تمام شب انگشت کوچکش را در دستم گرفته بودم...
او با درد خودش می‌جنگید و من با بغضی که راه نفس کشیدنم را بسته بود.

کنار تختش نشسته بودم و به این فکر می‌کردم که روزی من هم پرستار بودم...
برای بچه‌ها دل می‌سوزاندم، برای مادرها دلداری می‌دادم، شب‌ها بیدار می‌ماندم تا حال کوچولویی بهتر شود.

اما حالا...
خودم میان این همه درد و دارو و بیمارستان گم شده‌ام.

تمام شب مراقب کودکی بودم که درد می‌کشید،
و تمام شب دلم برای کودکم سوخت...
برای آغوشی که از من دور مانده،
برای روزهایی که قرار بود کنار دخترم باشم و نیستم،
برای حسرت‌هایی که یکی یکی روی دلم تلنبار شده‌اند.

گاهی به دست کوچک آن کودک نگاه می‌کنم و یادم می‌آید زندگی چقدر بی‌رحم است...
منی که قرار بود مادر باشم، کنار دخترم بخندم، برای آینده‌اش رویا ببافم،
حالا میان دیوارهای سرد بیمارستان نشسته‌ام و فقط حسرت می‌شمارم.

بعضی دردها را هیچ آمپول و سرمی آرام نمی‌کند...
مثل دردِ دلتنگی،
مثل دردِ نرسیدن،
مثل دردِ مادری که هر شب با چشم‌های خیس می‌خوابد و آرزو می‌کند فردا کمی کمتر بشکند...
عکس فیک از بچه ها نمی‌ذارم شاید خانوادشون دوست نداشته باشه🙏

تصویر
۴۸ پاسخ

عزیزم با این حالی که داری وضعیت بدنتو بدتر می‌کنی
سعی کن قوی باشی شاد باشی مثبت فکر کن به این فکر کن که خوب شدی پیش یارا هستی
ینویس الهه
روی کاغذ بنویس من از پسش براومدم من سرطانو شکست دادم من خوب شدم من اومدم پیش یارام
فکر کن شیفت هستی نمیتونی پیش یارا بمونی
میدونم سخته خیلی سخته
ولی بخاطر یارا روحیتو حفظ کن بجنگ تو میتونی من مطمعنم
مطعنم تاپیک میزنی بچهااا سرطانم از بین رفته دیگه خوب شدم مطمعنممممممم دلم روشنه واست ❤️❤️❤️✨✨✨✨

مامان یارا جون
حق داری هرچی ک بگی حق داری
ولی یه چیزی بگم یارا جون الان7ماهشه
میدونم دیگع این روزا برنمیگرده
ولی دختر کوچولوت هنوز خیلی راه داره
ک دوست داره شما کنارش باشی
مثلا وقتی ک بزرگتر بشع زبون باز کنه
راه بره مدرسه بره دانشگاه بره
عروس بشع مادر بشه
ببین هنوز اول راهه درسته از نوزادیش کنارش نبودی نتونسی اون لذت رو ببری
ولی بد از این خیلی راه داره ک شما باااااید کنارش باشی
تموم این حرفا رو زدم که بهت بگم سخت نگیری خیلی سخته ولی باید خوب بشی
کمتر فکرو خیال کن به این فکر نکن ک الان کنارش نیستی
تمرکزت رو بزاری برای خوب شدن
به اینده فکر کن به اینک اولین روز مدرسش باید کنارش باشی
یارا جون تازه اول راهه برای ادامه بهت بیشتر نیاز داره
خواهش میکنم قوی بمون🌹🌹🌹

امیدوارم بزودی خوب بشی فداتشم بلا ازت دور باشه🥺🥺🤲🏻🤲🏻
ای خدا معجزه کن مامان یارا رو بهش برگردون🥺🥺🤲🏻🤲🏻🤲🏻🤲🏻

لعنت ب این دنیا
لعنت ب این دنیا
لعنت ب این دنیا😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

ای خدا من همیشه میگم‌مامان یارا دیگه مطلب نمیزاره خدا کنه اصلا نزاره از اینکه خوب شده و دل سیر پیش عزیزش داره زندگی میکنه سرگرم خونه و بچه اش شده
ای وای خدا جون باز اشکام میباره چقدر متنای پراز درد مادرانه چقدر اندوه چقدر سختی خدا به دلت خسته ات نگاه کنه به تن خسته ات توان بده خدا به ناله های دل حضرت رباب به بدنت شفاء عاجل بده به سنگینی و حرمت ماه صفر به اسیری حضرت زینب به یتیمی حضرت رقیه، به تن بیمار حضرت زین العابدین بیمار دشت کربلا بهت نگاهی کنه به زودی بنویسی
چگونه نمی‌دانم اما به طور معجزه تمام شد تمام مریضی های تنم و با یاراجان عکس بزاری

عزیزم خدا بخاطر یارا بخاطر اون همه که زحمت کشیدی برای بچه‌ها و پرستاری کردی تا خوب بشن برای دل مادرها که دعات کردن خدا معجزه شو نشون بده بهت
از حضرت رقیه خانم می‌خوام دست بکشه به سرت خوب بشی برگردی پیش یارا
انشاالله 🤲🤲😔

عزیزم خوبی؟ هر وقت ازت خبری نیست تپش قلب میگیرم خیلی نگرانتم از ته قلبم از خدا میخوام بزودی صحیح و سالم برگردی پیش یارا کوچولو 🌺☘️🫂

گلم بهتری؟؟؟چرا امروز تاپیک نزاشتی

خوب میشی عزیزم پناه برخدا 🌱

الهی بمیرم برای تو و یارا کوچولو

مامان یارا جان حق داری هر چی بگی بمیرم برات

🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺

عزیزم 😭😭چقد با دردت گریه کردم

الهی خدا برات معجزه کنه عزیز دلم حالت الان چطوره دکترا چی میگن تا کی باید بمونی

بگردم برات
تو قویترینی عزیزم

چند روزه فقط میام تاپیکت میخونم و تو دلم میگم شکر برای نفس کشیدنت اما دوباره بهت میگم صبر داشته باش معجزه نزدیکه مطمعن باش خدا همین جوری رهات نمیکنه خوب میشی و برمیگردی خیلی زود نا میدی بدترین گناهه پس نا امید نباش

عزیزم 🥹🥹
حالا خدا کنار توعه شک نکن
خدا میشنوه صدای قلبتو
آروم باش 🥹
الان‌حالت چطوره الهه جانم ؟🥹
زود خوب شو یارا منتظرته مامان قوی یارا☺️

💔💔💔💔

🥺🥺🥺🥲🥲🫠

انشالله ي روزي بياي و بهمون خبره سلامتيت رو بدي و همهههههه مون جشن بگيريم 🧡🧡🧡
شامم مهمونمون كني 😍😍😍

نمیدونم چی بگم بمیرم برا تو و یارا عزیزم 😭😭😭😭😭

😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

حتی از دور هم نمیتونی یارا را ببینی؟
دوست مجازی من
از دیشب تا الان کارم شده تعریف از روزگار شما و اشک هایی ک امونما بریده
قلبم برات درد گرفته کاش میتونستم برات کاری کنم
کاش میتونستم بهت نزدیک باشمم
ولی الان تنها کاری ک از دستم برمیاد دعا کردنه
خدا بهت ارامش و یلامتی ببخشه و تورا برا دختر نکه داره❤️

بمیرم بر دل پر دردت

یارا معجزه ای از طرف خداست ، امیدی برای جنگیدن ، بهانه ی زنده موندن ، مُسَکن بدترین دردهای عالم ..‌. ان شاءالله آخر این همه سختی ، سلامتی و آرامش نصیب قلب مهربانت 💜

عزیزدلم تو خوب میشی من هرشب فقط بخاطره تو میرم مسجد و خدا رو قسمش میدم که شفاتو بده برات هرشب نماز حاجت میخونم تو خوب میشی قشنگم

😭😭😭😭😭😭😭

🥹🥹🫂

خداشفات بده عزیزم 🤲🤲

ان شاالله هدا به هممون رحم کنه

الهی هیچ کس بیمارستانی که هستی رو نبینه 😭😭😭😭😭
الهی خدا شفا بده ⚘️

🥺🥺🥺

حالم بده فقط میگم قوی باش تو میتونی

من بمیرم برای دلت انشلا بزودی خوب بشی برگردی پیشت دخترت اونروز از ذوق ندونی چیکار کنی کنم عزیزم

یارا بهونه تو نمیگیره؟
با مادرشوهرت وامیسته

عزیزم خدا شفا بده انشاالله

عزیزم میدونم تو خیلیی قوی هستی ،چون تو یک انگیزه قوی داری ،تو مادری به عشق یارای کوچولوت تو از پسش برمیای انشاالله،مطمئن باش این روزهای سخت واین همه رنج وعذاب تموم میشه،عزیزم یک شهید رو واسطه قرار بده که انشاالله زودتر شفا بگیری به حرمت اون شهید ،ما امسال عید فهمیدیم ،دختر چهار ساله خواهرم سرطان خون داره ،فقط خدا می‌دونه که قلبم شکست ولی امید مونو از دست ندادیم هممون هواشو داریم تا هم خواهرم بی روحیه نشه وهم دختر
کوچولو مون بتونه با توکل به خدا به حق رقیه امام حسین از پسش بربیاد وشفا بگیره

تو قوی ترینی عزیزم
خدا نگهدارت باشه ❤️

عزیزم سلام امیدوارم حالت خوب و رو به بهبودی باشه
تو که اینهمه قلم خوبی داری و مینویسی بنویس که خوب شدی بنویس ک کنار دخترای بنویس که هر لحظه حالت بهتر از لحظه قبله شاید برات مسخره بنظر بیاد ولی هرچی بنویسی اتفاق میفته خدا خودش تو قرآن قسم خورده
و در آخر خدارو قسم میدم ب گلوی بریده ی شش ماهه ی رباب تو رو ب دخترت ببخشه🫂🌹

ای خدا🥲😞

عزیزم میدونم ی روزی میرسه رفتی لب دریا با گل دخترت دست تو دست هم عکستو اینجا به اشتراک میزاری و پ نوشت :بالاخره شکست دادم بله من مادر یارام قوی ترین زن ،صب میشه این شب میگذره این درد اینو بدون روزای خیلی خوبی در انتظارته شک‌نکن ...
🩷🥺

مامان یارا توروخدا با قلب شکست برای کیان من دعا کن مشکل داره خیلی نی نیه برای این دردا
تشنج میکنه چشماش آب مروارید داشت عمل کردیم عینک میزنه حتی با عینکم نمیبینه😭😭

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا
که پس صبر تورا او به سر صدر نشاند
واکر برتو ببندد همه ره ها و گذر ها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

الهه عزیزم انشالله زود خوب بشی

عزیزوووم

صبح‌میشه این شب

دختر کوچلوت کی ازش نگهداری میکنع

بگردم برات

سوال های مرتبط

مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
گاهی زندگی آن‌قدر بی‌رحم می‌شود که آدم فقط نگاه می‌کند و بغض می‌کند…
انگار روزگار هر چه داشت، یکجا روی شانه‌های خسته‌ام گذاشت…
درد بیماری، شب‌های طولانی، ترس‌ها، اشک‌های پنهانی و دلتنگی‌هایی که هیچ‌کس اندازه یک مادر نمی‌فهمد…

سخت‌ترین درد دنیا برای من، دور ماندن از تو بود، یارای عزیزم…
همان دختر کوچولویی که با هر گریه‌ات قلبم می‌لرزد و با هر لبخندت دوباره نفس می‌کشم…
چه شب‌هایی که با چشم‌های خیس خوابیدم و تنها آرزویم این بود که کنار تو باشم، موهایت را ببوسم و آرام در آغوشم بگیری…

خسته‌ام…
از این همه بدبیاری، از این همه درد، از جنگیدن‌های بی‌پایان…
اما هنوز با تمام زخم‌هایم، برای تو نفس می‌کشم دخترم…
چون تو دلیل ادامه دادن منی…

و خدا می‌داند پشت این لبخندهای اجباری،
چند بغض شکسته،
چند اشک پنهان
و چند «خدایا دیگر توان ندارم…» جا مانده است… 💔🥀

اما با تمام این دردها، خوشحالم که الان پیشتم، یارا جانم…
خوشحالم که دوباره بوی نفس‌هایت را حس می‌کنم و گرمای آغوشت آرامم می‌کند…🤍

مامان منو ببخش که باز مجبورم چند روز دیگه تنهات بزارم…
باور کن هیچ چیز برای من سخت‌تر از دوری از تو نیست…
من فقط دارم تلاش می‌کنم، فقط برای تو…
برای روزهایی که سالم‌تر کنارت باشم، برای خنده‌هایت، برای آینده‌ات…
اگر گاهی نیستم، اگر اشک می‌ریزم، اگر خسته‌ام…
همه‌اش از عشق بی‌انتهایی است که به تو دارم…
تو تمام دلیل جنگیدن منی، دخترم…
و مامان تا آخرین نفس، برای تو می‌جنگد… 💔🫂
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
«بالاخره بعد از ۱۸ روز درِ بیمارستان پشت سرم بسته شد و رسیدم به کسی که تمام این روزها دلتنگش بودم...

دختر کوچولوم را که دیدم، انگار تمام دنیا برای چند لحظه ایستاد. نگاهش کردم و فهمیدم فقط من نبودم که این ۱۸ روز را با دلتنگی گذراندم... او هم دلتنگ من بود.

وقتی بغلم کرد، وقتی صورت کوچکش را به سینه‌ام چسباند، انگار می‌خواست تمام روزهای نبودنم را جبران کند. انگار می‌خواست مطمئن شود که مامانش واقعاً برگشته و قرار نیست دوباره از او دور شود.

این ۱۸ روز برای من پر از درد بود، پر از اشک، پر از شب‌هایی که با فکرش خوابم نمی‌برد... اما امروز وقتی دست‌های کوچکش دور گردنم حلقه شد، دلم شکست و دوباره ساخته شد.

گریه کردم... نه از درد بیماری... نه از خستگی بیمارستان... گریه کردم چون فهمیدم چقدر جای من در آغوش این کودک خالی بوده است.

یارا جان... اگر می‌دانستی مامانت در تمام این روزها چند بار اسم تو را زیر لب زمزمه کرد... اگر می‌دانستی چند شب با عکس تو خوابید و با اشک بیدار شد...

امروز که دوباره بوی موهایت را نفس کشیدم، انگار جان تازه‌ای گرفتم.

بعضی آغوش‌ها خانه‌اند... و آغوش تو، دخترم، بعد از ۱۸ روز آوارگی میان درد و دارو، امن‌ترین خانه دنیا بود... 🤍🥹»
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
سلام از سومین روز بیمارستان...💔

گاهی فکر می‌کنم چرا درست وقتی تازه طعم مادر بودن را چشیده بودم، باید میان این همه درد و نگرانی قرار بگیرم...

یارای عزیزم، هنوز هفت ماه بیشتر از آمدنت نگذشته و من هزار آرزو برای بزرگ شدنت داشتم. اما حالا میان دیوارهای سرد بیمارستان، با قلبی پر از دلتنگی، فقط به عکس‌هایت نگاه می‌کنم و بی‌صدا اشک می‌ریزم.

همه از درد بیماری می‌پرسند، اما درد واقعی من دوری از توست. خسته‌ام از شب‌هایی که با ترس خوابیدم و صبح‌هایی که با هزار فکر بیدار شدم، اما باز هم برای ماندن کنار تو می‌جنگم.

می‌ترسم... نه از درد و بیمارستان، بلکه از حسرت لحظه‌هایی که آرزو داشتم کنارت باشم؛ شنیدن صدای «مامان»، دیدن قدم‌های کوچکت و بزرگ شدنت...

و اگر روزی اشک‌هایم بیشتر از توانم شد، بدان که مادرت تا آخرین نفس برای ماندن کنار تو جنگید؛ چون تمام زندگی، امید و دلیل نفس کشیدنش، تو بودی... 🤍
دوباره به دلیل افت شدید هموگلوبین، پایین بودن پلاکت و افت اکسیژن خون بستری شدم. طی دو روز گذشته تقریباً به‌صورت مداوم اکسیژن وصل بود و با هر بار قطع شدن، اکسیژن خونم دوباره افت می‌کرد. فعلاً تحت درمانم، دارو دریافت می‌کنم و خون و پلاکت تزریق می‌شود تا ببینیم روند درمان چگونه پیش می‌رود. ممنون از محبت و دعاهاتون💜
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
امروز دخترم ۸ ماهه شد...
می‌گویند زمان زود می‌گذرد... اما برای مادری که پشت درهای بیمارستان جا مانده، زمان نمی‌گذرد... فقط هر روز تکه‌ای از دلش را با خودش می‌برد.
چهار ماه است که هر بار چشم باز می‌کنم، به جای صورت دخترم، سقف سفید بیمارستان را می‌بینم... چهار ماه است که به جای صدای خنده‌هایش، صدای دستگاه‌ها و رفت‌وآمد پرستارها همدم شب‌هایم شده.
من برای مادر بودن هزار رویا داشتم... قرار بود هر ماه کنارش عکس بگیرم، اولین خنده‌هایش را ببینم، اولین دندانش را با ذوق به همه نشان بدهم، اولین «مامان» گفتنش را با اشکِ شوق بشنوم...
اما بیماری، بی‌رحمانه همه را از من گرفت... نه فقط روزهایم را... بلکه خاطره‌هایی را که دیگر هیچ‌وقت تکرار نمی‌شوند.
امروز یارا ۸ ماهه شد... و من فقط از پشت یک عکس، بزرگ شدن تمام دنیایم را نگاه می‌کنم... با دستی که هنوز بوی سرم و دارو می‌دهد، نه بوی موهای دخترم.
کاش می‌شد درد را قسمت کرد... من همه دردهای دنیا را به جان می‌خریدم، فقط یک بار دیگر می‌توانستم دخترم را در آغوش بگیرم و زمان را نگه دارم...
بعضی مادرها از بزرگ شدن بچه‌هایشان عکس یادگاری دارند... من از بزرگ شدن دخترم، فقط حسرت دارم... حسرتِ روزهایی که هیچ‌وقت، هیچ‌کس، به من برنمی‌گرداند... 💔
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
از کدام روزم بگویم؟

از روزی که فهمیدم کبدم دیگر مثل قبل همراهی‌ام نمی‌کند؟
از روزی که نفس کشیدن، ساده‌ترین کار دنیا، برایم به سخت‌ترین نبرد تبدیل شد؟
از روزی که گفتند شاید باید دیالیز شوم؟
یا از روزی که شنیدم درمان‌ها دیگر آن‌طور که باید جواب نمی‌دهند؟

از کدام درد بگویم که از دیگری سنگین‌تر نباشد؟

از شب‌هایی که با درد بیدار ماندم؟
از اشک‌هایی که بی‌صدا روی صورتم نشست؟
از ترسی که هر بار با شنیدن جواب آزمایش‌ها به جانم افتاد؟
یا از دلتنگی برای فرزندم که هر لحظه قلبم را می‌فشارد؟

آخ... از روزی بگویم که فهمیدم زندگی دیگر مثل قبل نیست.
از روزی که پزشک‌ها با نگاه‌هایشان حرف‌هایی را گفتند که هیچ بیماری دوست ندارد بشنود.
از روزی که فهمیدم گاهی آدم فقط برای زنده ماندن می‌جنگد، نه برای زندگی کردن.

امروز من به اجبار نفس می‌کشم...
نفس‌هایی که پشت هر کدامشان درد، رنج، ترس و خستگی پنهان شده است.
اما هنوز نفس می‌کشم؛ شاید فقط به امید روزی که دوباره بتوانم فرزندم را در آغوش بگیرم و تمام این روزهای تلخ را پشت سر بگذارم.
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
«دلم برای بند بند وجودت تنگه، جانِ مادر...

برای خنده‌هات... برای بوی موهات... برای دست‌های کوچیکت... برای چشم‌هایی که هر بار نگاهم می‌کردن، خستگی از تنم می‌رفت...

تو هر روز بزرگ‌تر می‌شی و من از دور حسرت می‌خورم... حسرت روزهایی که هیچ‌وقت برنمی‌گردن... حسرت لحظه‌هایی که باید کنارت می‌بودم و نبودم...

امشب دلم خیلی گرفته... آنقدر که بغض راه نفسم رو بسته.

همه می‌گن درد بیماری سخته... اما هیچ دردی برای من سخت‌تر از دوری تو نیست.

درد واقعی اینه که روزهای شیرین نوزادیت داره می‌گذره و من فقط از دور تماشاگرم... نه می‌تونم هر وقت دلم خواست بغلت کنم... نه موهات رو ببوسم... نه سرت رو روی سینه‌م بذارم و آروم بگیرم...

هر شب با عکس‌هات می‌خوابم و با دلتنگی بیدار می‌شم... و با خودم فکر می‌کنم چقدر از روزهای قشنگت رو از دست دادم...

اگر این روزها زیاد گریه می‌کنم، برای دردهای تنم نیست... برای دلتنگی توست... برای آغوشی که ازش دورم... برای قلب کوچیکی که تمام دنیای منه...

خیلی دلم برات تنگ شده، جانِ مادر... 🖤🥀»
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
💔 این روزها انگار زندگی، فقط اسمش زندگیه...

هر روز با درد از خواب بیدار می‌شم، با درد نفس می‌کشم و شب‌ها با اشک خوابم می‌بره. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روز آرزوم فقط این باشه که چند دقیقه بدون درد نفس بکشم...

اما بین تمام این دردها، یه درد هست که از همه بیشتر قلبم رو می‌سوزونه...

یارای قشنگم... 🥺

مامان داره از دلتنگیت جون می‌ده...

هر بار که چشمام رو می‌بندم، فقط صورت معصومت جلوی چشمامه. دلم برای بوی موهات، برای خنده‌هات، برای دستای کوچیکت، برای همون لحظه‌ای که بغلم می‌کردی، پر می‌کشه.

سخته که مادر باشی و نتونی بچه‌ت رو توی آغوش بگیری... سخته که به جای صدای خنده‌ی دخترت، صدای دستگاه‌های بیمارستان رو بشنوی... سخته که هر شب با اشک بخوابی و هر صبح با درد بیدار بشی...

گاهی از خودِ بیماری هم بیشتر، دلتنگیِ تو منو می‌شکنه...

🤲🏻 خدایا...
من دیگه از درد خسته شدم...
از اشک خسته شدم...
از این همه ترس و نگرانی خسته شدم...

فقط یه خواهش دارم...
بذار دوباره برگردم به همون زندگی ساده‌ای که کنار دخترم داشتم...
بذار دوباره یارا رو محکم توی بغلم بگیرم...
چون هیچ دردی برای یک مادر، سنگین‌تر از دوریِ فرزندش نیست...

🥹 بعضی شب‌ها، دردِ پهلوم نمی‌ذاره بخوابم...
بعضی شب‌ها، دلتنگیِ یارا...
و من نمی‌دونم کدوم یکی بیشتر داره منو از پا درمیاره... 🖤
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
امشب هم گذشت... اما نه مثل یک شب عادی.
پنج ساعت روی تخت دیالیز گذشت؛ پنج ساعت که هر دقیقه‌اش برایم اندازه یک عمر بود. فشارم افت کرد، اکسیژن خونم پایین آمد، هر نفس کشیدن سخت‌تر از قبل شد و فقط با خودم تکرار می‌کردم: «فقط تموم بشه...»
الان یکم بهترم، اما درد هنوز از قفسه سینه و دنده‌هام دست برنمی‌داره. انگار هر نفسی که می‌کشم، هزار بار استخون‌هام می‌شکنه.
می‌دونین سخت‌ترین قسمت این دردها چیه؟ این نیست که بدنم دیگه توان نداره... سخت‌ترین قسمتش اینه که دخترم داره بزرگ میشه و من هر روز از زندگیش جا می‌مونم.
هر شب با حسرت می‌خوابم و هر صبح با حسرت بیدار می‌شم. حسرت بغل کردنش... حسرت بوسیدن صورتش... حسرت اینکه وقتی من برای زنده موندن با دستگاه‌ها می‌جنگم، روزهای قشنگ کودکیش یکی‌یکی از کنارم رد می‌شن و دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گردن.
خسته‌ام... نه فقط از درد، نه فقط از دیالیز، نه فقط از بیمارستان... از این همه اشکی که یواشکی ریختم تا کسی نفهمه چقدر شکستم. از این همه بغضی که هر شب توی گلوم خفه می‌کنم. از این همه «کاش» که هیچ‌وقت به واقعیت تبدیل نشد.
خدایا... من معجزه نمی‌خوام، زندگی بی‌درد هم نمی‌خوام... فقط دلم می‌خواد یه روز چشمامو باز کنم و به جای سقف سفید بیمارستان، صورت دخترم رو ببینم. فقط می‌خوام قبل از اینکه دیر بشه، دوباره فرصت مادر بودن رو زندگی کنم...
امشب فقط دلم گرفته... خیلی بیشتر از همیشه. 💔😭