافل نمیشم برات دعا میکنم
الهه جون میدونم سخته اذیتی ولی بی خبرمون نزار از حالت

خدا خیری بهت بده الهه میدونی امروز چند بار اومدم گهواره ببینم پیام گذاشتی دکتر چی گفته
خداروشکر قشنگم خون ریزی قطع شد
بهتری عزیزم

عزیزم خدا کمکت کنه بهت شفا بده بخاطر دخترت

تو می تونی عزیزم
قوی باش به خاطر خودت به خاطر یارا
ما هم دعاتون می کنیم
الهی به حق خانم ام البنین شفا بگیری

خوب میشی عزیز دلم هستم تو یه جای مقدس از صاحب آستانه میخام خودش تمام مریضا شفا بده شما رو هم شفا بده آبجی خوب میشی چند نفر از اقوام ما بودن خوب شدن عاقبتش خوشه ب کمک خدا قوی باش آبجی قوی باش

عزیزم ان شالله که بزودی زود لباس عافیت بپوشی قشنگم خداجون خودت کمک دوست مون کن😭😭

خدایاااا😭😭😭

خدا همیشه وهر لحظه کنارت هست فکر نکن تنها هستی کنار این دردها ایمانت رو از دست نده مامانا یارا قوی باش قوی قوی

تو قوی تر از این حرفای
یه خانوم پرستار نباید زودی باخت بده ک

الهی دورت بگردم . ایشالا که حالت روز به روز بهتر بشه سلامتیتو بدست بیاری برگردی سر زندگیت پیش دختر گلت 💚

اخی عزیزم من اولین باره پیامت ودیدم اشکم دراومد نه از دلسوزی وترحم از این که مادری وداری میجنگی برا خوب شدن ...خدایا شفای عاجل نصیب این مامان دل شکسته ودرد کشیده بکن براتو که معجزه کاری نداری بیشتر ازاین صبرش وامتحان نکن خستس

عریزدلممممم خیلی شرایطتودرک میکنم عزیزای خودمم درگیرسرطان وتومورلعنتی بودن انشالله به زودی زودخبربهترشدنتو بهمون بدی زودمرخص شی بری پیش دخترقشنگت♥️🥹

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااا😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

😭😭😭😭😭😭😭عزیز دلم

سلام عزیزم، خداروشکر خون ریزی قطع شده، خدا حفظت کنه، میدونم که چقدر درد میکشی، من بمیرم برات، 😔
صبور باش خواهر گلم، ❤

ان مع العصر یسرا
پس از هرسختی،آسانی هست

امیدوارم خدا آسانی بعداز این سختی رو خیلی زود برات فراهم کنه


درست مثل کسی که بیست سال آرزوی بچه دار شدن داره،ودرکمال ناباوری فرزندی از بهشت بهش هدیه میده

مثل مستاجری که سالیان سال سختی کشیده،در به دری کشیده،بی خانمانی داشته و آخرش خدا نجاتش میده و یه خونه امن بهش هدیه میده

مثل کسی که تو آخرین لخظه عمرش،وقتی که قراره قصاص بشه،بخشیده میشه

مثل تویی که بیمار شدیو در اووووج خستگی هستی و خدا نجاتت میده♥️




درمورد کولونوسکپی قبلا شنیدم،خیلی دردآور و سخته

تو خیلی قوی هستی که تونستی انجامش بدی..تو داری مانع ها رو از سر راهت برمیداری..
قطعا تو پیروزی👍👍

چند وقت بود گمت کرده بودم 🥲🥲
از خدا میخوام برات معجزه کنه عزیزم قوی باش 😘

قربون اون دستات برم من انشاالله بحق چشمای چشم انتظار یارا جون دیگه از فردا خبرهای خوش بشنویم ازت

دلم برات کبابه هر شب به یادت برات دعا میخوانم😭🙏

ان شاءا...زودتر باسلامت کامل برگردی پیش دخترت😭😭🙏🙏

بمیرم برات الهه جاااااااااااااان💔😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

الهی بمیرم
خدایا توان و صبر الههی قشنگم رو زیاد کن
خدایا اینقدر آینده شو قشنگ بنویس که یاد این روزها نیفته
خدایا فقط به خاطر یارا ....همین
میدونم آبرویی پیشت ندارم ولی به آبروی طفلان معصوم امام حسین
به آبروی ۱۴ معصوم
توی این ماه عزیز خودت شفاش بده
برای تو کاری نداره

خیلی ناراحت شدم‌عزیزم خیلی سخته میدونم منم تجربه کردم ولی همراه بیمار بودم تک تک‌لحظه هایی که میکشیو با خواهرم کشیدم امیدوارم هر چه زودتر این روزا بگذره و حالت خوب بشه ،فقط متاسفم واسه کسی که ایموجی خنده گذاشته این‌خنده از دل سیاهش

ندیدمت عزیزم اما از وقتی اولین پیامت ودیدم هر شب و روز به فکرت هستم ودعات می‌کنم که به آغوش خانواده ت مخصوصا همسر وفرزندت برگردی و سلامت باشی انشاالله 🤲❤️

عزیزدلم 🥺🥺🫂🫂الهی که زودتر خوب شی الهه ی عزیزم

انشالله زودتر بهتر بشی عزیزم 🥺🥺🥺

دیروز وامروز وفردا ‌ازخدا وحضرت خانم ام‌البنین توی روضه خواستم ومیخوام که برای اینهمه دردی که کشیدی ومیکشی کاری کنه کاش انقد حالتو خوب کنه که فراموش کنی این روزای تلخو وقشنگترین وزیباترین زندگی رو درکنار دختر گلت وخانواده سپری کنی عزیز دلم بهترین لبخندها وخنده ها منتظر توست ... .. نگران نباش خدا برای این همه تنهایی کاری میکنه درد که میده درمانم میده ندیدمت ولی خیلی دوستت دارم وبرای سلامتیت هروز دعا میکنم...

الهی الهی خودت شفا بده من موندم تو فاز اون کسی که به درد ی نفر که داره زجر میکشه استکیر خنده میزارم متاسفم

انشالله زودی خوب میشی عزیزم توکل به خدا این روزای سختم میگذره قوی باش و پر روحیه برای خودت اول و بعد برای شوهرو نی نی قشنگت عزیزم ❤️❤️

امروز شهادت بی بی شریفه دختر امام حسن مجتبی علیه السلام بود در سفر کربلا همراه عمو بودند و براثر جراحات و بیماری ۲۰ محرم شهید شدند یک ختم یک روزه داشت ۴،۵ بیمار از جمله شما رو مد نظر گرفتم و تو خونه تنها بلند خوندم و التماس کردم و بهش قسم دادم منتظر معجزه برای شما، داداشم ، ساهره ،مامان آرنیکان هستم

خدایا ما رو می بینی؟ حواست بهمون هست؟میشه بگی چیکارت کردیم که اینقدر بلا سرمون میاری؟ولی این عدالت نیست یکی اون سر دنیا خوشبخت و سالم و پولدار و...ما هم فقط واسه ی روز بیشتر زنده موندنمون شکر کنیم 😭😭😭😭😭

انشالاه ب حق امام حسین شفا پیدا کنی گلم😘

چیشده عزیزم مگه چته

انشااله خدا لبخند رو روی لبت بنشونه عزیزم

سلام عزیزم من الان حرمم خیلی برات دعا کردم به خادم حرم گفتم یه خانمی بند خدا این مشکل داره دعاش کن خوب بشه

عزیزم از خدا میخام بخاطر دخترت هم که شده تورو سالم و سلامت برگردونه خونه عزیز من ♥️🙂 دوست دارم 🫂

عزیزدلم زیارت عاشورابخون تا دلت اروم بگیر انشالاه تایپیک بعدیت باخبر خوب شدنت وعکس درا اغوش گرفتن دختر گلت خوشحالمون کنی با تمام وجود از ته قلبم برای سلامتیت دعا میخونم❤️❤️

وای من درکت میکنم الهی به حق حضرت عباس شفا پیدا کنی زودی بری خونه پیش بچت ای خدا یه معجزه کن فردا بهش بگن خانم شما خوب شدی برای مام عجیبه الهی امین

اخ بگردم بازم صبور باش جانم✨️انشاا...نتیجه صبوریت رو ببینی و سلامتی کاملت رو بدست بیاری🌸🎀ب مو میرسه ولی پاره نمیشه

میشه قیافتو ببینم؟؟

ببین
تنظیم خوابم و شب و روزم و گم کردم با حرفات
لطفا حرف از مردن نزن چون برای تو این کلمه خیلی زوده
منم پارسال کولونسکپی کردم خیلی درد داشت درکت میکنم ولی اینجوری نگو قلبم❤️بیا بغلم ماساژت بدم خواهر قلبیم💋

قشنگترینم صبور ترینم انشالله معجزه میشه واست فدای دلت مهربونم
دوستت دارم الهه نازم 🩷🤲

😭عزیزممممم بیابغلمممم 🫂
انشالله بعدش خوبه
مامان یارا جون قوی بمون...
یارابهت نیاز داره قشنگم

بمیرم برات عزیزم 🫂😞

امروز روضه بودم خیلی دعات کردم ایشالله زود زود خوب میشی فقط امیدوارم از دست نده عزیزم خدا بزرگه سعی کن روحیه تو خوب کنی زنگ بزن با دوست و شوهرت اینا حرف بزن بگو بخند بزار حال روحیت و از دست ندی

کشتی ما رو کشتی از صبح هزار بار بسته ی ساعته گرفتم اومدم چک کردم خدا روشکر که خون ریزی بند اومده تموم میشه یکم دیگه صبر کن

عزیزم انشالله به حق امام حسین زودتر خوب بشی

بمیرم الهی .دستت چقدر کبود شده
دعای این روزهای من فقط تویی 🥺

😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

ایشالا خدا لباس عافیت تنت کنه🙏🏻🤍

انشالله هرچه زودتر خوب خوب شی🙏🙏

بمیرم برات😭😭😭
ب حق حضرت رقیه خدا خودش شفات بده
انشالله ک دیگه روی بیمارستان نبینی😭😭
عزیزم تنهایی تو اتاق؟ اگه اره همسرت چند ساعت بیاد پیشت تا کم فکر و خیال کنی🥺

عزیزم خدا بزرگه کمکت میکنه ان شاءالله. خدارو قسم میدم به دوری حضرت رقیه از امام حسین که از پادرآورد.شمارو زودتر به آغوش گرم خانواده برگردونه

الهی به حق امام حسین و این ماه عزیز زود زود جوابات خوب در بیاد و سالیان سال سهی و سلامت در کنار فندوقت سالم زندگی کنی عزیز دلممم

خدایا تورو ب عزیزانت قسم سلامتی دوستمو بهش برگردون😭😭😭🤲🏼🤲🏼خواهشت میکنم خدا تورو حضرت فاطمه تورو ب امام حسین قسمت میدمم فقط سسلامتی الهه رو بهش برگردون💔💔

خدا هیچ امیدی رو ناامید نمیکنه عزیزم.فقط خداست که به فریاد دل همه می رسه.صداش بزن ،باهاش حرف بزن ،اونه که بهت گوش میده و قضاوتت نمیکنه🙏

عزیز دلم کجا بودی بهتر نشدی پ خدای من امام حسین کمکت کنه😭♥️

ازخدابرات سلامتی رو میخام🤲🤲🤲🤲🤲🫂

به لبخند کوچولوت فکرکن لحظات سخت، وبرای اون بجنگ✨️🤍خداحواسش هست

عزیزم انشاالله هر چی زودتر خوب میشی

مگه چی شده خواهر چرا شیمی درمانی چرا بدنت اینجوری کبود شده

وای چیشدههه

سوال های مرتبط

مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
💔 این روزها انگار زندگی، فقط اسمش زندگیه...

هر روز با درد از خواب بیدار می‌شم، با درد نفس می‌کشم و شب‌ها با اشک خوابم می‌بره. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روز آرزوم فقط این باشه که چند دقیقه بدون درد نفس بکشم...

اما بین تمام این دردها، یه درد هست که از همه بیشتر قلبم رو می‌سوزونه...

یارای قشنگم... 🥺

مامان داره از دلتنگیت جون می‌ده...

هر بار که چشمام رو می‌بندم، فقط صورت معصومت جلوی چشمامه. دلم برای بوی موهات، برای خنده‌هات، برای دستای کوچیکت، برای همون لحظه‌ای که بغلم می‌کردی، پر می‌کشه.

سخته که مادر باشی و نتونی بچه‌ت رو توی آغوش بگیری... سخته که به جای صدای خنده‌ی دخترت، صدای دستگاه‌های بیمارستان رو بشنوی... سخته که هر شب با اشک بخوابی و هر صبح با درد بیدار بشی...

گاهی از خودِ بیماری هم بیشتر، دلتنگیِ تو منو می‌شکنه...

🤲🏻 خدایا...
من دیگه از درد خسته شدم...
از اشک خسته شدم...
از این همه ترس و نگرانی خسته شدم...

فقط یه خواهش دارم...
بذار دوباره برگردم به همون زندگی ساده‌ای که کنار دخترم داشتم...
بذار دوباره یارا رو محکم توی بغلم بگیرم...
چون هیچ دردی برای یک مادر، سنگین‌تر از دوریِ فرزندش نیست...

🥹 بعضی شب‌ها، دردِ پهلوم نمی‌ذاره بخوابم...
بعضی شب‌ها، دلتنگیِ یارا...
و من نمی‌دونم کدوم یکی بیشتر داره منو از پا درمیاره... 🖤
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
سلام از روز هجدهم بیمارستان...

هجده روز گذشته، هجده روز دوری از یارا، هجده روز پر از درد، اشک، بی‌خوابی و انتظار...

راستش دیگه خسته‌ام. خسته از این همه خبرهای ضد و نقیض، از این همه آزمایش، از این همه نگرانی که لحظه‌ای رهام نمی‌کنه. خسته از اینکه هر روز چشم باز می‌کنم و به جای بغل کردن دختر کوچولوم، سقف سرد بیمارستان رو می‌بینم.

دلم برای یارا تنگ شده... برای خنده‌هاش، برای بوی تنش، برای لحظه‌هایی که سرش رو روی سینه‌ام می‌ذاشت و آروم می‌شد. هیچ‌کس نمی‌فهمه مادر بودن و دور موندن از بچه یعنی چی. انگار یه تکه از وجودم رو ازم جدا کردن و بردن.

این روزها بیشتر از درد جسم، درد دلم آزارم می‌ده. دلتنگی‌ای که تمومی نداره. بغضی که هر شب مهمون چشمامه. ترسی که نمی‌ذاره حتی چند دقیقه آروم باشم.

گاهی با خودم می‌گم مگه من از زندگی چی خواسته بودم؟ فقط می‌خواستم کنار دخترم باشم، بزرگ شدنش رو ببینم، مادر بودنم رو زندگی کنم... اما انگار سرنوشت برای من مسیر دیگه‌ای نوشته.

این هجده روز برای من اندازه چند سال گذشته. روزهایی که هر ثانیه‌ش با نگرانی و اشک و انتظار گذشت. روزهایی که دلم هزار بار شکست و باز مجبور شدم لبخند بزنم.

فقط امیدوارم یه روزی این روزهای تلخ تموم بشه. چون دیگه توان جنگیدن با این همه درد و دلتنگی رو ندارم...

دلم برای یارا تنگ شده...
خیلی بیشتر از چیزی که بشه با کلمات توضیحش داد...
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
نمی‌دونم آدم تا کجا می‌تونه درد رو تحمل کنه...💔

هر بار که فکر می‌کنم شاید سخت‌ترین قسمتِ مسیر رو پشت سر گذاشتم، زندگی یه دردِ تازه جلوی پام می‌ذاره.

یه روز دردِ پهلو...
یه روز ناتوانیِ راه رفتن...
یه روز جوابِ آزمایش‌ها...
یه روز پایین اومدنِ وایت‌ها...
یه روز خبرِ درگیر شدنِ غده‌ها...
و امروز...
خونریزی هم به همه‌ی این‌ها اضافه شد...

انگار این بیماری، هر بار یه جور دیگه منو امتحان می‌کنه.

خسته‌ام...
از اینکه هر روز با امید چشم باز می‌کنم و با نگرانی چشم می‌بندم.
از اینکه به جای برنامه ریختن برای آینده، منتظر نتیجه‌ی آزمایش بعدی می‌مونم.
از اینکه به جای زندگی کردن، فقط دارم برای ادامه دادن می‌جنگم.

سخت‌ترین درد اما، دردِ جسم نیست...
این ترسه که نکنه نتونم دوباره همون مادری باشم که دخترم لایقشه...
نکنه روزهای خوب، فقط تبدیل به خاطره بشن.

ولی هنوز...
با تمام خستگی‌هام، با تمام اشک‌هایی که کسی ندیده، با تمام دردهایی که توی دلم مونده...
برای دخترم می‌جنگم.

فقط ازتون یه خواهش دارم...
اگه این نوشته رو خوندید، یه دعا برام کنید...
شاید دعای شما، همون امیدی باشه که این روزها بهش چنگ زدم... 🤲🏻🖤
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
سلام از سومین روز بیمارستان...💔

گاهی فکر می‌کنم چرا درست وقتی تازه طعم مادر بودن را چشیده بودم، باید میان این همه درد و نگرانی قرار بگیرم...

یارای عزیزم، هنوز هفت ماه بیشتر از آمدنت نگذشته و من هزار آرزو برای بزرگ شدنت داشتم. اما حالا میان دیوارهای سرد بیمارستان، با قلبی پر از دلتنگی، فقط به عکس‌هایت نگاه می‌کنم و بی‌صدا اشک می‌ریزم.

همه از درد بیماری می‌پرسند، اما درد واقعی من دوری از توست. خسته‌ام از شب‌هایی که با ترس خوابیدم و صبح‌هایی که با هزار فکر بیدار شدم، اما باز هم برای ماندن کنار تو می‌جنگم.

می‌ترسم... نه از درد و بیمارستان، بلکه از حسرت لحظه‌هایی که آرزو داشتم کنارت باشم؛ شنیدن صدای «مامان»، دیدن قدم‌های کوچکت و بزرگ شدنت...

و اگر روزی اشک‌هایم بیشتر از توانم شد، بدان که مادرت تا آخرین نفس برای ماندن کنار تو جنگید؛ چون تمام زندگی، امید و دلیل نفس کشیدنش، تو بودی... 🤍
دوباره به دلیل افت شدید هموگلوبین، پایین بودن پلاکت و افت اکسیژن خون بستری شدم. طی دو روز گذشته تقریباً به‌صورت مداوم اکسیژن وصل بود و با هر بار قطع شدن، اکسیژن خونم دوباره افت می‌کرد. فعلاً تحت درمانم، دارو دریافت می‌کنم و خون و پلاکت تزریق می‌شود تا ببینیم روند درمان چگونه پیش می‌رود. ممنون از محبت و دعاهاتون💜
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
بالاخره بعد از ۱۴ روز برگشتم خونه...

راستش توی این ۱۴ روز، هر شب فقط یه آرزو داشتم؛ اینکه دوباره برگردم خونه و همون زندگی ساده‌ای که شاید خیلی وقت‌ها حواسمون به ارزشش نیست رو از نو زندگی کنم.

روزهای سختی بود... پر از درد، نگرانی، اشک و امید. ولی یه لحظه بود که انگار همه اون سختی‌ها رو از دلم شست و برد...

همین که رسیدم و چشمم به اون ذوق قشنگ و اون نگاه پر از عشق افتاد، فهمیدم هیچ جای دنیا امن‌تر از خونه نیست، هیچ حسّی قشنگ‌تر از این نیست که عزیزترین آدم زندگیت رو دوباره بغل کنی. بعضی آغوش‌ها معجزه‌ان؛ خستگی رو از تنت می‌گیرن، دلت رو آروم می‌کنن و دوباره بهت یادآوری می‌کنن که برای چی باید ادامه بدی.

خدایا شکرت... برای نفس کشیدن، برای برگشتن، برای آغوشی که بعد از این همه دلتنگی دوباره نصیبم شد.

و اما تا رسیدم خونه، جیگرِ مامان رو بردم حموم، حسابی تمیز و خوشگلش کردم، موهاشو بستم، براش یه غذای خوشمزه درست کردم و فقط نگاهش کردم و کیف کردم... انگار خودم دوباره جون گرفتم.

از فردا هم بعد از یه مدت طولانی، دوباره با کلی انرژی برمی‌گردم پیشتون و براتون طرز تهیه غذاهای خوشمزه می‌ذارم. ممنونم که توی این روزهای سخت با پیام‌ها و دعاهاتون کنارم بودین. امیدوارم از این به بعد سهم همه‌مون فقط سلامتی، آرامش و روزهای قشنگ باشه. 🤍
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
یارای مادر... 💔🥺

این چند روزی که ندیدمت، انگار یه تیکه از قلبم رو ازم گرفتن. هیچ‌کس نمی‌دونه دوری تو چقدر برای مادرت سخته. 😭

دخترم، تو فقط هفت ماهه‌ای، اما توی همین چند ماه کوتاه، تمام دنیای من شدی. هر خنده‌ات، هر نگاهت، هر صدات برای من قشنگ‌ترین اتفاق زندگی بود. 🤍

دلم می‌خواست ماهگردهات رو با عشق جشن بگیرم، دلم می‌خواست برای همه اولین‌هات کنار خودت باشم، دلم می‌خواست هیچ لحظه‌ای از بزرگ شدنت رو از دست ندم... اما حالا روی تخت بیمارستان نشستم و با حسرت به عکس‌هات نگاه می‌کنم. 💔

هر شب قبل از خواب بهت فکر می‌کنم؛ به دست‌های کوچولوت، به خنده‌های شیرینت، به بغل کردنت... و اشک‌هایی که بی‌صدا روی صورتم می‌ریزن. 😭

از این بیماری گله دارم...
از این فاصله گله دارم...
از روزهایی که منو از آغوش تو دور کردن گله دارم...

درد بیماری هرچقدر هم سخت باشه، باز هم به اندازه دلتنگی تو نیست. دلم برای بوسیدنت، بغل کردنت و بوی موهات بی‌تابه. 🥺💔

یارای من...
تو تمام دنیای مادری...
تمام امید و دلیل جنگیدن منی...

و این روزها، هیچ غمی برای من بزرگ‌تر از دوری تو نیست. 😭🕊️❤️
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
تو بیمارستان الهه صبر صدام می‌کنن…
و هر بار که این جمله رو می‌شنوم، انگار تمام دردهایی که از سر گذروندم دوباره توی دلم زنده می‌شه…
اما همزمان، یک تصویر کوچیک هم توی ذهنم روشن می‌شه؛ یارا…
الهه صبر…
دختری که شب‌های بیمارستان رو با درد گذروند،
با چشم‌هایی خسته که خیلی وقت‌ها دلتنگ یک آغوش کوچیک بود…
دختری که از پشت درهای بیمارستان، صدای زندگی رو آرزو می‌کرد.
گاهی دلم می‌لرزه…
نه فقط از درد،
از دوریِ یارا… از اینکه کمتر می‌بینمش، کمتر بغلش می‌کنم…
و این دوری، از هر دردی سخت‌تره.
اما بعد…
یک چیزی ته دلم روشن می‌شه…
تصویر دست‌های کوچیکش… نگاه بی‌خبر و پاکش…
و من می‌فهمم هنوز باید ادامه بدم.
الهه صبر یعنی کسی که درد می‌کشه،
اما برای یک دلیل خیلی بزرگ‌تر نفس می‌کشه…
برای یارا… برای اون لبخند کوچیکی که ارزش همه‌ی این سختی‌ها رو داره.
من شاید خسته باشم…
شاید بارها کم بیارم…
اما هنوز هستم…
برای یارا… برای زندگی… برای فردا.
الهه صبر…
اسمم نیست فقط…
داستان مادریه که حتی وسط درد هم، عشق رو فراموش نکرده.»
بابا بعد از رفتنت هر لحظه آرزوی مرگ میکنم شرمندم ک نتونستم روز آخر ببینمت
بابا خودت گفتی جشن سلامتیت برات میگیرم ولی کو تو کجایی نیستی 😭
تا حالا تجربه داشتین از بچه‌تون دور باشین؟
از اون دلتنگی‌هایی که هر لحظه‌ش سنگین‌تر از قبلیه… وقتی فقط می‌تونی صدای خنده‌ش رو از پشت تلفن بشنوی، ولی نمی‌تونی بغلش کنی… وقتی عکس‌ها تنها چیزی می‌شن که شب‌ها آرومت می‌کنه… وقتی دلت می‌خواد فقط یک لحظه کنارت باشه، ولی فاصله‌ها اجازه نمی‌دن…
اون‌جاست که می‌فهمی بعضی دلتنگی‌ها درمان ندارن… فقط باید با اشک و صبر باهاشون کنار اومد…💔
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
«بالاخره بعد از ۱۸ روز درِ بیمارستان پشت سرم بسته شد و رسیدم به کسی که تمام این روزها دلتنگش بودم...

دختر کوچولوم را که دیدم، انگار تمام دنیا برای چند لحظه ایستاد. نگاهش کردم و فهمیدم فقط من نبودم که این ۱۸ روز را با دلتنگی گذراندم... او هم دلتنگ من بود.

وقتی بغلم کرد، وقتی صورت کوچکش را به سینه‌ام چسباند، انگار می‌خواست تمام روزهای نبودنم را جبران کند. انگار می‌خواست مطمئن شود که مامانش واقعاً برگشته و قرار نیست دوباره از او دور شود.

این ۱۸ روز برای من پر از درد بود، پر از اشک، پر از شب‌هایی که با فکرش خوابم نمی‌برد... اما امروز وقتی دست‌های کوچکش دور گردنم حلقه شد، دلم شکست و دوباره ساخته شد.

گریه کردم... نه از درد بیماری... نه از خستگی بیمارستان... گریه کردم چون فهمیدم چقدر جای من در آغوش این کودک خالی بوده است.

یارا جان... اگر می‌دانستی مامانت در تمام این روزها چند بار اسم تو را زیر لب زمزمه کرد... اگر می‌دانستی چند شب با عکس تو خوابید و با اشک بیدار شد...

امروز که دوباره بوی موهایت را نفس کشیدم، انگار جان تازه‌ای گرفتم.

بعضی آغوش‌ها خانه‌اند... و آغوش تو، دخترم، بعد از ۱۸ روز آوارگی میان درد و دارو، امن‌ترین خانه دنیا بود... 🤍🥹»
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
گاهی زندگی آن‌قدر بی‌رحم می‌شود که آدم فقط نگاه می‌کند و بغض می‌کند…
انگار روزگار هر چه داشت، یکجا روی شانه‌های خسته‌ام گذاشت…
درد بیماری، شب‌های طولانی، ترس‌ها، اشک‌های پنهانی و دلتنگی‌هایی که هیچ‌کس اندازه یک مادر نمی‌فهمد…

سخت‌ترین درد دنیا برای من، دور ماندن از تو بود، یارای عزیزم…
همان دختر کوچولویی که با هر گریه‌ات قلبم می‌لرزد و با هر لبخندت دوباره نفس می‌کشم…
چه شب‌هایی که با چشم‌های خیس خوابیدم و تنها آرزویم این بود که کنار تو باشم، موهایت را ببوسم و آرام در آغوشم بگیری…

خسته‌ام…
از این همه بدبیاری، از این همه درد، از جنگیدن‌های بی‌پایان…
اما هنوز با تمام زخم‌هایم، برای تو نفس می‌کشم دخترم…
چون تو دلیل ادامه دادن منی…

و خدا می‌داند پشت این لبخندهای اجباری،
چند بغض شکسته،
چند اشک پنهان
و چند «خدایا دیگر توان ندارم…» جا مانده است… 💔🥀

اما با تمام این دردها، خوشحالم که الان پیشتم، یارا جانم…
خوشحالم که دوباره بوی نفس‌هایت را حس می‌کنم و گرمای آغوشت آرامم می‌کند…🤍

مامان منو ببخش که باز مجبورم چند روز دیگه تنهات بزارم…
باور کن هیچ چیز برای من سخت‌تر از دوری از تو نیست…
من فقط دارم تلاش می‌کنم، فقط برای تو…
برای روزهایی که سالم‌تر کنارت باشم، برای خنده‌هایت، برای آینده‌ات…
اگر گاهی نیستم، اگر اشک می‌ریزم، اگر خسته‌ام…
همه‌اش از عشق بی‌انتهایی است که به تو دارم…
تو تمام دلیل جنگیدن منی، دخترم…
و مامان تا آخرین نفس، برای تو می‌جنگد… 💔🫂
مامان مهــدیار🐣💛 مامان مهــدیار🐣💛 ۱ سالگی
بیاین از خاطره خوب و بد زایمانتون بگین
منکه درسته بهترین لحظه هر زنی لحظه تولد بچشه ولی من خیلی اذیت شدم و خاطره خوبی برام نشد
سه روز من درد داشتم و نمیدونستم درد زایمانه روز سوم شدید شد رفتم بیمارستان و تقریبا شیش سانت شده بودم و انصافا خیلی خوب پیشرفت کردمو یک ساعته فول شدم ولی دکتر شیفت تشخیص داد که نمیتونم طبیعی زایمان کنم و منو بردن سزارین بماند که بیمارستان و رو سرم گذاشتم از درد سزارینم چون خونریزی زیادی کردم و چون سه روز بود درد میکشیدم رحمم کش اومده بود کلی با دارو تونستن خوبم کنم و یه واحد خون گرفتم چون خیلی خونریزی حین عمل داشتم تا دوروزم منو نگه داشتن و خب درد سزارینم از یه طرف دیگه که خودتون بهتر میدونین چقدر بده من تا ده روز از درد گریه میکردم و بعد چهارده روز از زایمانم چون پسرم عفونت ادرار گرفت ده روزم بستری شد من با اون وضعم تو بیمارستان بودم و خدا میدونه چی به من گذششت در کل روزای اول خیلی حالم بد بود بماند که دیگران درک نمیکردن و همش خونمون میومدن و من نیاز به استراحت داشتم ولی نکردم و الان عوارضش و دارم میکشم 😔
شما هم بیان تعریف کنین سرگرم شین هم تجدید خاطره شه❤️
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
🍒 هفت ماهگیت مبارک دختر شیرینم، یارای من 🍒

هفت ماهه که اومدی و شدی تمام دنیای مامان...
هفت ماهه که هر تپش قلبم با اسم تو گره خورده...
و هفت ماهه که هر جا باشم، هر کاری بکنم، فکر و ذکرم تویی.

دخترم، شاید این روزها بیشتر از چیزی که حق توست ازت دور باشم، شاید نتونم هر لحظه کنارت باشم و شاید دلم هزار بار بیشتر از تو برای آغوشت تنگ بشه، اما میخوام بدونی حتی وقتی کنارم نیستی، تمام فکر و قلب مامان پیش توئه. ❤️

مامان هر شب به عکس‌هات نگاه می‌کنه، به خنده‌هات فکر می‌کنه و لحظه‌شماری می‌کنه برای وقتی که دوباره بغلت کنه. هیچ‌کس نمی‌دونه این دوری چقدر سخته؛ وقتی دلم فقط یه بغل کوچولو می‌خواد که اسمش یاراست...

یارای عزیزم، تو دلیل جنگیدن منی. وقتی خسته میشم، وقتی درد می‌کشم، وقتی اشکام بی‌صدا می‌ریزن، فقط به تو فکر می‌کنم و به روزی که سالم و قوی کنارت باشم و تمام این روزهای سخت فقط یک خاطره دور بشن.

هفت ماهه شدی عشق کوچولوی مامان...
و مامان هنوز هر روز بیشتر از دیروز عاشقت میشه.

هفت ماهگیت مبارک دخترک دوست‌داشتنی من 🍒
دوستت دارم بیشتر از تمام روزهای سختی که گذشت و بیشتر از تمام روزهای قشنگی که قراره با هم بسازیم. ❤️
مامان برسام مامان برسام ۱۰ ماهگی
تجربه سزارين
پارت دوم:
همسرم تلفني با خانم دكتر صحبت كرد و شرايطم رو گفت و قرار شد برم مطب.
راهي مطب خانم دكتر شكوفه حسيني شدم و از همون لحظات اول گفتم كه فقط سزارين ميخوام وقرار شد كلاس هاي زايمان طبيعي رو انلاين شركت كنم و مدرك رو بگيرم و يه دكتر روانپزشك معتمد بيمارستان رو هم برم و نامه فوبيا رو بگيرم تا بعد از تشكيل كميسيون خبر اينكه ميتونم عمل بشم رو بدن
كه خداروشكر بعد از چند روز بيمارستان قبول كردن كه من فوبيا زايمان طبيعي دارم و با توجه به شركت تو كلاس هاباز هم توان زايمان طبيعي رو ندارم و بايد سزارين كنم…
همه اين روزها با استرس گذشت، همه روزهايي كه بايد استراحت ميكردمو ماه درد داشتم اما مجبور بودم برم نامه هارو بگيرم ،بعد از ٤ تا دكتر بلاخره موافقت شد،خيلي خوشحال بودم،
حس هاي مختلف رو با هم تجربه كردم
روزهاي اخري بود ك ني ني تو دلم بود ديگه قرار نبود تكون هاشو حس كنم قرار بود براي هميشه از وجودم جدا شه 🥲
خلاصه قرار شد ٦/٦ برم بيمارستان( مادر )براي اوردن ني ني 🤰
نامه بستري رو گرفتم …😍
،
مامان دلنواز🩷 مامان دلنواز🩷 ۷ ماهگی
یه زمانی فکر می‌کردم سخت‌ترین قسمت مادر شدن، انتظار کشیدن برای به دنیا اومدنته... اما حالا می‌فهمم سخت‌ترین بخشش اینه که هر روز بزرگ‌تر شدنت رو تماشا کنم.
این عکس رو که می‌بینم، دلم یه جوری فشرده میشه. یاد اون شب‌ها می‌افتم؛ شب‌هایی که خسته بودم، نگران بودم، گاهی می‌ترسیدم و گاهی فقط زل می‌زدم بهت و دعا می‌کردم حالت خوب باشه. اون روزها برام سخت گذشت، اما حالا دلم برای همون سختی‌ها هم تنگ میشه، چون تو اون روزها اینقدر کوچولو بودی که...
انگار همین دیروز بود که توی اون نور آبی خوابیده بودی و من ساعت‌ها نگاهت می‌کردم. حالا زمان داره با سرعتی می‌گذره که گاهی می‌ترسم. می‌ترسم یه روز چشم باز کنم و ببینم دیگه اون نوزاد کوچولوی من نیستی. می‌ترسم این روزها رو خوب زندگی نکنم و بعداً حسرت تک‌تک بغل کردنا، بوسیدنا و بو کشیدنت رو بخورم.
شاید برای همینه که بعضی شب‌ها یه بهونه‌ای پیدا می‌کنم و میارمت پیش خودمون. می‌خوابونمت کنارم، می‌چسبونمت به قلبم و آروم نفس می‌کشم. نه برای اینکه تو به من احتیاج داری... برای اینکه من هنوز به این نزدیکی احتیاج دارم.
دلنواز جان، اگر روزی این نوشته رو بخونی، بدون که هیچ‌وقت از بزرگ شدنت ناراحت نبودم؛ فقط دلم برای نسخه‌های کوچیک‌ترت تنگ می‌شد. برای اون دست‌های ریز، اون خواب‌های آروم، اون روزهایی که تمام دنیات توی آغوش من جا می‌شد.
و امشب، مثل خیلی از شب‌های دیگه، باز هم می‌خوام تو رو بچسبونم به قلبم؛ شاید برای اینکه زمان کمی آروم‌تر بگذره... شاید برای اینکه این لحظه‌ها رو عمیق‌تر حفظ کنم... و شاید فقط برای اینکه مادرتم. ❤️🌱