۷ پاسخ

خلاصه باهم بحث کردن بد به دخترم گفت ج ن د ه منم قاطی کردم و باهم دعوا کردیم بابام از خواب بیدار شد ف ح شمون داد به من گفت توهم خ رابی من گفتم درسته دوست پسر داشتم ولی تاحالا دستش به من نخورده بعدش گفت گ م شو برو منم پا شدم دخترام برداشتم و مو به مو به بابام گفتم تو از هیچ خبر نداری اینکار کرده اونکار کرده همشو گفتم با گریه گفتم حالا ک منو از خونه بیرون کردی از ج ن ده بازیای دخترت هم خبر دار شو اومدم خونه

هرکاری هم کرده باشه شما حق نداشتین رازشو فاش کنید

فقط نذارید عادت کنه ک واقعا نمیشه کاریش کرد گوشیشپ بگیرید نزارید یه مدت بره بیرون نمی‌دونم واقعا درسته یا بدتر می‌کنه ولی خیلی اشتباه

بقیشو اینجا میدم دستم خورد

الان دیگه همه دخترا همینن دیگه همشون دوست پسردارن کم کم داره میشه اینجور چیزا البته که خییلی عاده شده تا الانشم
ولی بنظرمن کاش به پدرتون نمیگفتی یا حداقل اگه قصدت خیر بوده تو ی فرصت مناسب میگفتی که اعصبانی نشه بخواد واکنش بدی نشون بده

چرا گفتی کار بدی کردی
شاید عوض بشه
ولی دید بقیه بهش دیگ عوض نمیشه
راز کسیو فاش کردن گناهه
اگ بابات عصبانی بشه بلایی سرش بیارهچی

عجب ها

سوال های مرتبط

مثل ماه 🌜🌜🌜 مثل ماه 🌜🌜🌜 قصد بارداری
ادامه تایپک علیرضا پارت ۲


علیرضا ساکن یکی از شهر های مرزی بود من اهل تبریز حدود ۳ ۴ ساعت فاصله بود علیرضا متولد ۷۲ بود من ۷۵ تفاوت سنی مون خیلی کم بود دوستی ما ۶ سال طول کشید تقریبا میشه گفت باهم بزرگ شدیم.....
اول آشناییمون یه اکیپ ۶ نفره بودیم من و دوستم نیلوفر و دخترعموش لیلا
و دوست پسر دوستم فرهاد
و دوست پسر لیلا محسن که میشد پسرخاله علیرضا اصلا من توسط لیلا و محسن با علیرضا آشنا شدم...
ما ۶ تا بیشتر اوقات باهم بیرون و گردش میرفتیم البته با اطلاع مامان دوستم اما یک مدت بعد من کم کم ماجرای دوستیم با علیرضا رو به مامانم گفتم و برخلاف تصورم مامانم بجای دعوا و مخالفت خیلی روشنفکرانه باهام رفتار کرد و خواست که علیرضا رو ببینه ما بیرون قرار گذاشتیم و مامانم علیرضا رو دید و باهاش صحبت کرد و ازش خیلی خوشش اومد دید خیلی پسر خوب و خانواده داری هست همچنین از مامان دوستم لیلا که همشهری شون بود حسابی تحقیق کرد و اونم حسابی تعریف کرد وقتی مامانم خیالش راحت شد اجازه داد که با علیرضا حرف بزنم و ارتباط داشته باشم‌ البته همیشه در حد و حدود و چهارچوب...!
از طرف علیرضا همه خانوادش من و میشناختن من با زن داداشش حسابی دوست شده بودیم خاله ها عمه هاش مادربزرگ و پدربزرگ و....
همه میدونستن علیرضا و من همدیگرو خیلی میخوایم....

یادم رفت بگم علیرضا و داداش بزرگترش مادرشونو تو بچگی از دست دادن و پیش مادربزرگ و پدربزرگشون بزرگ شدن
پدرش هم ازدواج کرده بوده و از خانم دومش یه دختر و پسر داشت.....

پدر علیرضا تاجر بود و وضع مالی خیلی خیلی خوبی داشتن.....

تا اینجا کسی سوالی داره بپرسه.....

ادامه تایپک بعدی
مامان شکلات 🍼🧑‍🍼🍫 مامان شکلات 🍼🧑‍🍼🍫 ۳ سالگی
چه خبرا خوبین ؟
دخترم این موقع خوابیده شبی پدر منو دربیاره
بچه ها ما یه دختر همسایه داریم پنج سالشه
میاد خونه ما با کل وسایل دختر من بازی می‌کنه ولی هیچ کدوم از وسایلش رو دست دختر من نمیده همیشه کارش همینه دفعه پیش اومده بود خونه ما قشنگ یک ساعت بازی کرد موقع رفتنش دخترم خیلی گریه کرد باهاش بره مجبور شدم بفرستم باهاش بره بعد پنج دقیقه خودم دم در بودم دخترمو از خونه انداخت بیرون درم بست
چند روز پیشم بازم یه لحظه دخترم رفت پیشش دیدم جیغش در اومده خیلی گریه کرد بعد که آروم شد گفت منو زده
باز امروز مامانش زنگ دخترم بیادخونتون اومد یه دوساعتی بازی کرد
ولی خودش اصلا اسباب بازی هاشو دست دختر من نمی‌ده به هیج وجه من سر همین موضوع قطع رابطه کردم با مامانش چون مامانش میگه بچه باید هنر نه گفتن بلد باشه
اون موقع که دختر من یک سالش بود یه سه چرخه داشت چند بار دختر من دست زد بهش دخترش جیغ میزد که دست نزن به سه چرخه ام من دخترمو با کالسکه برده بودم تو کوچه دخترش داشت با کالسکه دختر من بازی میکرد دختر منم سوار سه چرخه اش شد تا دید دختر من سوار شده سریع جیغ داد که پیاده شو من هر کاری میکردم دخترم نمیومد پایین مامانشم اصلا نگفت که مامان نی نیه تو هم داری با کالسکه اون بازی خدا شاهده یک کلمه از دهن این زن در نیومدکه بگه بزار یه ذره بازی کنه منم زوری بچمو پیاده کردم آوردمش خونه دیدم دخترش زودتر از ما در حیاط وایستاده که بیاد خونمون 🤦
منم بهش گفتم برو خونتون تو بی ادبی دختر من با تو بازی نمیکنه مامانش تا مدت ها قهر بود که بچمو تو خونه راه نداده
به جاریمم گفته من نمی تونستم به بچم چیزی بگم اعتماد به نفسش میموده پایین
باز دوباره امروز خیلی شیک بچشو فرستاده خونه ما
مامان رُزا🦋 مامان رُزا🦋 هفته پانزدهم بارداری
فرزندپروری پوشک مای بی بی بچه زایمان بارداری
سلام مامانا شاید چیزی که میگم از نظر شما چیز خیلی کوچیکی باشه ولی چند روز ذهن من رو مشغول کرده اون دسته بچه های که چه حق باهاشون باشه چه نباشه مادراشون ازشون دفاع میکنند وقتی بهشون چه چیزی بخواد که حتی برای خودشون نباشه هرطور شده میدن به باهاتون تا اروم بشن کلا اعتماد بنظر بیشتری دارن و تو بزرگسالی بیشتر بهشون احترام میزارن الان یه موقعیت رو براتون میگم شما بودید چیکار میکردید من همیشه به دخترم میگم اسباب بازی ات مال خودته اگه دوست نداشتی اشکال نداره به کسی نده و بهش میگم جایی هم رفتیم اونا هم دوست نداشتن بهت نمیدم چند روز پیش رفتیم خونه کسی یه دختر داره چند ماهی از دخترم کوچیکتره دختر من عروسکش رو برداشته بود بعد اون گفت بهم پس بده مامانش گفت دخترم خیلی عروسکش رو داشت همش بغلش منم از دخترم گرفتم بهش پس دادم یه چیز دیگه دادم به دخترم ولی بازم دخترم گریه کرد دو سه روز پیش اونا اومدن خونه ما بعد دخترمون سر یه کیف که برای دخترم بود دعوا کردن اون دختر بچه از زورش استفاده میکردم دختر منم گریه میکرد منم تو آشپزخونه اومدم وقتی رسیده داشت دست دختر منو از کیف جدا میکرد که رزا خانوم برو یه کیف دیگه برای خودت بیار دخترمم یه دفعه کیف رو ول کرد خیلی بهم برخورد منم رفتم کیف رو ازشون گرفتم گفتم میزارم تو اتاق که دعوا نکنند بنظرتون رفتار صحیح این موقع ها چیه