۲۱ پاسخ

من سزارین بودم با گریه ب شوهرم گفتم آراز ک ب دنیا اومد گریه نمی‌کرد هرچی میزدن پشتش نمیتونست گریه کنه بچم اکسیژن خونش پایین بود.
خیلی بد بود 😔

ب شوهرم گفتم دیگه غلط کنیم بچه بخایم😂

گفتم دکتر سر زایمان من غش کرد

اولین حرفی که زدم گفتم بچمو نبرین بیرون خودم می‌خوام نشونش بدم 🤣

فقط گفتم بچم کوووو

فقط گفتم میخام بجمو ببینم سالمه یان گفتم میخام پسرمو بیارینش🤣🤣

بچم زنده هست؟ راستشو میگی یا میخوای منو آروم کنی؟
(هستی ۷ ماهه بدنیا اومد و ۱۵ روز ان ای سیو بود )

سزارین بودم چشامو ک باز کردم با شکم خالی رو ب رو شدم گفتم بچم کو چون آخرین خبری ک ازش داشتم جونش در خطر بود نگران بودم خیلی🥲💔هیچکس جوابمو نمیداد خیرندیده ها
وقتی میبردنم بیرون همسرم و دیدم ک گفت حال بچمون خوبه و عکسشو بهم نشون دادم همه دردام یادم رف😭😥

آب میخوام 🤣 بعدش دخترم بدین بغلم
آنقدر تشنه بودم موقع زایمان زبونم زخم شده بود از تشنگی بنده خدا ها آب میدادن ولی همش بالا می‌آوردم 🤣

به شوهرم ساعت ۴ صبح بود گفتم برو خونه پیش پسر بزرگم😃😶

من گریه کردم هیچی نگفتم🥲

گفتم بچم سالمه ؟؟؟؟😄😄😄

میگفتم من اناق خصوصی میخواما🤦‍♀️🤣🤣

منم حالم خوب نیود اه ناله درد بلند نمیتونستم بشم ورم زیاد داشتم شوهرم گفت حالت خوبه اولین حرف مون این بود منم خواب بیدار بودم گفتم خوبم بردنم اتاق ریکاوری بلندم کردن از یه تخت ب تخت دیگ

من گفتم سینم نوک نداره چجوری شیر بدم😐😂

گفتم وای دارم میمیرم😂😂😂

من طبیعی زایمان کردم .اومدم بیرون به مامانم گفتم خداروشکر اصلا اونجوری که تو میگفتی سخت نبود خیلی راحت بود😂🤦‍♀️

فقط بریم خونه

😐منو ببریم از اینجا بیرون من این بچه رو نمخام 😞🤣آغاز بس زایمان سختی داشتم اصن نمخام یادم بیاد ،🥲

بچم کی مرخص میشه. ‌‌
من نمیام تا اون نیاد..

سزارین بودم
پرسیدم بچم کو

سوال های مرتبط

مهدیار مهدیار قصد بارداری
گرفتم خوابیدم ساعت 1 احساس کردم خودمو خیس کردم آخه چندهفته پیش هم توخواب خودمو خیس کزده بودم گفتم خب حتما بازم خیس کزدم بلند شدم رفتم دسشویی .هرکاری میکردم نمیتونستم جلوشو بگیرم شلوارمو درآوردم دیدم یه چیز سفید تاشلوار افتاده حدس زدم کیسه آب باشه اما اطلاعاتی نداشتم.مامانم بیدارشده بود صداش زدم مامان بیا .جیش کزدم گفتن مامان این چیه تاشلوارم گفت آماده کن خودتو بریم زایشگاه اونا بهتر میدونن میخواست من هول نکنم هیچی نگفت بترسم..داداشمم ساعت1 از مغازه اومده بود میخواست بخوابه گفت پاشو باید ببریمش زایشگاه. اونم هول کزده بود .مامانم ژنگ خواهرم زده بود گوشیش خاموش بود.منم ویواشکی که به شوهرم پیام دادم گفتن من رفتم زایشگاه. دیدم جواب نداد زنگش زدم. خواب خواب بود توماموریت بود گفتن من رفتم زایشگاه وقطع کزدم.شوهرمم بعد بهم گفت من فکر میکردم شوخیه میخوای اذیت کنی یا خوابت نبرده میخوای با من پیامک بازی کنی.گفت تا قطع کردی گرفتم خوابیدم..
اینم شوهرم
مامان نی نی مامان نی نی ۱۵ ماهگی
پارسال همین ساعت ها بود که برای خودم سوپ درست کرده بودم و آناناس و آب و خوراکی جمع کرده بودم آخرین تایمی که می‌تونستم برم برای زایمان طبیعی دو روز دیگه بود ولی الان یه مقدار درد می‌گرفت ول میکرد که تایم که گرفتم هر پنج دقیقه یکبار بود تقریبا
ولی دردم خیلی قابل تحمل بود
به شوهرم گفتم درسته دردش بچه بازی است اما تایماش خیلی نزدیک بهم است یه سر بریم بیمارستان معاینه بشم فوقش بر میگردیم در کل هم نمی‌خواستم به مامانم بگم که میرم میخواستم هروقت زایمان کردم زنگ بزنم و خبر بدم
ولی رفتن همانا و معاینه همانا و پاره شدن کیسه آب همانا
و موندگار شدیم
صبح ساعت تقریبا ۷ و نیم بود که زایمان کردم

اون دفتری هم که دستمه نکاتی که تو کلاسا گفته بودن نوشته بودم به خیال اینکه میتونم بخونم اون موقع
که بعدها یادم اومد یکی از ورزش هایی که تو دفترم نوشت بودم دقیقا مشکلی بود که سر زایمان بهش برخوردم و اگه ماما همراهم بهم اون ورزشها رو میداد شاید کمکی میکرد ...


ولی در کل مشکلات من از بعد زایمان شروع شد🤧🤧