۲۲ پاسخ

فقط یادت باشه مردا همینن،تا میتونی مخفیانه برای خودت پس انداز داشته باش،هیچوقت هیچوقت هم روش نکن حتی تو تنگدستی شوهرت

شاید الان اون فکر می‌کنه حالت خوب نیست و نباید بیاد سمتت مردا مثل ما خانما فکر نمیکنن شاید از نظر خودش چون حالت خوب نیست کار درست اینه همیشه بعد زایمان ما خانما حساس میشیم هیچی مثل قبل بچه نیست و تا خواسته باشی با شرایط کنار بیای طول می‌کشه هم برای زن و هم مرد

عزیزم همه ی مردا یا مثلا خود من تا ۴ ماه یجوری بودیم چون ریتم زندگیمون عوض شده بود
من خودم کوچیک بودم بچم کوچیک بود
عادی بنظرم
اگه تجربه منه تو خودت پیش قدم شو ازهم فاصله نگیرین که جبرانش سخت میشه بعدا

مردا مثل ما نیستن درک شرایط یا تجزیه تحلیل ندارن آزمون دور میشن فکر میکنن دارن بهمون کمک میکنن🤭کلا فکراشون زمین‌ها اسمون‌فرق داره حتی مثل ما قدرت بزرگ کردن نوزاد هم ندارن با یه گریه زود خسته میشن وا می‌رن درست میشه نگران نباش

وقتی بچه به دنیا میاد مردا انگار تو خودشون میرن هنوز اونم عادت نکرده به شرایط بعد یه ماه درست میشه منم اوایل اصلا شوهرم سمتم نمی اومد حس میکردم دیگه دوسم نداره اما بعدا فهمیدم خودش هم انگار تو یه حالت گذاری بوده بعدش اوکی شدیم

هی خاهر خدا لعنتشون کنه همچین مردایی رو
ب

فک. کنم بجه اولت باشه
مردا وقتی بچه دنیا میاد عجیب میشن توخودشون میرن افسرده طور میشن دست خودشونم نیس مشاور میگفت یهو ازیه مردی ک فقط مسئولیت زنشو داشت تبدیل میشن به بابا. بابا بودن توذهنشون خیلی بزرگ و سخته. تابیان باهاش کنار بیان ک هم همسر باشن هم بابا طول میکشه. استرس تربیت بجه خرج بجه و.... هم هست مرد مخصوصا اگ بچه اولش باشه از درون میپاشه. تا یکم به خودش بیاد طول میکشه.
از طرفی فک میکنن وقتی زن حالش خوب نیست نباید طرفش بیان. فک میکنن خاتومشون اگ سختی میکشه اگ موقع زایمان اذیت شده ایناومقصرن و عذاب وجدان میگیرن بعد تازه هی بیشتر دوری میکنن.. خنگن دیگه😁😁😁
خودت مراقب زندگیت باش با لحن خوب با ارامش ازش بخواه بهش نوضیح بده نیاز هاتو طلب کن ازش تا بفهمه

عزیزم سعی‌کن به خودت برسی لباس قشنگ بپوش،آرایش‌کن‌،فکرنکن زایمان کردی همش‌بایدبه بچه برسی مردجماعت بی جنبه هست

دقیقاااااااا مثلللللل مننننن ما قبلا خیلی خوب بودیم واقعاااا نمیدونم چیشد ک اینطوری شدیم انگار همش با هم دعوا داریم منم بی‌توجهی‌ اونو میبینم بدتر حرس میکنم بحثمون میشه همش سر کوچیکترین چیز

فقط بفکر خودت باش فقط خودت مردا همینن وقتی بدرد نخوری دیگه هیچی حسابت نمیکنن سرهرکوچه هم یک زن هست

هنو دوازده روزه ک گل دخترت اومده ، شاید کسی هس با شرایط کنار نیومده .
دورت ک خلوت شه میاد سمتت

همه شوهرا گرم نیستن منم شوهرم سرده باید همیشه پیش قدم بشم .و میشم چرا ب خودم سختی بدم هرکی ی شرایطی داره شوهرم اهل ناز کشیدن و رابطه جنسی و عشق و حال نیست بیشتر بفکر کار و شکمه خداروشکر ک اهل چیزای بد نیست همین ک رفاه تامین میکنه یعنی دوسداره سعی کن از کاراش برداشت کنی ک دوستتداره

شاید حساس شدی بخاطر هورمونات

انشاالله درست میشه گلم این روزاهم میگذره خودتو ناراحت نکن
گلم شما چند هفته بودین دقیق که زایمان کردید

میدونم سخته ولی تو ی زنی باهرسختی هست باید هم برا بچه هم برا شوهر هم خونه وقت بزاری سخته ولی طن بودن همینه مردا درکشون با خودمون فرق داره بی توجهی ببینه دور دور میشه

منم اول همین حس رو داشتم بعد که باهم حرف زدیم و گفتم که تو اینجور شدی و اینا به خودش اومد و مثل قبلاً شد البته ک من خودمم خیلی حساس شدم

عزیزم طبیعیه خودت پیش قدم شو با همین رابطه زناشویه ک راطبه محکم میشه موقعه ای شوهزت دوسداره خودتو اماده کن بروسمتش ب حرفاش گوش بده ببین چی دوسداره چی میخواد از چی خوشش میاد مث دوران نامزدی برااونم وقت بزار اینارو ببینه خودش میاد بغل میکنه میبوسه

نه عزیزم بعد زایمان کلا آدم به رفتارها خیلیییی حساس میشه تجربشو دارم میگیم شوهرتک مطمئن باش از تو خسته تره و اینکه شاید با خودش میگه بچه به اندازه کافی برات بحران درست کرده اون دیگه وبال گردن نباشه یکم دیگه کم کم برمیگردید به روال عادی کاملا طبیعیه اصلا خودتو اذیت نکن

چرا خب

یه جور دیگه خالیش کن 😂
بعد ۴۰ روز درس میشه

بیشعورن در‌ک فهم ندارن

تحمل کن ان شا الله درست میشه همه چی🌱

سوال های مرتبط

مامان گندم مامان گندم ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۶
گفتم ترو‌خدا بگو‌ بیان باز بی حسی شارژ کنن با اینکه زدن انگار جواب نمی‌داد روم خیلی همراهی کردم اون لحظه فکر میکردم نمی‌تونم بچه به دنیا بیارم اینقدر سخت بود ولی همش تلاش میکردم نمی‌تونستم نفس بکشم دیگه قشنگ سرشو دیدن گذاشتم رو صندلی بردنم اتاق زایمان دکتر هم اومد ماما همراهم داشت بالا شکمم فشار میداد تنفس هارو بهم می‌گفت که من کی زور بزنم اونجا هم باز بی حسی زدن بهم دیگه راحت تر بودم راحت می‌تونستم زور بزنم ماما میدونست مثلا چع موقعی باید زور بزنم می‌گفت زور بزن ده دقیقه نشد بچه به دنیا اومد وقتی به دنیا اومد ی جوری شدم اصلا انگار موقع زایمان من یه عالم دیگه بودم میشه گفت از وقتی سر بچه داشت میومد بیرون تا وقتی بچه به دنیا اومد و من تو اتاق زایمان بودم ی‌حس عجیب غریبی بود واقعا بچه دیدم سرش کشیده بود سریع گفتم‌ دکتر چرا سرش اینجوریه 😂😂گفت درست میشه دیگه بچه بغل کردم تماس پوستی و اینا بعدش جفت کشیدن بیرون موقع بخیه هم اصلا نفهمیدم چون بی حس بودم
مامان °•حِلما🧸•° مامان °•حِلما🧸•° ۸ ماهگی
اما زایمان طبیعی فارغ ازینکه چن ساعت ممکنه درد بکشی حالت بسته به شرایط بدنی فرد داره که چقدر طول بکشه دهانه رحمش باز بشه ( از من که خیلی طول کشید چون شیاف تا هفته ۲۷ استفاده میکردم و سفت شده بود دهانه رحمم)
و دردا هم که با گاز انتونوکس و اپیدورال مهار میکنن(که برای من فقط از گاز استفاده شد)
همین که بچت میاد بیرون تمام دردا میره و اون لحظه حس سبکی داری
و خاب عمیقی که بعد زایمان میکنی خیلیییی خوبه
من شخصا بعدزایمان خیلی راحت بودم قشنک راه میرفتن و مینشستم و ب بچه شیر میدادم در کل خیلی راضی بودم خداروشکر
بعد زایمان هیچی هیچی اصلا از دردا یادم نمیومد و نمیاد
انگار فراموشی گرفتم😅
و خلاصه اینکه از ماما همراه اصلا غافل نشید خیلی خوبه خیلی کمکتون می‌کنه
بعد چهارسانت اومد بالا سرم و بعد دوساعت زایمان کردم
اگر ماماهمراه نداشتم میخاست بیشتر ازونا درد بکشم....
و در اخر...
انشالله هرکی به هر روشی که میخاد زایمان کنه براش راحت و اسون باشه و بسلامتی نینی خوشگلشو بغل بگیره🥰😘
مامان اهورا مامان اهورا ۱ ماهگی
بعد از ساعت ۸ که قرص رو خوردم هیچ دردی نداشتم تا ساعت ده ماما گفت پاشم یک ربع راه برم تا برام امپول فشار رو تو سرم بزنه اخه دکترم تا چهار بیشتر بیمارستان نبود و میخواستم تا اون موقع زایمان کنم بعد یک ربع دراز کشیدم سرم زدن کم کم درد پریودی داشتم تا اینکه چهار سانت شدم برام اپیدورال زدن بی حسی و گفت موقع زایمان هم یک دارو دیگه تزریق میکنه که گیج بشم و کمتر درد بکشم از وقتی بی حسی زدن خیلی خوب بود دیگه خیلی کم درد هارو حس میکردم تا اینکه ساعت ۳ و ۳۰ دهانه رحمم فول شد و بردنم اتاق زایمان و دکترم اومد اینجاش بد بود خیلی دردم شدید بود که درخواست کردم اون دارو دیگه رو برام اومدن زدن و دردم بهتر شد بعدم که پسرم دنیا اومد بی حسی دوباره زدن اپیدورال رو دوز جدید چون دکترم عمل دیگه قرار بود برام انجام بده و من دیگه کلا بین خواب و بیداری بودم و اصلا از بخیه خوردن هیچی نمیفهمیدم فقط شب خیلی بد بود از ساعت هشت شب من درد شدید داشتم که دوبار شیاف گذاشتم و اصلا هیچ مدلی نمیتونستم دراز بکشم از درد به خاطر عملم