«قربون اون دست‌های کوچولوت برم که وقتی شیر می‌خوری، با کلی کنجکاوی می‌آی ماسکِ مامان رو می‌کشی پایین تا ببینی پشت این سدِ پارچه‌ای، باز هم همون لبخند همیشگی هست یا نه.

نمی‌دونی چقدر دلم می‌خواد این ماسک لعنتی رو پرت کنم اون‌طرف، صورتت رو بچسبونم به صورتم و محکم بغلت کنم؛ جوری که انگار نه انگار یه هفته‌ست خستگی مهمون‌داری تا مغز استخونم نفوذ کرده و سرماخوردگی هم از رو نرفته.

عزیزِ دلِ مادر، من این روزها برای اینکه تو رو «سلامت» نگه دارم، دارم با خودم می‌جنگم. منِ خسته، منِ سرماخورده، حاضرم صد تا ماسک دیگه هم بزنم تا فقط تو حتی یه عطسه هم نکنی. می‌دونم دلت می‌خواد صورتم رو بدون مانع ببینی، می‌دونم دلت آغوشِ بی‌دغدغه می‌خواد… ولی بدون که پشت همین ماسک، چشم‌های من با عشق دارن تو رو می‌بینن و قلبم داره برات می‌تپه.

زودتر خوب می‌شم… قول می‌دم. قول می‌دم این فاصله رو با کلی بوسه و بغلِ بدون ماسک جبران کنم. تو فعلاً فقط شیرت رو بخور و با همون نگاهِ فرشته‌گونه‌ت، بهم قدرت بده که زودتر سر پا بشم
این روزهای سخت هم می‌گذره و ما دوباره می‌مونیم و آغوش‌های گرم و بی‌دغدغه‌مون.»

تصویر
۱۷ پاسخ

امیدوارم زودتر خوب بشی عزیزم

ای خدا بلا به دور باشه عزیزم

آن شالله هرچی زودتر خوب بشی گلم

عزیزممم انشالله هرچه زودتر خوب بشی

دقیقاهمدردیم💔
همش نگاه میکنه منتظربغلش کنم🫠

تو بهترین مامانی زود خوب میشی😁😍 با قدرت ادامه بده

انشاالله زود خوب میشی عزیزدلم😘❤

عزیزم انشاالله زودی خوب بشی مامان مهربون

عزیزدلم راحیل قشنگمممم🥲🥺🥺

ان شاءالله زودی خوووب بشی 💕🌸

و باز هم مادر است دیگر.... 🙂
با تمام درد و رنج و سختی و خستگی و مریضی باز هم نگران فرزندش...
انشاالله زود خوب بشی مامان قوی 🥰

عزیزم 🫂🩷

آخه اینقد خسته مهمون‌دیگه‌چرا‌میاد

آویشن دم کن‌برو زیر پتو با بوی و بخار اویشن‌نفس بکش و بعدش یه دو لیوان هم بخور زود خوب میشی خواهر من

انشالله خوب بشی عزیزم
مگه چت شده ؟؟؟

عزیزم انشالله زود خوب بشی

اخی عزیزم ایشالا زودتر بهتربشی

عزیزم انشالله ک زود خوب میشی مامان قوی😍❤

سوال های مرتبط

مامان دلنواز🩷 مامان دلنواز🩷 ۷ ماهگی
یه زمانی فکر می‌کردم سخت‌ترین قسمت مادر شدن، انتظار کشیدن برای به دنیا اومدنته... اما حالا می‌فهمم سخت‌ترین بخشش اینه که هر روز بزرگ‌تر شدنت رو تماشا کنم.
این عکس رو که می‌بینم، دلم یه جوری فشرده میشه. یاد اون شب‌ها می‌افتم؛ شب‌هایی که خسته بودم، نگران بودم، گاهی می‌ترسیدم و گاهی فقط زل می‌زدم بهت و دعا می‌کردم حالت خوب باشه. اون روزها برام سخت گذشت، اما حالا دلم برای همون سختی‌ها هم تنگ میشه، چون تو اون روزها اینقدر کوچولو بودی که...
انگار همین دیروز بود که توی اون نور آبی خوابیده بودی و من ساعت‌ها نگاهت می‌کردم. حالا زمان داره با سرعتی می‌گذره که گاهی می‌ترسم. می‌ترسم یه روز چشم باز کنم و ببینم دیگه اون نوزاد کوچولوی من نیستی. می‌ترسم این روزها رو خوب زندگی نکنم و بعداً حسرت تک‌تک بغل کردنا، بوسیدنا و بو کشیدنت رو بخورم.
شاید برای همینه که بعضی شب‌ها یه بهونه‌ای پیدا می‌کنم و میارمت پیش خودمون. می‌خوابونمت کنارم، می‌چسبونمت به قلبم و آروم نفس می‌کشم. نه برای اینکه تو به من احتیاج داری... برای اینکه من هنوز به این نزدیکی احتیاج دارم.
دلنواز جان، اگر روزی این نوشته رو بخونی، بدون که هیچ‌وقت از بزرگ شدنت ناراحت نبودم؛ فقط دلم برای نسخه‌های کوچیک‌ترت تنگ می‌شد. برای اون دست‌های ریز، اون خواب‌های آروم، اون روزهایی که تمام دنیات توی آغوش من جا می‌شد.
و امشب، مثل خیلی از شب‌های دیگه، باز هم می‌خوام تو رو بچسبونم به قلبم؛ شاید برای اینکه زمان کمی آروم‌تر بگذره... شاید برای اینکه این لحظه‌ها رو عمیق‌تر حفظ کنم... و شاید فقط برای اینکه مادرتم. ❤️🌱
مامان گریپ فروت 🍊 مامان گریپ فروت 🍊 ۶ ماهگی
شش ماه از اولین روزی که بعد هجده ساعت درد سرت رو گذاشتن روی قلبم و با لبخند گفتن تیکه وجودتو ببین میگذره...
هنوز یادم نرفته روی قلبم درازت کرده بودن و ب طرز عجیبی داشتی به ضربان قلبم گوش میدادی !!!

اون بوسه اول رو هیجوقت یادم نمیره عشق مادر ....
هنوز تمیزت هم نکرده بودن با اون بند ناف قطع نشده ولو شده بودی روی روح و جسمم♡

شش ماهی که با اولین لبخندت، اولین خنده‌هات، اولین غلت زدنت و حالا اولین اشنایی طعم ها، هر روزش یه خاطره شد.

میگن شش ماه زمان زیادی نیست...
ولی برای من، همین شش ماه کافی بود تا بفهمم تو فقط ب دنیا نیومدی، یه دنیا رو با خودت اوردی...

من دلم می‌خواد هر وقت به این عکس نگاه کردی، بدونی پشت این قاب عکست، یه مادر با یه عالمه عشق وایستاده؛ عشقی که با بزرگ شدنت نه کمتر میشه، نه قدیمی.
امروز فقط شش ماهته...
اما من شش ماهه ک یادگرفتم صبورتر و عاشق تر باشم

قشنگ‌ترین فصل زندگی ما، از روزی شروع شد که تو اومدی.

شش‌ماهگی‌ات مبارک قلب مادر...

تب کودک غذای کمکی واکسن شش ماهگی
مامان mehrsam🩵 مامان mehrsam🩵 ۵ ماهگی
دو هفته‌ست که مهرسام کوچولوی من وارد دنیای خوشمزه‌ی غذاها شده و راستش رو بخواین، قشنگ‌ترین لحظه‌های روزم، همین وقتاییه که سفره پهن می‌کنیم و اون با ذوق و شوق می‌خواد به همه‌چی حمله کنه! 😍

توی این مدت، خیلی آروم و باحوصله پیش رفتم؛ اصلِ کارم هم این بوده که هر ماده‌ی غذایی جدید رو ۳ روز تست کنم تا مطمئن بشم بدنش بهش حساسیت نداره.

شروع کار با فرنیِ برنج و کره بود، بعد سراغ پودر بادام درختی رفتم و بعدش هم پوره هویج. خداروشکر هر سه مورد رو خیلی خوب و بی‌دردسر قبول کرد. الان هم که رسیدیم به تست خرما؛ دو تا خرمای نرم که از توری ردشون می‌کنم تا یه شیرینیِ طبیعی و مقوی به حریره‌اش بده.

دیدنِ این که چقدر با لذت غذا می‌خوره، کلِ خستگیِ روزم رو می‌شوره و می‌بره. ❤️

خدایا شکرت برای این لحظه‌های ساده ولی پر از عشق. مادر بودن دقیقاً همین مسیرهای کوچیک و دوست‌داشتنیه... 👼🏻✨

#مهرسام #تغذیه_تکمیلی #شروع_غذای_کمکی #مادرانه #تجربیات_مادری #غذای_کودک
«شما مامان‌ها هم برای شروع، تستِ ۳ روزه رو رعایت می‌کنید؟»