تجربه زایمان
پارت 3
خواهرم شوهرم به هرکی دم دستشون بود رشوه میدادن که بره دکترو راضی کنه
شوهرم کلی با دکترم حرف زد ولی راضی نمیشد لج کرده بود میگفت اگه قرار بود ببرم سزارین باید پولشو میدادی
شوهرم میگفت من 2 برابرشو میدم فقط ببرش سزارین دکتره میگفت نه
منم دیگه تو هرانقباض چشمام ناخداگاه بسته میشد و تا مرز بیهوشی میرفتم و برمیگشتم.
اخرین باری که بعد 8 ساعت اومد معاینم کرد من انتظار داشتم با این همه درد شدیدی که کشیدم دیگه حدالقل 8 سانت باشم وقتی گفت هنوز دهانه رحمم همون دوسانته و بچه هم هنوز نیومده پایین دیگه واقعا احساس کردم دنیا روی سرم خراب شد، دیگه نوار قلب بچمم داشت بد میشد، بند نافم یه دور گردنش بود
هرچی ماما به دکتره زنگ میزد که خانم دکتر بیا بالا سرش نوار قلب بچش داره بد میشه دکتره میگفت نه این باید طبیعی زایمان‌کنه چون به من نگفته سزارین میخوام که من شمارع کارت بدم‌پول بزنه به حسابم، الانم دیگه نمیشه پول بزنه باز ماما زنگ‌میزد میگفت خانم دکتر نوار قلب بچشو فرستادم رو گوشیتون لاقل نگاش کنید میگفت نه دیگه دیدم علاوه بر خودم به بچمم داره فشار میاد دیگه اینجا بود که زدم به سیم اخر
بلند شدم همه چیزایی که بهم وصل بود رو‌کندم از تخت اومدم پایین
فقط هی جیغ میزدم برو بگو دکتر بیاد وگرنه اینقدر سر خودمو میکوبم تو دیوار تا بمیرم خونم بیوفته گردنتون و کلیییی جیغ و داد کردم و تهدیدشون کردم اگه یه تار مو از سر بچم کم‌شه بیمارستانتونو اتیش میزنم و...
ادامه پارت بعدی🤕

۸ پاسخ

چ دکتر عوضی

یا خدا چه دکتری بوده

یزیدم انقدر بد نبود که این دکترت بد بود😐😐😐😐

چه خواهرشوهر توپی...

خدا لعنتشون کنه چی کشیدی عزیزم
خاک عالم ت سرشون لحبازیم میکنن دکتره کی بود ابروش ببر تا بفهمه
این کارا اصلا دور از انسانیته برای پول
اخه اینا دیگه کی هستن

یا ابالفضل این دیگه چه دکتری بوده

میفهمم چی میگی منم مث خودت کلی درد کشیدم و ۲ سانت بودم بچم تو خشکی افتاد و نوار قلبش خوب نبود بردنم اتاق عمل

خدا لعنتشون کنه بی ذات هایه کثیف رو

سوال های مرتبط

مامان 🍒گیلاس🍒 مامان 🍒گیلاس🍒 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت 5

تا 8 سانت رو راحت و سریع طی کردم
ماما و دکتر راضی بودن
و گفتن با این وضعیت زایمان راحتی داری

اما دیگه از اینجا به بعدش هر لحظه خدا رو صدا زدم
از 8 سانت بیشتر نمی‌شدم و درد هام شدید تر میشد

همزمان با من یه خانوم دیگه هم داشت زایمان میکرد
دکتر شیفت تنها دوبار رفت اتاقش و همش اتاق من بود
ماما همراهم بود
و سه تا ماما دیگه
هر چقدر ورزش میکردم
ماساژم میداد
تحریک میکردن
انگار نه انگار
بیشتر نمیشد که نمیشد
ضربان قلب بچم مدام داشت چک میشد

دکتر یکبار می‌گفت فول شده
باز ده دقیقه بعدش می‌گفت عجیبه انگار همون 8 سانت
خلاصه بعد اینکه همه یکی یکی چک کردن گفتن فول و زور زدن شروع شد

این مرحله رو اصلا دوست نداشتم😢
خیلی دردناک بود
دیگه از اینجا به بعد مهربونی در کار نبود
همه انگار دعوا داشتن
خانوم زور بزن
بچت خفه میشه
اینکارو کن اون کارو کن 😩😩


ساعت
7:20
صبح بود که دیدم دکتر میگه ضربان قلب بچه افت کرده و باید با کمکی به دنیا بیاد
مامان جوجه مامان جوجه ۱۴ ماهگی
دیگه فکر کنم حدودا یه یک‌ساعتی همینطور من داشتم تهدید میکردم و جیغ و داد میکشیدم و‌التماس میکردم که‌دکتره خبر داد امادش کنید برای سزارین اورژانسی
واااای انگار در بهشت به روم باز شده بود از خوشحالی فقط گریه میکردم
دیگه بخاطر اینکه ضربان قلب بچم‌داشت بد میشد بردنم سزارین اورژانسی
وقتیم بچم دنیا اومد از فشار زیادی که بهش اومده بود کنار چشمش اندازه یه نخود اومده بود بالا و سیاه کرده بود
دکتر اطفالش گفت به چشمش فشار اومده
همش تو‌همون درد زایمان طبیعی دکتره رو نفرین میکردم
بعدم که دکتر اطفال گفت به چشم بچم‌فشار اومده همش نفرینش میکردم که تو به منو بچم فشار اوردی به ناحق، خداهم بهت به ناحق فشار بیاره
خلاصه که‌درد زایمان طبیعی برای من فوق العاده وحشتناک بود
نمیدونم از دیر شروع به‌ورزش کردنم‌بود یا اینکه چون بند ناف دور گردن بچم بود نمیزاشت بیاد پایین ولی هرچی که بود بعد 8 ساعت درد فجیع کشیدن دهانه رحمم هیچ پیشرفتی نمیکرد
بچه نمیومد پایین و هربارم که بچم میخواست بیاد پایین بند نافی که دور گردنش بود بهش فشار میاورد و ضربانش بد میشد و دکتر از خدا بیخبرم میگفت چون پول ندادی نمیبرمت سزارین بدون اینکه در نظر بگیره ممکنه من یا بچم یه چیزیمون بشه فقط پول پول میکرد حتی مابهش گفتیم‌دو برابر میدیم ولی گفت الان دیگه نمیشه باید قبلا میدادی و...
ادامه پارت بعدی🫠
مامان جوجه مامان جوجه ۱۴ ماهگی
تجربه زایمانم
پارت 2
اره دکتر گفت باید بستری بشی و منم رفتم بخش زایشگاه تا بستریم کنن،
دیگه خلاصه کارای بستریمو انجام دادن و منم هییییچ دردی نداشتم حتی یه کمردرد ملایمم نداشتم
اومدن برام سوزن فشار زدن
اولاش هنوز درد نداشتم اما کم کم دردم شروع شد...اخ‌نگم براتون که چه دردی بود🥲
همینطوری انقباض داشتم و درد میکشیدم که یهو کیسه ابمم پاره شد و دردام و انقباضام بیشتر از قبل شد هرچی میومدن معاینه میکردن من دهانه رحمم هیچ پیشرفتی نکرده بود از 2 سانت بیشتر نمیشد
دیگه دردام داشت بدتر میشد جوری که تو هر انقباض احساس میکردم الانه که بیهوش بشم، نفسم بالا نمیومد از درد سرگیجه گرفته بودم، واقعا دردش بد بود من اگه برگردم عقب حتی یک ثانیه درد زایمان طبیعی رو نمیکشم.
خلاصه من چندین ساعت باد میخوردم‌ولی نه دهانه رحمم باز میشد نه بچه میومد پایین، و منم دیگه تحملم‌تموم شده بود و تو هر انقباض حس میکردم الانه که بمیرم
تو همین حین چون من از سرجام بلند شده بودم و رفته بودم سرویس و ... سوزن فشاری که بهم زده بودن خراب شده بود و دوباره یه سوزن فشار دیگه بهم زدن، دوتا سوزن فشار خوردم ولی همچنان دهانه رحمم 2 سانت بود و بچه هم پایین نمیومد
خلاااصهههه به پرستارا التماااس کردم که گوشیمو از همراهام‌بگیرن برام بیارن اونام اوردن و من‌زنگ زدم به شوهرم و و با گریه التماااس میکردم دکترمو راضی کنه پول بگیره و سزارینم کنه.
ولی دکترم لج‌کرده بود میگفت اگه سزارین میخواستی باید همون موقع که میومدی پیشم‌بهم میگفتی که شماره کارت میدادمت 20‌تومن میزدی به حسابم تا الان ببرمت سزارین.
منم ک چیزی نمونده بود از درد بیهوش شم به هرکی جلوم بود التماس میکردم دکترو راضی کنه و...
ادامه ماجرا پارت بعدی🥲
مامان علی 🩵 مامان علی 🩵 ۹ ماهگی
تجربه زایمان

پارت دو

منو بردن اتاق زاییدن و بهم یه توپ دادن برای کمتر شدن دردام گفتن رو توپ بشین و کمرتو قر بده
من این کارو کردم واقعا تأثیر داشت درد و کمتر میکرد
دردهای من بیشتر شد ماما دوباره اومد و گفت باید کیسه آب تو پاره کنم
کیسه اینو پاره کرد خیلی بد بود درد داشت این لحظه
زنگ زدن ماما همراهم اومد و بهم کمک می‌کرد ورزشم میداد می‌گفت بشین پاشو این کارو همه رو انجام دادم تا به شش سانت رسیدم ساعت یک و نیم بود که برام اپیدولار بی حسی زدن
بی حسی خوب بود اما واقعا عوارض داره کمرم خیلی درد می‌کنه الان
خلاصه بی حسی زدن و دردام بهتر شد
دهانه رحمم باز و باز تر میشد انقباض های من بیشتر و صدای جیغ من بیشتر
به ده سانت رسیده بودم هر چی زور میزدم بچه نمیومد
سرش دیده میشد ولی نمیومد
ضربان قلب بچم پایین اومده بود دکتر گفت سریع اتاق عمل آماده کنید مریض آماده سزارین من خوشحال شدم
دیگه خلاصه با ملی درد کشیدن منو بردن برای سزارین


پارت بعدی تجربه سزارین........
مامان فاطمه 🩷 مامان فاطمه 🩷 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۲
یه ربع بعد ماما اومد گفت دراز بکش یه کم استراحت کن چند دقیقه بعد بریم تو وان دردت کمتر میشه فکر کنم قبل رفتن بهم آمپول فشار زد یه ربع نشد که به شوهرم گفتم ماما صدا کن زودتر بریم تو وان نمیتونم طاقت بیارم فکر میکردم آب گرم خیلی دردم کمتر کنه رفتم تو وان ولی به نظرم رو من که فایده نداشت ماما هم همزمان گاز میزد تو دهنم که اونم فایده نداشت دردم شده بود هر ۱ دقیقه یه بار ماما دوباره معاینه کرد گفت پنج سانت شدی دیگه اونجا شاکی شدم که من الان که پنج سانتم دارم از درد میمیرم چجوری پنج سانت دیگه تحمل کنم
دیه دراز کشیدم و دردم فاصله هاش کمتر میشد و شدید تر تا اون موقع اصلا داد نزده بودم همش دندونام فشار میدادم😅ولی دیگه درد یه جوری شده بود که انگار فقط با داد زدن آروم میشد منم دیگه با هر درد داد میزدم دیگه به التماس افتادم که یا منو ببرید سزارین یا خودتون بچه رو بیارید بیرون من خلاص بشم بنده خدا شوهرمم این رفتارای منو میدید بیشتر میترسید دیگه ماما اومد گفت یه خورده بیا رو توپ بالا پایین کن بهتر میشی الان شدی هفت هشت سانت دکترت هم الان دیگه میرسه
توپ هم فایده نداشت هر چی بالا پایین کردم انگار نه انگار دیگه به یه جایی رسید که حالت دستشویی داشتم ماما گفت زور نزن تا دکتر بیاد دیگه داره بچه به دنیا میاد دکتر اومد حدودا ساعت یازده بود معاینه کرد و گفت دیگه برو تو تخت زایمان
مامان رقیه مامان رقیه ۳ ماهگی
بعد یک ماه اومدم تجربه زایمان سزارینم رو بذارم.
پارت یک
من قرار بود طبیعی زایمان کنم 38 هفته بودم دکترم گفت هفته دیگه بیا که تا اوضاع آرومه زایمانت انجام بشه ، هفته بعدش بدون هیچ دردی خیلی شیک و مجلسی پاشدم رفتم برای زایمان. دکترم معاینه کرد یک سانت دهانه رحمم باز بود و ولی گفت نرمه دیگه کارامو انجام دادن و ساعت 8/30 بستریم کرد بهم سرم و آمپول فشار زدن، یک ساعت گذشت و من هنوز دردی نداشتم دوز آمپول رو بیشتر کردن و من کمردردم داشت زیاد میشد ، ساعت 10/30 بود دکتر معاینه کرد دوسانت بودم ولی دردام اذیتم میکرد معاینه هم میکردن برام ناخوشایند بود ، دیگه ماما اومد کیسه آبمو زد ترکید گفت سه سانت شدی ، از اینجا به بعد واسه من خیلی دردناک بود( بدن با بدن فرق میکنه از زایمان طبیعی نترسید من دوستم تا ۴ سانت درد نداشت)دیگ اشکم داشت در میومد ماما توپ آورد گفت روش بپر ولی من آنقدر درد داشتم حس خوبی هم نداشتم اصلا نمیتونستم ، دکترم ساعت حدود ۱۱/۱۵ بود معاینه کرد دوباره گفت دهانه رحمت داره متورم میشه و پیشرفتت هم خوب نبوده باید سزارین بشی ولی مامای بیمارستان نمیذاشت می‌گفت نه قدش بلنده باید طبیعی بشه حیفه 😑ادامه پارت بعدی
مامان نیلا💗💖 مامان نیلا💗💖 ۷ ماهگی
تجربه زایمان
#پارت ۳
ولی من چون کیسه ابم پاره شده بود همینجور که راه میرفتم ازم اب میریخت که ماما گفت اشکال نداره ساعت ۱۱ بود گفت بیا بخواب نوار قلب بگیریم معاینه هم کنیم معاینه کرد گفت ۴ بیشتر باز شدی و دردام هی شدید تر میشد از شانس من یه خانوم دم زایمان طبیعی سر تخت زایمان نتونست زایمان کنه اورژانسی بردنش سزارین بچش مشکل تنفسی پیدا کرد منم اون و دیدم بدتر استرس گرفتم که ایا من میتونم زایمان کنم یا نه بدجور ترسیده بودم همه رفته بودن سر اون مریض هیشکی تو زایشگاه نبود جز یه ماما اونم اصلا نمیفهمید من درد دارم از درد شدید گریه میکردم که خواهرشوهرمم بنده خدا گریه اش گرفته بود دیگه نزدیکای ۱۲ شب بود گفتن ۶ سانت شدی سرش هم تقریبا داره فیکس میشه تولگن ولی من از درد داشتم میمردم هرچی التماسشون میکردم دستشویی دارم میگفت نمیشه بری سر بچه اس فشار میاره و دستگاه ان اس تی وصل بود بهم بیشتر کلافه میشدم تا اینکه مامای مهربونی بود اومد معاینه کرد گفت همه چی خوبه نگران نباش گفت پاشو یه کم راه برو سرویس هم برو ولی زور نزن زود بیا بیرون
مامان سولین کوچولو🥰 مامان سولین کوچولو🥰 ۱۱ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۶
منم هی میپرسیدم خیلی میکشه بچه بیاد چون واقعا دیگه طاقت نداشتم گفتن به همسرت بگو قبض بگیره بیاد بازم با اون حال لباسمو پوشیدم دم در به همسرم گفتم قبص بگیر بیار دیگه نگفتم دارم زایمان میکنم هنوز خبر نداشت دیگه من تا دم زایمانم
مامانه گفت تو برو اتاق زایمان این لباسو سریع بپوش رفتم اتاق زایمان لباسو به سختی پوشیدم دکتره هی میگفت سریع باش دیگه پوشیدم و رفتم رو تخت دراز که کشیدم کیسه آب پاره شد اومدن سرم که وصل کردن دکتر سریع خودشو آماده کرد و اومد بالا سرم گفت یکم برو عقب و اینا منم طاقت نداشتم دیگه گفتم نمیتونم کمک کنید یه نفر اومد کمک کردو عقب کشیدم و اوناهم تخت و آماده کردن دیگه زور بزن و اینا در عرض ۱۰ دقیقه اینا بچه دنیا اومد کل دردا یادم رفت انگار هیچ دردی من تا حالا نکشیده بودم سریع سرمو بلند کردم تا ببینم نی نی چجوریه چون من نی نیم ضعیف بود و همش نگرانش بودم شکلشو که دیدم دیگه دنیا مال من شد همه حواسم به می نی بود بعد دکتر دستشو رو شکمم فشار داد که هرچی تو رحمه بیرون بیاد و خون لخته نشه یکم درد گرفتم و بعد بخیه اینا دیگه من واقعا راحت شدم
مامان حسین و راستین🩵 مامان حسین و راستین🩵 ۱۵ ماهگی
بخش پنجم🫄🩵
واقعا دیگه داشت تحملم تموم می‌شد ،فقط گریه می‌کردم
دکترم که دیروز بهم اطمینان داده بود که ۲ ساعت زایمان می‌کنم اما ساعت ۹ شده بود و من از سر شب توی خونه درد شدید کشیده بودم در همین حین حس کردم که دستشویی دارم خواهرم دکتر رو خبر کرد و دکتر و ماماها دور من جمع شدند
دردم بیشترین حد ، اضطراب زایمان ، ذوق و شوق نزدیک بودن دیدارم با فرزندم همه و همه با هم همراه شده بود😓😢🥹❤️
من خیلی تلاش کردم ، تمام خودمو واقعا گذاشتم....
اما بچه نمی‌اومد🥺
دیگه توانم تموم شد😥
من صبور واقعاً دیگه جیغام به اختیار خودم نبود
ولی باز بچه نمیومد یه ماما از بالا شکمم رو، رو به پایین فشار می‌داد خانم دکتر هم از پایین تلاش می‌کرد می‌گفت که سرش رو می‌بینه اما خبری از تولد بچه‌ام نبود دیگه در کنار تموم دردام ترس هم به جونم افتاده بود
نکنه اتفاقی واسه بچه‌ام بیفته🫣😭
خودم هم واقعاً خوب نبودم اما فقط به بچه‌ام فکر می‌کردم
لحظه‌ای که ماما روی شکمم رو فشار می داد خیلی وحشتناک بود انگار شکنجه می‌شدم
با برشی که خانم دکتر داد و کاملا احساس کردم که عمیق بود بالاخره پسرم اومد🥹❤️فقط برای یه لحظه رو شکمم گذاشتنش و سریع ورش داشتن همزمان خانم دکتر گفت : که پسرت دو دور بند ناف داشته و همین بند ناف نمی‌ذاشته که بیاد یعنی میومده و بند ناف مانعش می‌شده همون لحظه افت قلب هم پسرم داده بود
من روز قبل سونو داده بودم همه چی که خوب بود بعدش که از دکتر پسرم شنیدم که علت پیچیده شدن بند ناف و بقیه مشکلاتی که برای پسرم پیش اومده رفتن آب داخل ریه‌اش و اومدن فشار به سرش فقط به علت زایمان سختم بوده😔😔😔
مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ده🚲🛴🛼
دیگه ساعت ۱۰ و نیم بود من احساس می‌کردم دستشویی دارم ماما شیفت رو صدا زدم ازش پرسیدم میتونم برم دستشویی گفت نه نمیشه الان برات سوند میزنم منم وحشت کرده بودم گفتم نه نمیخوام اصلا میتونم نگه دارم تا یکساعت بشه که ماما گفت نه نمیشه چطور میخوای با درد و انقباض دستشویی تو نگه داری و دوباره اومدن سوند زدن (برای من سوند خیلی بد بود)
دیگه ساعت ۱۰ و ۴۵ دقیقه بود که دیگه طاقت نداشتم از درد دوست داشتم جیغ بزنم که مامانم طاقت نیاورد سریع زنگ زد به ماما همراه گفت زودتر ماما رو بفرستین که گفتن باید ۵ سانت بشه حداقل که تا زایمان زمان زیادی نباشه اگه الان بیاد ممکنه دیر زایمان کنه و تایم ماما همراه تموم بشه موقع زایمان اونجا نباشه مامانم گفت اشکال نداره فقط بفرستین بیاد که دیدم راس ساعت ۱۱ یه خانم خیلی خوشگل و مهربون اومد گفت عزیزم من ماما همراهتم خیلی زوده الان به من زنگ زدن گفتن تو عجله داری من اومدم اگه تا ساعت ۴ زایمان کنی من هستم ولی بعدش دیگه تایمم تموم میشه