۲۵ پاسخ

یه چیزی بگم پدرم همیشه غصه همسایمون میخورد آخه مریض بود دکترا جوابش کرده بودن ‌امیدی بهش نبود ۲۷ سال گذشته پدرم همون سال مریض شد فوت کرد اما همسایمون هنوزم هست سالم و سرحال ‌ عجل برگشته میمیرد نه بیمار سخت ‌ پس بدون که چیزی که ما فکر میکنیم شاید نشه و هیچکس از ثانیه بعدش خبر نداره الهه جان 💗

خداوند ا به حق بزرگی و عظمتت این مادر شفابده

الهی بگردم..انشالله زودتر حال دلت خوب بشه و بری پیش دختر قشنگت الهه جانم
نگران نباش ب قدرت خدا ایمان داشته باش گلم

سلام لطفا هر میتونه زیارت عاشورا بخونه برای مامان یارا تا زودتر سلامتیشو بدست بیاره لایک کنه

خانمها. یه خواهش. بیایید دست به دست بدیم برا مادر یارا دعای توسل بخونیم. از خدا شفا بخواییم شاید اون وقت صدامونو شنید ......😭😭😭
فدای دلتنگیت بشم فدای. روح خسته ات بشم 😭😭 خدا هیچ مادری رو از بچه اش جدا نکنه

خدایا معجزه کن
نمیدونم چی بگم بمیرم برات عزیزدلم خدایا رحم کن 😭😭😭😭

الهه درده من در مقابل درده تو خیلی ناچیز کوچیک بود ولی من خیلی کوچولو بودم یهویی حامله شدم چیزی از حاملگیم نفهمیدم کیسه آبم پاره شد اصلا نمیدونسم شاهانم چجوری بدنیا میاد راستشو بخای زیاد حسیم نداشتم تمامه ۲۰روزی ک بستری بودم تاشاهان بدنیا بیاد یبارم دستمو رو شکمم نزاشتم ولی خداااااا بده اینکه بدنیا اومد زندگیم متوقف شد دیگه غزل سابق نبودم دیگه هیچکس برام مهم نبود انگار فقط شاهان بود بده اون فهمیدم مادر ینی چی شاید قبله اینکه مادر بشم تورو میدیدم داستانتو‌میفهمیدم ساده رد میشدم میگفتم ایشلا خوب شه ولی الان هرشب برات گریه می‌کنم جوری ک‌ نمیتونم نفس بکشم برا یارا گریه می‌کنم شاهان من ۳۰هفته میخاست بدنیا بیاد بدون تشکیل شدن ریه دکترا گفتن اصلا معلوم نیست زنده بمونه همه ناامید بودیم من آدم خیلی مذهبی و اعتقادی نیستم ولی شهرمون یه پسر بچه هست سیده میگن جدش خیلی خوبه من اون لحضه یاده اون پسره افتادم نذر کردم شاهان بدنیا نیاد فعلا تا با آمپول ریش کامل شه امشب برات ازش سلامتیتو خاسم نذر کردم اگه خدا تورو به یارات بخشید که من مطمعنم میبخشه براش یه کادو بگیرم قول بده همچی تموم شد بیای زود بما بگی میخام نذرمو زودی ادا کنم میخام همیشه پیشه یارا باشی قوی باش تورو خدا فکره بد نکن میدونم سخته من خرفشو میزنم تو داری زندگی میکنی باهاش ولی بخاطره یارا خوب شو بمیرم برا دردت برا نگرانیت اشکام بند نمیاد ولی مطعنم خیلی زود میری خونه خیلی مطعنم

انشالله معجزه میشه و خوب میشی میری پیش دختر کوچولوت🥺
من دلم روشنه😍

نمیشه کوچولوتو بیارن ببینیش حداقل‌‌.؟؟؟

عزیزم حالت تعقیر کرده بهتر شدی یان با کلی پیام هات اشکم در اومد دلم میخاد بشیم فقد برا تو گریه کنم😭😭

بمیرم واست
اه ریدم تواین زندگی
ایشالله زودی خوب شی عزیزم
مطمینم شاد و خوشحال برمیگردی پیش دخترت

عزیزم 🥹🥹🥹🥹 قربون صبر و تحملت . فدای دل تنگیت . کاش کاری از دستم بر میومد برات. فقط با دل شکستم دعات میکنم خدایا من هیچی نمیخوام هیچی فقط یارا رو بزار بغل مامانش 🥹🥹🥹🥹

سلام عزیزم
من نتونستم تا اخر تایپیک هات برم و ببینم دقیقا بیماریت چیه
چون دارم گریه میکنم برا این همه غمت
دوری از بچه خیلی خیلی سخته
خدا بهت توان بده😔😔😔
بمیرم برا دلت💔
خدایی که دخترتو داده میدونه مادرش چقدر داره سختی میکشه
امیدت به خدا باشه 😔😔
فقط من نفهمیدم کی چجوری انقدر اشک ریختم😔😔

بمیرم برا دلت 🚶🏻‍♀️خدا به دلت صبر بده قشنگم

نمیدونم عزیزم چی بهت بگم فقط برات دعا میکنم به زودی سالم وسلامت پیش دخترت برگردی

عزیزم برمبگردی پیشش
چون میگذرد غمی نیست💔
خودت خوبی خطر رفع شده؟

با تاپیکات بغض گلومو میگیره، بی صدا اشک از چشمام سرازیر میشه....... خداجونم توروبه امام حسین صدای الهه ی قشنگ رو بشنو و معجزه ای کن و سلامتیشو بهش برگردون آخه اون مادره😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

دورت بگردم خواهر
الان پستاتو دیدم فقط ازخدا میخوام از داداشم ابراهیم هادی میخوام معجزه بشه کامل کامل خوب بشی برگردی پیش دختر نازت بتونی از بزرگ کردنش لذت ببری توکل کن بهش خواهرم نذرش کن خالصانه ازش بخواه مطمئنم دست رد به سینه ات نمیزنه فقط ناامید نشو هیچ وقت بخاطر دخترت بخاطر خودت خواهر قشنگم از این به بعد خیلی دعات می‌کنم من دل شکسته ام دخترمو خدا ازم گرفته جیگرم میسوزه و دل تنگشم انشالله که خدا به جیگر سوختم شفایی تو رو بده خوب خوب بشی دخترقشنگتو بزرگ کنی عروسش کنی

قلبم با تک تک نوشته هات درد که هیچ آتیش میگیره
"بعضی وقتا از شدت غصه گریه که هیچ دلت میخواهد های های بمیری"😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭💔

امیدوارم خیلی زود سلامتیتو به دست بیاری و پیش دختر نازنینت برگردی 🙏❤

خدایا
قلبم ب درد اومد
خدا نکهدارت باشه عزیزم
اشکام بند نمیاد😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

الهی بگردم...الهی زود حالتون خوب بشه وبرگردی دخملی رو بزرگ کنی ...غصه نخور عزیزم خدا بزرگه 💐💗💗 انشا الله که خوب میشی و برمیگردی بغل دخملی 🧿🧿🧿🧿

انشاالله زودتر سلامتی تو ب دست بیاری و برگردی پیشه دختر قشنگت ❤️

«امید، قول نمی‌دهد که راه همیشه آسان باشد؛ فقط آرام در گوشت می‌گوید: یک قدم دیگر بردار.» 🤍

خداخودش کمک کنه زودخوب بشی بری کنارخانوادت عزیزم

حالت چطوره عزیزم🥺🥺

سوال های مرتبط

مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
«دلم برای بند بند وجودت تنگه، جانِ مادر...

برای خنده‌هات... برای بوی موهات... برای دست‌های کوچیکت... برای چشم‌هایی که هر بار نگاهم می‌کردن، خستگی از تنم می‌رفت...

تو هر روز بزرگ‌تر می‌شی و من از دور حسرت می‌خورم... حسرت روزهایی که هیچ‌وقت برنمی‌گردن... حسرت لحظه‌هایی که باید کنارت می‌بودم و نبودم...

امشب دلم خیلی گرفته... آنقدر که بغض راه نفسم رو بسته.

همه می‌گن درد بیماری سخته... اما هیچ دردی برای من سخت‌تر از دوری تو نیست.

درد واقعی اینه که روزهای شیرین نوزادیت داره می‌گذره و من فقط از دور تماشاگرم... نه می‌تونم هر وقت دلم خواست بغلت کنم... نه موهات رو ببوسم... نه سرت رو روی سینه‌م بذارم و آروم بگیرم...

هر شب با عکس‌هات می‌خوابم و با دلتنگی بیدار می‌شم... و با خودم فکر می‌کنم چقدر از روزهای قشنگت رو از دست دادم...

اگر این روزها زیاد گریه می‌کنم، برای دردهای تنم نیست... برای دلتنگی توست... برای آغوشی که ازش دورم... برای قلب کوچیکی که تمام دنیای منه...

خیلی دلم برات تنگ شده، جانِ مادر... 🖤🥀»
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
💔 این روزها انگار زندگی، فقط اسمش زندگیه...

هر روز با درد از خواب بیدار می‌شم، با درد نفس می‌کشم و شب‌ها با اشک خوابم می‌بره. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روز آرزوم فقط این باشه که چند دقیقه بدون درد نفس بکشم...

اما بین تمام این دردها، یه درد هست که از همه بیشتر قلبم رو می‌سوزونه...

یارای قشنگم... 🥺

مامان داره از دلتنگیت جون می‌ده...

هر بار که چشمام رو می‌بندم، فقط صورت معصومت جلوی چشمامه. دلم برای بوی موهات، برای خنده‌هات، برای دستای کوچیکت، برای همون لحظه‌ای که بغلم می‌کردی، پر می‌کشه.

سخته که مادر باشی و نتونی بچه‌ت رو توی آغوش بگیری... سخته که به جای صدای خنده‌ی دخترت، صدای دستگاه‌های بیمارستان رو بشنوی... سخته که هر شب با اشک بخوابی و هر صبح با درد بیدار بشی...

گاهی از خودِ بیماری هم بیشتر، دلتنگیِ تو منو می‌شکنه...

🤲🏻 خدایا...
من دیگه از درد خسته شدم...
از اشک خسته شدم...
از این همه ترس و نگرانی خسته شدم...

فقط یه خواهش دارم...
بذار دوباره برگردم به همون زندگی ساده‌ای که کنار دخترم داشتم...
بذار دوباره یارا رو محکم توی بغلم بگیرم...
چون هیچ دردی برای یک مادر، سنگین‌تر از دوریِ فرزندش نیست...

🥹 بعضی شب‌ها، دردِ پهلوم نمی‌ذاره بخوابم...
بعضی شب‌ها، دلتنگیِ یارا...
و من نمی‌دونم کدوم یکی بیشتر داره منو از پا درمیاره... 🖤
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
🍒 هفت ماهگیت مبارک دختر شیرینم، یارای من 🍒

هفت ماهه که اومدی و شدی تمام دنیای مامان...
هفت ماهه که هر تپش قلبم با اسم تو گره خورده...
و هفت ماهه که هر جا باشم، هر کاری بکنم، فکر و ذکرم تویی.

دخترم، شاید این روزها بیشتر از چیزی که حق توست ازت دور باشم، شاید نتونم هر لحظه کنارت باشم و شاید دلم هزار بار بیشتر از تو برای آغوشت تنگ بشه، اما میخوام بدونی حتی وقتی کنارم نیستی، تمام فکر و قلب مامان پیش توئه. ❤️

مامان هر شب به عکس‌هات نگاه می‌کنه، به خنده‌هات فکر می‌کنه و لحظه‌شماری می‌کنه برای وقتی که دوباره بغلت کنه. هیچ‌کس نمی‌دونه این دوری چقدر سخته؛ وقتی دلم فقط یه بغل کوچولو می‌خواد که اسمش یاراست...

یارای عزیزم، تو دلیل جنگیدن منی. وقتی خسته میشم، وقتی درد می‌کشم، وقتی اشکام بی‌صدا می‌ریزن، فقط به تو فکر می‌کنم و به روزی که سالم و قوی کنارت باشم و تمام این روزهای سخت فقط یک خاطره دور بشن.

هفت ماهه شدی عشق کوچولوی مامان...
و مامان هنوز هر روز بیشتر از دیروز عاشقت میشه.

هفت ماهگیت مبارک دخترک دوست‌داشتنی من 🍒
دوستت دارم بیشتر از تمام روزهای سختی که گذشت و بیشتر از تمام روزهای قشنگی که قراره با هم بسازیم. ❤️
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
گاهی زندگی آن‌قدر بی‌رحم می‌شود که آدم فقط نگاه می‌کند و بغض می‌کند…
انگار روزگار هر چه داشت، یکجا روی شانه‌های خسته‌ام گذاشت…
درد بیماری، شب‌های طولانی، ترس‌ها، اشک‌های پنهانی و دلتنگی‌هایی که هیچ‌کس اندازه یک مادر نمی‌فهمد…

سخت‌ترین درد دنیا برای من، دور ماندن از تو بود، یارای عزیزم…
همان دختر کوچولویی که با هر گریه‌ات قلبم می‌لرزد و با هر لبخندت دوباره نفس می‌کشم…
چه شب‌هایی که با چشم‌های خیس خوابیدم و تنها آرزویم این بود که کنار تو باشم، موهایت را ببوسم و آرام در آغوشم بگیری…

خسته‌ام…
از این همه بدبیاری، از این همه درد، از جنگیدن‌های بی‌پایان…
اما هنوز با تمام زخم‌هایم، برای تو نفس می‌کشم دخترم…
چون تو دلیل ادامه دادن منی…

و خدا می‌داند پشت این لبخندهای اجباری،
چند بغض شکسته،
چند اشک پنهان
و چند «خدایا دیگر توان ندارم…» جا مانده است… 💔🥀

اما با تمام این دردها، خوشحالم که الان پیشتم، یارا جانم…
خوشحالم که دوباره بوی نفس‌هایت را حس می‌کنم و گرمای آغوشت آرامم می‌کند…🤍

مامان منو ببخش که باز مجبورم چند روز دیگه تنهات بزارم…
باور کن هیچ چیز برای من سخت‌تر از دوری از تو نیست…
من فقط دارم تلاش می‌کنم، فقط برای تو…
برای روزهایی که سالم‌تر کنارت باشم، برای خنده‌هایت، برای آینده‌ات…
اگر گاهی نیستم، اگر اشک می‌ریزم، اگر خسته‌ام…
همه‌اش از عشق بی‌انتهایی است که به تو دارم…
تو تمام دلیل جنگیدن منی، دخترم…
و مامان تا آخرین نفس، برای تو می‌جنگد… 💔🫂
مامان ܣߊ‌ܝ̇ߺߊ‌🧸💋 مامان ܣߊ‌ܝ̇ߺߊ‌🧸💋 ۱ سالگی
هانای نازم🥺❤️
از همون لحظه‌ای که فهمیدم قراره مادر یه دختر بشم، دنیام رنگ دیگه‌ای گرفت...
نه فقط چون "دختر" بودی… چون نرمیِ زندگی بودی، صدای لطیف آینده‌م، روشن‌ترین دلیلِ بودنم✨️

اولین بار که صدای قلبت رو شنیدم، یه اتفاق توی من افتاد؛
یه عشقِ بی‌دلیل، یه وابستگیِ عمیق که هنوزم با من نفس می‌کشه…
تو نیومدی فقط "دخترم" باشی،
اومدی که معنای دوباره متولد شدن من بشی❤️

با هر خنده‌ات، به دنیا دلگرم‌تر شدم🌞
وقتی بغلت می‌کنم، انگار همه‌چی سر جاشه…🌱
وقتی می‌خندی، خستگیِ دنیا از تنم در می‌ره…🌈

دخترم…
تو فقط فرزند من نیستی، تو رفیق روزهای سختی،
همراه بی‌ادعای قلبم، همون رویای قشنگی که یه روز تو دلم بود و حالا تو آغوشمه🫶🏻

تو فقط بزرگ نمی‌شی… تو توی وجودم ریشه می‌زنی.
هر روز، بیشتر شبیه رویاهایی می‌شی که یه روز فقط آرزو بودن🌸

روزت مبارک، جانِ دلم.
بودنت باارزش‌ترین دارایی منه…
و مادرِ تو بودن، قشنگ‌ترین تعریف مادر بودنه👩‍👧💖
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
«بالاخره بعد از ۱۸ روز درِ بیمارستان پشت سرم بسته شد و رسیدم به کسی که تمام این روزها دلتنگش بودم...

دختر کوچولوم را که دیدم، انگار تمام دنیا برای چند لحظه ایستاد. نگاهش کردم و فهمیدم فقط من نبودم که این ۱۸ روز را با دلتنگی گذراندم... او هم دلتنگ من بود.

وقتی بغلم کرد، وقتی صورت کوچکش را به سینه‌ام چسباند، انگار می‌خواست تمام روزهای نبودنم را جبران کند. انگار می‌خواست مطمئن شود که مامانش واقعاً برگشته و قرار نیست دوباره از او دور شود.

این ۱۸ روز برای من پر از درد بود، پر از اشک، پر از شب‌هایی که با فکرش خوابم نمی‌برد... اما امروز وقتی دست‌های کوچکش دور گردنم حلقه شد، دلم شکست و دوباره ساخته شد.

گریه کردم... نه از درد بیماری... نه از خستگی بیمارستان... گریه کردم چون فهمیدم چقدر جای من در آغوش این کودک خالی بوده است.

یارا جان... اگر می‌دانستی مامانت در تمام این روزها چند بار اسم تو را زیر لب زمزمه کرد... اگر می‌دانستی چند شب با عکس تو خوابید و با اشک بیدار شد...

امروز که دوباره بوی موهایت را نفس کشیدم، انگار جان تازه‌ای گرفتم.

بعضی آغوش‌ها خانه‌اند... و آغوش تو، دخترم، بعد از ۱۸ روز آوارگی میان درد و دارو، امن‌ترین خانه دنیا بود... 🤍🥹»
مامان سام مامان سام ۱۵ ماهگی
سامِ من...
الان خوابی، و من دوباره نشستم کنار تختت، زل زدم به صورت آرومت و دارم با خودم فکر می‌کنم...
چطور این‌همه زود گذشت؟
هفت ماه... فقط هفت ماه، ولی برام به اندازه‌ی یه عمر خاطره و عشق گذشته.

یادمه اون روزای اول، هر صدای کوچیکی ازت منو می‌ترسوند،
ولی حالا، صدای خنده‌ت شده قشنگ‌ترین موسیقی دنیا برای من.
یادمه اون دستای کوچولوت به سختی می‌تونستن انگشتامو بگیرن،
ولی حالا با همون دستا دنیا رو کشف می‌کنی، و من فقط نگاهت می‌کنم و بغضمو قورت می‌دم.

دارم یاد می‌گیرم که "بزرگ شدنِ تو" یعنی "گذشتنِ من از لحظه‌هایی که دلم نمی‌خواست تموم شن"...
هر روز یه‌کم از نوزادی‌ت دور می‌شی و من هر روز یه‌کم بیشتر عاشق اون پسربچه‌ای می‌شم که داری می‌شی 💫

سامِ من، تو خوابیدی، ولی دلم با دیدن هر نفسِ آرومت پر از حرف می‌شه...
می‌خوام بدونی، حتی وقتی بزرگ شدی، حتی وقتی رفتی دنبال دنیای خودت،
یه گوشه‌ی دلِ من همیشه همون مامانی می‌مونه که نصف شب بشینه کنارت، موهات رو نوازش کنه و زیر لب بگه:
«بخواب پسرم... فقط بخواب، که تا همیشه دوستت دارم» 🤍


●ساعت۰۱:۴۰
●وقتی که خواب بودی تو بغلم