۶ پاسخ

من که بابای حلما میاد حلما فقط میخواد با باباش بازی کنه منم راحت میشم

حداقل باباش یه ساعت بزار بچش بگیره تا به کارهای شخصیت برسی بزار بفهمه مادرشدن اسان نیست رنج وزحمت داره بهش بگین میتونه یه ساعت گرفتن یه نوزاد باشه یانه

عزیزم کاملا درکت میکنم منم هیج کس کمکم نمیکنه شوهرم که غر میزنه مامانمم تاحالا دلش نسوخته بگه بده من تیم ساعت بگیرمش تو برو بخواب چون شب تاصبح هم دخترم صدبار بیدار میشه ساعت 6 صبح هم کامل بیداره 😔😔😔😔😔دختر من رفلاکس و آلرژی هم داره

وای دخترمنم همینجور کلا چسبیده بهم بغل هیچکس نمیره خیلی ناراحتم اعصابم خورد میشه کاری نمیتونم بکنم.تا کی میخان اینجورباشن🙁

پسر منم همینه دیگه دو روزه کل بدنم درد میکنه از بس پاشدم و نشستم از دستش ولی بازم عب نداره خداروشکر بابت وجودش❤️

چرا نمیدی همسرت نگه داره گلم

سوال های مرتبط

مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
امشب هم گذشت... اما نه مثل یک شب عادی.
پنج ساعت روی تخت دیالیز گذشت؛ پنج ساعت که هر دقیقه‌اش برایم اندازه یک عمر بود. فشارم افت کرد، اکسیژن خونم پایین آمد، هر نفس کشیدن سخت‌تر از قبل شد و فقط با خودم تکرار می‌کردم: «فقط تموم بشه...»
الان یکم بهترم، اما درد هنوز از قفسه سینه و دنده‌هام دست برنمی‌داره. انگار هر نفسی که می‌کشم، هزار بار استخون‌هام می‌شکنه.
می‌دونین سخت‌ترین قسمت این دردها چیه؟ این نیست که بدنم دیگه توان نداره... سخت‌ترین قسمتش اینه که دخترم داره بزرگ میشه و من هر روز از زندگیش جا می‌مونم.
هر شب با حسرت می‌خوابم و هر صبح با حسرت بیدار می‌شم. حسرت بغل کردنش... حسرت بوسیدن صورتش... حسرت اینکه وقتی من برای زنده موندن با دستگاه‌ها می‌جنگم، روزهای قشنگ کودکیش یکی‌یکی از کنارم رد می‌شن و دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گردن.
خسته‌ام... نه فقط از درد، نه فقط از دیالیز، نه فقط از بیمارستان... از این همه اشکی که یواشکی ریختم تا کسی نفهمه چقدر شکستم. از این همه بغضی که هر شب توی گلوم خفه می‌کنم. از این همه «کاش» که هیچ‌وقت به واقعیت تبدیل نشد.
خدایا... من معجزه نمی‌خوام، زندگی بی‌درد هم نمی‌خوام... فقط دلم می‌خواد یه روز چشمامو باز کنم و به جای سقف سفید بیمارستان، صورت دخترم رو ببینم. فقط می‌خوام قبل از اینکه دیر بشه، دوباره فرصت مادر بودن رو زندگی کنم...
امشب فقط دلم گرفته... خیلی بیشتر از همیشه. 💔😭