امشب هم گذشت... اما نه مثل یک شب عادی.
پنج ساعت روی تخت دیالیز گذشت؛ پنج ساعت که هر دقیقه‌اش برایم اندازه یک عمر بود. فشارم افت کرد، اکسیژن خونم پایین آمد، هر نفس کشیدن سخت‌تر از قبل شد و فقط با خودم تکرار می‌کردم: «فقط تموم بشه...»
الان یکم بهترم، اما درد هنوز از قفسه سینه و دنده‌هام دست برنمی‌داره. انگار هر نفسی که می‌کشم، هزار بار استخون‌هام می‌شکنه.
می‌دونین سخت‌ترین قسمت این دردها چیه؟ این نیست که بدنم دیگه توان نداره... سخت‌ترین قسمتش اینه که دخترم داره بزرگ میشه و من هر روز از زندگیش جا می‌مونم.
هر شب با حسرت می‌خوابم و هر صبح با حسرت بیدار می‌شم. حسرت بغل کردنش... حسرت بوسیدن صورتش... حسرت اینکه وقتی من برای زنده موندن با دستگاه‌ها می‌جنگم، روزهای قشنگ کودکیش یکی‌یکی از کنارم رد می‌شن و دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گردن.
خسته‌ام... نه فقط از درد، نه فقط از دیالیز، نه فقط از بیمارستان... از این همه اشکی که یواشکی ریختم تا کسی نفهمه چقدر شکستم. از این همه بغضی که هر شب توی گلوم خفه می‌کنم. از این همه «کاش» که هیچ‌وقت به واقعیت تبدیل نشد.
خدایا... من معجزه نمی‌خوام، زندگی بی‌درد هم نمی‌خوام... فقط دلم می‌خواد یه روز چشمامو باز کنم و به جای سقف سفید بیمارستان، صورت دخترم رو ببینم. فقط می‌خوام قبل از اینکه دیر بشه، دوباره فرصت مادر بودن رو زندگی کنم...
امشب فقط دلم گرفته... خیلی بیشتر از همیشه. 💔😭

تصویر
۶۶ پاسخ

عزیزم از حضرت رقیه شفا خواستم مطمعن باش به زودی خبرای خوب میشنوی وبه سلامتی برمیگردی پیش خونوادت .ببین خانم رقیه دستای کوچیکی داره ولی خیلی از گره های بزرگ رو باز میکنه توروخدا متوسل شو بهش ناامید نمیشی بخدا

امروز منتظرت بودم عزیزم همش چک میکردم ببینم اومدی یان
دعای کلی از مامانای گهواره همراهته
ما همه منتظر خبر سلامتیت هستیم
تو خوب میشی
تو خوب میشی
مطمعن باش خوب میشی

عزیزم امید و روحیه داشته باش
به این فک کن که انشاءالله خوب بشی همه ی این دور بودنا تموم میشه ومیتونی بهترین روزارو‌کنار گل دخترت بگذرونی امیدوارم بزودی برسه اون روز🥺🤲🏻🤲🏻😭

عزیزم متوسل شو به شهید مغفوری خیلی حاجت میده

😭😭😭😭😭😭😭😭😭

اصلأ نمی‌دونم چی بگم به خدا زبونم نمیچرخه
خدایا نگاهی

😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

مامانا اگه جواب همتون نمیدم یا فقط با استیکر جوابتون میدم ناراحت نشین تروخدا باور کنید بعضی وقتا نمیدونم باید چی بنویسم فقط با یه استیکر نشون میدم بازم میگم شرمندتونم

عزیزم ببخشید می پرسم اگر دوست داشتی جواب بده
علایم بیماریت چی بود ؟ با ازمایش خون متوجه شدی ؟ زمینه ارثی سرطان در خانواده داشتید ؟

عزیزدلم از خدا میخوام هرچه زودتر لباس عافیت تنت کنه و ۱۰۰ سال سایه ات بالای سر دخترت و همسرت باشه
فقط به خدا توکل داشته باش و روحیه ات رو حفظ کن
مطمئن باش هیچ کاری برای خالق بی همتا نشد نداره

خدایا‌ به‌ حق‌ فاطمه‌ زهرا‌ (س)شفات‌ بده‌ خواهر‌ انقدر‌ برات‌ گریه‌ کردم‌ دلم‌ خونه😭

دورت بگردم
درکت میکنم
خوب میشی غصه نخوریا
حال خودتو خوب نگه دار انرژیتو حفظ کن به خاطر خودت جوونیت دختر نازت
قربونت برم که دلت گرفته 🫂🥹✨🌙

منم امسال از حضرت رقیه فقط سلامتی تورو خواستم
بیای بگی معجزه شده تمام سلامتیم برگشته منم برم گیر خوشکل بخرم ب نیتت بزارم سرسفره حضرت رقیه

فداي دله تنگت بشم الي قشنگمممممم تو خوب ميشي بهت قول ميدم 🧡🥺

من این سه سالی که تو بیمارستان کنار بچه های‌سرطانی بودم با بیشتر از ۵۰-۶۰تا بچه و مادراشون برخورد میکردم و هیچوقت یاد ندارم اشکی ریخته باشم در حضورشون فقط و فقط بهشون امیدواری میدادم قدرت قوت و امیدواری به خدایی ک ناظر همه ی اون دردا بود
عزیز دلم غمت کاملا حس کننده اس
دوری بچه ات میدونم خیلییییییی سخته
حق باتوئه
ولی بازم تلاش کن بجنگ
تو میتونی شکستش بده
خیلیا مثل تو بودن شکست دادن الان سر زندگیشونن
برات قوت قلب ایستادگی و طاقت از خداوند درخواست دارم
به حق این شبها امام حسین یارت باشه قشنگم
برات هر شب دعا میکنم خدا معجزشو بهت نشون بده انشالله 🙏🙏🙏🙏🙏به امید شفای هر چه زودتر مامان مهربون

مطمئنم میاد روزیکه برمی‌گردی خونه یارا رو بغل می‌کنی و عکس میفرستی برامون و میگی دیگه تموم شد خوب خوب شدم ماهم از خوشحالیت اشک شوق میریزم میاد اون روز مطمئنم میاد

تاحالا برای شخصی که ندیدمو نمیشناختم انقداشک نریخته بودم .من فکرمیکنم تو خیلی قوی هستی خیلی. من انقدضعیف هستم که کلی اشک ریختم ولی توداری واقعامیجنگی و تلاش میکنی. کاش دخترقشنگتو بیشترببینی تابهت بیشترانگیزه مبارزه بده.
صحبت دکتراچیه عزیزم

آخ خدایا 😭
دوستم حرم امام رضا بود گفتم برات دعا کنه سلامتی تو به دست بیاری و برگردی پیش یارا و تمام این روزا جبران بشه و شرمندم که هیچ کاری ازم برنمیاد جز دعا کردن برات

تو خوب میشی عزیزم مطمنم تو خیلی شجاعی همین روزا برمی‌گردی پیش دخترت شک نکن. کلی روزای قشنگ در انتظارتونه

بمیرم برای دلت الهه جان
انشالله ک خدا خودش نگاهی ب یارا بندازه
مامانش و سالم برگردونم پیشش 😭😭

عزیز دلم فقط از خدا میخوام سلامتیت هرچه زودتر برگرده و دخترتو با آرامش بغل بگیری خیلی سخته حتی فکرشم آدم و دیوونه میکنه ولی میدونی که باید مادر قوی باشی روحیه خیلی خیلی مهم و توی سلامتیت تاثیرگذاره پس سعی کن تمرین بکن بخاطر دخترت که حال روحیت و ترمیم کنی و شاد باشی تا سلامتیت برگرده انشالله🤲🤲

الان تایپیکاتو خوندم خدا رو قسم میدم بحق این ماه عزیز این بیماریو پشت سر بزاری و بسلامت بری پیش دختر نازت.. الهی آمین یارب العالمین ❤❤

عزیزم چرا دیر متوجه شدی .از خدا فقط سلامتی برات میخوام به حق این ماه عزیز که معجزه برات بشه .به فکر سلامتیت باش خودتو نباز عزیزم دخترتم بغلت میکنی ان شا الله

الهه عزیزم 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

ای جانم یارای نازم😍اگه عکس اونه ک معلومه عین خودت ماهه

هی خداااااا😭😭😭😭

با این پیامت اشکم در اومد از ته قلبم میخوام برات این سختی ها و درد تموم شه روزایی بیاد که کنار دخترت خوشحال باشی این روزا فراموش کنی😓

بحق دل شکسته ی حضرت رقیه بحق امیدی که امام حسین ازش ناامید شد خدا ب زندگیت سلامتی و نور و شادی برگردونه ٫بری پیش گل دختری هر لحظتون بشه عشق و عشق و عششششق

من اصلا نمیشناسمتون و نمیدونم چه شکلی هستین ولی اینو بدونین یک نفر هر شب برای سلامتی شما آیت الکرسی میخونه😘❤️

اُميدوارم رنج‌ت به پايان رسد
كه زندگی با تو چه ها كه نكرد
و تو هر بار جوانه زدی🌱

وقتی نوشته هاتو میخونم قلبم آتیش میگیره. باهر دردی آدم کنار میاد بجز درد دوری از بچه. من درد دوری رو کشیدم سووووووختم. مردم. بخدا که دوری از بچه خیلی سخته. اصلااز اینکه بخوام نصیحتت کنم و بگم تحمل کن.خجالت میکشم. عزیزم ان شاالله خدا شفات بده. دل نوشته هات و خیلی زیبا مینویسی .شما نویسنده هستی

امروز غروب باماشین داشتیم میرفتیم جایی توی راه چندتا موکب دیدم وقتی چشمم می افتاد به موکبای امام حسین یادم ازشما می افتاد وبرات دعا میکردم خدابرات معجزه کنه برگردی توآغوش دخترنازت یاراجان😔

خدایا تو رو به حق حضرت رقیه این مادرو کمک کن نذار اینقدر دلش بشکنه خددااااا التماست میکنم مامان یارا رو شفا بده خدایااا کمکش کن اون جز تو کسیو نداره خدا😭💛💛💛💚

فقط،امیدتو از دست نده توکل کن بخدا وبه عشق دخترت که داری بهش فکر میکنی تمام فکرت به خوب شدنت باشه

ناراحت نباش عزیزدلم از خدا میخام تواین ماه عزیز خیلی زود بری پیش دختر قشنگت برات نظر میکنم خواهرم

عزیزم الان درد داری؟ 😭

باورت میشه هرروز تو فکرمی همش دعات میکنم، چون نزدیکترین و عزیزترینم تو این شرایط بوده قشنگ درکت میکنم چی میگی

عزیزم الهی که به حق آبروی دختر 3ساله امام حسین، شفا پیداکنی بری خونه
خواهش میکنم بی تابی دخترتو نکن، خودتو از پادرنیار
الهی فداتشم، الان فقط وقت قوی بودنته
لطفا طاقت بیار، روزای خوب توراهه

مامان یارا اگ‌شما تو این روزا عکس قشنگ خاله رو تو یغل خودت نفرستادی اسمم و از ویدا عوض میکنم میزارم گل اقا😂

ایشالله خیلی زود زود خوب میشی عزیزدلمم از ته دلم برات اروزی سلامتی دارم🥺🥺😭💔

بمیرم الهی انشالله خوب میشی و هرروز دختر نازت رو بغل میگیری 🤲🏻🤲🏻🤲🏻🤲🏻🤲🏻🤲🏻🫂🫂🫂🫂🫂🫂
ی نذر خیلی کوچیک برات کنار گذاشتم انشالله حضرت علی خودش کمکت کنه🤲🏻🤲🏻🤲🏻🤲🏻🤲🏻🤲🏻🤲🏻🤲🏻🤲🏻🤲🏻🤲🏻🤲🏻

عزیزم بمیرم برات😭😭😭😭😭💔💔
با هر تایپک که میزاری نمیدونم چی بگم
فقط مطمعنم که خوب میشی این بیمارو شکست میدی قوی باش گلم
😭😭💔💔💔💔

امیدوارم خدا خوشیهای دنیا رو برات آسون کنه عزیزم

عزیزم اصلا نا امید نشو فقط امیدت به خدا باشه اگه امیدت به خدا باشه و خودتو نبازی میتونی با بدترین و سخت ترین شرایط هر مریضی رو شکست بدی ان شاءالله خدا نا امیدت نمیکنه من مطمئنم زود خوب میشی برمیگردی سر خونه زندگیت دختر کوچولوت منتظرته بخاطر دخترت باید خوب بشی چون هیچ کس نمیتونه جای تورو براش پر کنه

دردت به فلبم بخدا یک لحظه از فکرم بیرون نمیری

الهم اشفی کل مریض😭😭😭💔💔💔💔🙏🏻🤲🏻

انشاالله که شفا پیدا کنی گلم. منم واست دعا میکنم که زود تر خوب بشی و بری پیش بچت

ولی من برات معجزه می‌خوام.

😭😭😭😭😭😭با هر تایپکت گریه میکنم نمیدونم چی بگم بخدا به دلت صبر بده

بمیرم برای حسرت دلت
تو قوی هسی مطمعنا روز ب روز بهتر میشی تا تولد دخترت پیشش باشی
امیدتو از دست نده
تو خدارا داری و یارا بهت نیاز داره قوی باش💪🏻

خدایِ یارا، یاریت می کنه🥺 حقشه باشی و مادری کنی براش.
قوی باش و سبز بمون‌🌱
یارا بهت افتخار خواهد کرد

خدا ارحم الراحمین هس

هر وقت تایپیک می‌زاری واقعا اشکم میاد برات دعا میکنم
از خدا میخوام خوب بشی برای دخترت مادری کنی 🫂🫂🫂🫂🫂🫂❤️❤️

چن وقت کلا درگیر مریضی شدی

الهی به حق حضرت زهرا برگردی پیش دخترت😔😭

اللهم اشف کل مریض 😭😭

الهی زودترسلامتیتون برگرده عزیزم

الهی به حق این روز عزیز که گذشت بزودی سلامتیتون رو بدست بیارین و برین خونه پیش خانواده🩷

انشالله خوبی میشی برمی گردی پیش دخترت

متاسفم چیزی نمیتونم بگم واقعا
ایشالا که هر چه زودتر خوب بشید🥺💔

فدای دلت بشم واقعا هیچ حرفی آرومت نمیکنه میدونم عزیزم دنیا نامرده 🥺انشالله که زودتر خوب میشی میری پیش دخترقشنگت ،همه ما مادریم میدونیم با دوری از بچت چی میکشی بدتر اینکه خودت درد بکشی و دلتنگ بچت باشی
خدا به جوونیت و دختر کوچولوت رحم کنه زودی برگردی خونه ❤️

خدا کمکت کنه عزیزم شرایط سختی واقعا داری

😭😭😭😭😭بمیررررررم برات خدابهت صبربده چیشدهههه

بمیرم برات 😔حضرت رقیه ان شاالله کمک کنه خوب خوب بشه حالش خواهرم😔

الان چطوری گلی

واقعا زبونم عاجزه نمی‌دونم چی بگم فقط دعا میکنم برات انشاالله بزودی زود با بهبودی کامل برگردی خونه پیش دخترت

سوال های مرتبط

مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
«دلم برای بند بند وجودت تنگه، جانِ مادر...

برای خنده‌هات... برای بوی موهات... برای دست‌های کوچیکت... برای چشم‌هایی که هر بار نگاهم می‌کردن، خستگی از تنم می‌رفت...

تو هر روز بزرگ‌تر می‌شی و من از دور حسرت می‌خورم... حسرت روزهایی که هیچ‌وقت برنمی‌گردن... حسرت لحظه‌هایی که باید کنارت می‌بودم و نبودم...

امشب دلم خیلی گرفته... آنقدر که بغض راه نفسم رو بسته.

همه می‌گن درد بیماری سخته... اما هیچ دردی برای من سخت‌تر از دوری تو نیست.

درد واقعی اینه که روزهای شیرین نوزادیت داره می‌گذره و من فقط از دور تماشاگرم... نه می‌تونم هر وقت دلم خواست بغلت کنم... نه موهات رو ببوسم... نه سرت رو روی سینه‌م بذارم و آروم بگیرم...

هر شب با عکس‌هات می‌خوابم و با دلتنگی بیدار می‌شم... و با خودم فکر می‌کنم چقدر از روزهای قشنگت رو از دست دادم...

اگر این روزها زیاد گریه می‌کنم، برای دردهای تنم نیست... برای دلتنگی توست... برای آغوشی که ازش دورم... برای قلب کوچیکی که تمام دنیای منه...

خیلی دلم برات تنگ شده، جانِ مادر... 🖤🥀»
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
امروز دخترم ۸ ماهه شد...
می‌گویند زمان زود می‌گذرد... اما برای مادری که پشت درهای بیمارستان جا مانده، زمان نمی‌گذرد... فقط هر روز تکه‌ای از دلش را با خودش می‌برد.
چهار ماه است که هر بار چشم باز می‌کنم، به جای صورت دخترم، سقف سفید بیمارستان را می‌بینم... چهار ماه است که به جای صدای خنده‌هایش، صدای دستگاه‌ها و رفت‌وآمد پرستارها همدم شب‌هایم شده.
من برای مادر بودن هزار رویا داشتم... قرار بود هر ماه کنارش عکس بگیرم، اولین خنده‌هایش را ببینم، اولین دندانش را با ذوق به همه نشان بدهم، اولین «مامان» گفتنش را با اشکِ شوق بشنوم...
اما بیماری، بی‌رحمانه همه را از من گرفت... نه فقط روزهایم را... بلکه خاطره‌هایی را که دیگر هیچ‌وقت تکرار نمی‌شوند.
امروز یارا ۸ ماهه شد... و من فقط از پشت یک عکس، بزرگ شدن تمام دنیایم را نگاه می‌کنم... با دستی که هنوز بوی سرم و دارو می‌دهد، نه بوی موهای دخترم.
کاش می‌شد درد را قسمت کرد... من همه دردهای دنیا را به جان می‌خریدم، فقط یک بار دیگر می‌توانستم دخترم را در آغوش بگیرم و زمان را نگه دارم...
بعضی مادرها از بزرگ شدن بچه‌هایشان عکس یادگاری دارند... من از بزرگ شدن دخترم، فقط حسرت دارم... حسرتِ روزهایی که هیچ‌وقت، هیچ‌کس، به من برنمی‌گرداند... 💔
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
💔 این روزها انگار زندگی، فقط اسمش زندگیه...

هر روز با درد از خواب بیدار می‌شم، با درد نفس می‌کشم و شب‌ها با اشک خوابم می‌بره. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روز آرزوم فقط این باشه که چند دقیقه بدون درد نفس بکشم...

اما بین تمام این دردها، یه درد هست که از همه بیشتر قلبم رو می‌سوزونه...

یارای قشنگم... 🥺

مامان داره از دلتنگیت جون می‌ده...

هر بار که چشمام رو می‌بندم، فقط صورت معصومت جلوی چشمامه. دلم برای بوی موهات، برای خنده‌هات، برای دستای کوچیکت، برای همون لحظه‌ای که بغلم می‌کردی، پر می‌کشه.

سخته که مادر باشی و نتونی بچه‌ت رو توی آغوش بگیری... سخته که به جای صدای خنده‌ی دخترت، صدای دستگاه‌های بیمارستان رو بشنوی... سخته که هر شب با اشک بخوابی و هر صبح با درد بیدار بشی...

گاهی از خودِ بیماری هم بیشتر، دلتنگیِ تو منو می‌شکنه...

🤲🏻 خدایا...
من دیگه از درد خسته شدم...
از اشک خسته شدم...
از این همه ترس و نگرانی خسته شدم...

فقط یه خواهش دارم...
بذار دوباره برگردم به همون زندگی ساده‌ای که کنار دخترم داشتم...
بذار دوباره یارا رو محکم توی بغلم بگیرم...
چون هیچ دردی برای یک مادر، سنگین‌تر از دوریِ فرزندش نیست...

🥹 بعضی شب‌ها، دردِ پهلوم نمی‌ذاره بخوابم...
بعضی شب‌ها، دلتنگیِ یارا...
و من نمی‌دونم کدوم یکی بیشتر داره منو از پا درمیاره... 🖤
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
«میگن گله نکن... اما چطور گله نکنم؟
من مادرم... و بزرگ‌ترین درد زندگیم بیماری نیست، جا موندن از روزهاییه که هیچ‌وقت برنمی‌گردن.
دخترم هر روز بزرگ‌تر شد و من از دور نگاه کردم... اولین دندونش رو درآورد و من کنارش نبودم... برای واکسن‌هاش گریه کرد و من دستش رو نگرفتم... نشست، خندید و بزرگ شد، اما من فقط دلتنگش بودم.
حالا هفت ماهشه... گاهی میگه «ماما» و نمی‌دونه همین دو هجای کوچیک چطور قلب یه مادر رو می‌شکنه.
هر شب توی تخت بیمارستان به عکساش خیره می‌شم و آرزو می‌کنم فقط یک بار بغلش کنم... فقط یک بار موهاشو ببوسم... فقط یک بار کنارم باشه.
از درد تنم کمتر می‌سوزم... درد واقعی اینه که روزهای شیرین نوزادی دخترم داره می‌گذره و من کنارش نیستم.
بعضی شب‌ها از خدا معجزه نمی‌خوام... فقط چند روز زندگی معمولی می‌خوام... چند روز کنار دخترم... چند روز دور از درد، بیمارستان و دلتنگی.
اگر گله می‌کنم، اگر اشکام می‌ریزه، اگر شکسته‌ام... برای دردهای تنم نیست...
برای روزهایی‌ست که از آغوش دخترم جا ماندم... و هیچ‌وقت به من برنمی‌گردند... 🖤🥀»
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
از کدام روزم بگویم؟

از روزی که فهمیدم کبدم دیگر مثل قبل همراهی‌ام نمی‌کند؟
از روزی که نفس کشیدن، ساده‌ترین کار دنیا، برایم به سخت‌ترین نبرد تبدیل شد؟
از روزی که گفتند شاید باید دیالیز شوم؟
یا از روزی که شنیدم درمان‌ها دیگر آن‌طور که باید جواب نمی‌دهند؟

از کدام درد بگویم که از دیگری سنگین‌تر نباشد؟

از شب‌هایی که با درد بیدار ماندم؟
از اشک‌هایی که بی‌صدا روی صورتم نشست؟
از ترسی که هر بار با شنیدن جواب آزمایش‌ها به جانم افتاد؟
یا از دلتنگی برای فرزندم که هر لحظه قلبم را می‌فشارد؟

آخ... از روزی بگویم که فهمیدم زندگی دیگر مثل قبل نیست.
از روزی که پزشک‌ها با نگاه‌هایشان حرف‌هایی را گفتند که هیچ بیماری دوست ندارد بشنود.
از روزی که فهمیدم گاهی آدم فقط برای زنده ماندن می‌جنگد، نه برای زندگی کردن.

امروز من به اجبار نفس می‌کشم...
نفس‌هایی که پشت هر کدامشان درد، رنج، ترس و خستگی پنهان شده است.
اما هنوز نفس می‌کشم؛ شاید فقط به امید روزی که دوباره بتوانم فرزندم را در آغوش بگیرم و تمام این روزهای تلخ را پشت سر بگذارم.
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
سلام از سومین روز بیمارستان...💔

گاهی فکر می‌کنم چرا درست وقتی تازه طعم مادر بودن را چشیده بودم، باید میان این همه درد و نگرانی قرار بگیرم...

یارای عزیزم، هنوز هفت ماه بیشتر از آمدنت نگذشته و من هزار آرزو برای بزرگ شدنت داشتم. اما حالا میان دیوارهای سرد بیمارستان، با قلبی پر از دلتنگی، فقط به عکس‌هایت نگاه می‌کنم و بی‌صدا اشک می‌ریزم.

همه از درد بیماری می‌پرسند، اما درد واقعی من دوری از توست. خسته‌ام از شب‌هایی که با ترس خوابیدم و صبح‌هایی که با هزار فکر بیدار شدم، اما باز هم برای ماندن کنار تو می‌جنگم.

می‌ترسم... نه از درد و بیمارستان، بلکه از حسرت لحظه‌هایی که آرزو داشتم کنارت باشم؛ شنیدن صدای «مامان»، دیدن قدم‌های کوچکت و بزرگ شدنت...

و اگر روزی اشک‌هایم بیشتر از توانم شد، بدان که مادرت تا آخرین نفس برای ماندن کنار تو جنگید؛ چون تمام زندگی، امید و دلیل نفس کشیدنش، تو بودی... 🤍
دوباره به دلیل افت شدید هموگلوبین، پایین بودن پلاکت و افت اکسیژن خون بستری شدم. طی دو روز گذشته تقریباً به‌صورت مداوم اکسیژن وصل بود و با هر بار قطع شدن، اکسیژن خونم دوباره افت می‌کرد. فعلاً تحت درمانم، دارو دریافت می‌کنم و خون و پلاکت تزریق می‌شود تا ببینیم روند درمان چگونه پیش می‌رود. ممنون از محبت و دعاهاتون💜
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
خدایا... خستم...
خستممممم...
دلم می‌خواد این‌قدر داد بزنم که شاید صدامو بشنوی...

خدایا، من از مردن می‌ترسم... خیلی می‌ترسم.
اگه قرار به رفتنه، فقط نذار این‌قدر درد بکشم...
درد، کنار فکر مرگ، واقعاً سخته... 😭🤍

امروز یکی از سخت‌ترین روزهای زندگیم بود.

بعد از اون همه خونریزی، دکتر کولونوسکوپی انجام داد تا رگی که باعث خونریزی شده بود رو بسوزونه. نمی‌دونم چقدر درد کشیدم... فقط می‌دونم هر دقیقه‌اش برام اندازه یه عمر گذشت.

خدا رو شکر خونریزی فعلاً قطع شده، اما هموگلوبینم تا ۶.۵ پایین اومد و مجبور شدم خون تزریق کنم. فردا دوباره باید آزمایش بدم و اگر جواب خوب باشه، شیمی‌درمانی رو شروع می‌کنم.

این چند روز اون‌قدر سخت گذشته که حس می‌کنم سال‌ها پیرتر شدم. از درد، از ترس، از انتظار... از اینکه هر روز با نگرانی از خواب بیدار می‌شم و نمی‌دونم تا شب قراره چه اتفاقی بیفته.

سخت‌ترین قسمت ماجرا تنهاییه... شب‌های بیمارستان، سکوتش، فکرهایی که لحظه‌ای رهات نمی‌کنن و اشک‌هایی که بی‌صدا می‌ریزن.

بعضی روزها واقعاً خسته می‌شم... فقط از خدا می‌خوام بعد از این همه درد و اشک، یه ذره آرامش و یه معجزه نصیبم کنه... 🤍
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
نمی‌دونم آدم تا کجا می‌تونه درد رو تحمل کنه...💔

هر بار که فکر می‌کنم شاید سخت‌ترین قسمتِ مسیر رو پشت سر گذاشتم، زندگی یه دردِ تازه جلوی پام می‌ذاره.

یه روز دردِ پهلو...
یه روز ناتوانیِ راه رفتن...
یه روز جوابِ آزمایش‌ها...
یه روز پایین اومدنِ وایت‌ها...
یه روز خبرِ درگیر شدنِ غده‌ها...
و امروز...
خونریزی هم به همه‌ی این‌ها اضافه شد...

انگار این بیماری، هر بار یه جور دیگه منو امتحان می‌کنه.

خسته‌ام...
از اینکه هر روز با امید چشم باز می‌کنم و با نگرانی چشم می‌بندم.
از اینکه به جای برنامه ریختن برای آینده، منتظر نتیجه‌ی آزمایش بعدی می‌مونم.
از اینکه به جای زندگی کردن، فقط دارم برای ادامه دادن می‌جنگم.

سخت‌ترین درد اما، دردِ جسم نیست...
این ترسه که نکنه نتونم دوباره همون مادری باشم که دخترم لایقشه...
نکنه روزهای خوب، فقط تبدیل به خاطره بشن.

ولی هنوز...
با تمام خستگی‌هام، با تمام اشک‌هایی که کسی ندیده، با تمام دردهایی که توی دلم مونده...
برای دخترم می‌جنگم.

فقط ازتون یه خواهش دارم...
اگه این نوشته رو خوندید، یه دعا برام کنید...
شاید دعای شما، همون امیدی باشه که این روزها بهش چنگ زدم... 🤲🏻🖤
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
تمام شب انگشت کوچکش را در دستم گرفته بودم...
او با درد خودش می‌جنگید و من با بغضی که راه نفس کشیدنم را بسته بود.

کنار تختش نشسته بودم و به این فکر می‌کردم که روزی من هم پرستار بودم...
برای بچه‌ها دل می‌سوزاندم، برای مادرها دلداری می‌دادم، شب‌ها بیدار می‌ماندم تا حال کوچولویی بهتر شود.

اما حالا...
خودم میان این همه درد و دارو و بیمارستان گم شده‌ام.

تمام شب مراقب کودکی بودم که درد می‌کشید،
و تمام شب دلم برای کودکم سوخت...
برای آغوشی که از من دور مانده،
برای روزهایی که قرار بود کنار دخترم باشم و نیستم،
برای حسرت‌هایی که یکی یکی روی دلم تلنبار شده‌اند.

گاهی به دست کوچک آن کودک نگاه می‌کنم و یادم می‌آید زندگی چقدر بی‌رحم است...
منی که قرار بود مادر باشم، کنار دخترم بخندم، برای آینده‌اش رویا ببافم،
حالا میان دیوارهای سرد بیمارستان نشسته‌ام و فقط حسرت می‌شمارم.

بعضی دردها را هیچ آمپول و سرمی آرام نمی‌کند...
مثل دردِ دلتنگی،
مثل دردِ نرسیدن،
مثل دردِ مادری که هر شب با چشم‌های خیس می‌خوابد و آرزو می‌کند فردا کمی کمتر بشکند...
عکس فیک از بچه ها نمی‌ذارم شاید خانوادشون دوست نداشته باشه🙏