۷ پاسخ

دقیقا همینه منم سر ی ماجرایی چندماه کارام گریه زاری بود پسرم‌میدید اشکامو
حالا‌که داریم بازی می کنیم‌من خودم‌میزنم به گریه پچم با اون‌انگشتای کوچیکش رو صورتم لمس می کنه نشون میده که اشک نداری مامان
بچه ها همینقدر باهوشن
منم سعی کردم دیگه بچم اشکم نبینه تو خلوت برای خودم شدن غصه هام

ان شاله همیشه اشک شادی بریزی

این حالتوتجربه کردم .
ومن هروزمجبورم بخاطربچم ب این زندگی ادامه بدم صبورباشم.

الهی بگردم 😍🥹 من ذوق کردم واقعا بچها چقدر معصومن در عوض شیطونن😂

دقیقا من جدیدا پدربزرگ مادربزرگم باهم از دست دادم
افسرده شدم همش حالم شده گریه بعضی وقتا دست خودم نیس بغض میکنم اونم انگار میفهمه میاد بغلم ناز میکنه منو

گناه دارن بچه ها خدایی مخصوصا تو این سن های حساس که دوست دارن شاد باشن بازی کنن.اینجوری عزت نفسشون و میگیریم بعدها تو جامعه خیلی آسیب میبینن.وگرنه منم بارها شده اینقدر گریه کردم فقط زمانی که مطمعن بودم بچه ام خوابه و اصلا نمی‌بینه یا متوجه بشه

دقیقا برای منم پیش اومده
و بدتر بغضم ترکیده

سوال های مرتبط

مامان توت فرنگی مامان توت فرنگی ۱ سالگی
روز دوم واکسن...
.
دیشب کلی تب کرد و بالاخره ۴صبح به هزار زور و زحمت خوابوندمش،خودمم شب سختی رو گذروندم کلی گریه کردم عصابم داغون بود دلم ب شدت گرفته بود کلی از خدا گله کردم که چرا من!!!
وقتی با مامانم دردودل میکردم اونم با من گریه میکرد که منم فکر نمیکردم تو این سنم همچین اتفاقی واسم بیوفته فکر میکردم بعد از این همه سختی و زحمتی که کشیدم قراره یه نفس راحت بکشم و اشک تو چشاش حلقه زده بود و به یه نقطه خیره شده بود منم اونقد گریه کردم ک سرم داشت منفجر میشد،گذشت مثل همه شبای سختی ک گذشت
.
.
ظهر شد بازم بی قراری میکرد خودمم حال روحی خوبی نداشتم مامانم هم داشت میرفت جایی،با هزار زور و زحمت بعد۲ساعت کلنجار خوابش گرف ک بخوابه یهو مامانم درو باز کرد شروع کرد به گریه اینقد گریه کرد،داشتم از گشنگی میمردم ار دیشب هیچی نخوردم بودم رفتم دیگ رو همینطوری آوردم رو سفره با یه کاسه،غذاکشیدم ک بخورم یهو اومد پیشم نشست با چنگال زد تو خورشت،چند قطره پاچید رو دستم،داغ بود از سوزش دستم نه از سوزش قلبم دیگه طاقتم تموم شد،کنترلم از دستم رفت با تموم وجود فریاااد زدم سرش ک سوووختم،خیلی گریه کرد از ترس میلرزید تا حالا منو اینقد عصبی ندیده بود اولین بار بود با این شدت سرش داد میزدم،بغلم کرد گریه:کرد منم باهاش گریه کردم ۲تایی با صدای بلند از اعماق وجود گریه کردیم اینقد گریه کرد خسته شد،چن قاشق برنج خوردم داشتم از سرگیجه میمردم،براش وسایل آوردم نشست بازی کرد بعدش ۲تایی خوابیدیم...
.
.
‌۱۴۰۴/۱۱/۶
.
دلنوشته از روز دوم واکسن
بماند به یادگار از یه روز سخت دیگه..‌.