روز دوم واکسن...
.
دیشب کلی تب کرد و بالاخره ۴صبح به هزار زور و زحمت خوابوندمش،خودمم شب سختی رو گذروندم کلی گریه کردم عصابم داغون بود دلم ب شدت گرفته بود کلی از خدا گله کردم که چرا من!!!
وقتی با مامانم دردودل میکردم اونم با من گریه میکرد که منم فکر نمیکردم تو این سنم همچین اتفاقی واسم بیوفته فکر میکردم بعد از این همه سختی و زحمتی که کشیدم قراره یه نفس راحت بکشم و اشک تو چشاش حلقه زده بود و به یه نقطه خیره شده بود منم اونقد گریه کردم ک سرم داشت منفجر میشد،گذشت مثل همه شبای سختی ک گذشت
.
.
ظهر شد بازم بی قراری میکرد خودمم حال روحی خوبی نداشتم مامانم هم داشت میرفت جایی،با هزار زور و زحمت بعد۲ساعت کلنجار خوابش گرف ک بخوابه یهو مامانم درو باز کرد شروع کرد به گریه اینقد گریه کرد،داشتم از گشنگی میمردم ار دیشب هیچی نخوردم بودم رفتم دیگ رو همینطوری آوردم رو سفره با یه کاسه،غذاکشیدم ک بخورم یهو اومد پیشم نشست با چنگال زد تو خورشت،چند قطره پاچید رو دستم،داغ بود از سوزش دستم نه از سوزش قلبم دیگه طاقتم تموم شد،کنترلم از دستم رفت با تموم وجود فریاااد زدم سرش ک سوووختم،خیلی گریه کرد از ترس میلرزید تا حالا منو اینقد عصبی ندیده بود اولین بار بود با این شدت سرش داد میزدم،بغلم کرد گریه:کرد منم باهاش گریه کردم ۲تایی با صدای بلند از اعماق وجود گریه کردیم اینقد گریه کرد خسته شد،چن قاشق برنج خوردم داشتم از سرگیجه میمردم،براش وسایل آوردم نشست بازی کرد بعدش ۲تایی خوابیدیم...
.
.
‌۱۴۰۴/۱۱/۶
.
دلنوشته از روز دوم واکسن
بماند به یادگار از یه روز سخت دیگه..‌.

تصویر
۷ پاسخ

اوووف داشتم سفره می‌کشیدم پیامات خوندم ۱۰ دقیقه اس تو تاپیک هاتم نمی‌دونم کی هستی کجایی اصلا اما از خدا میخام یکروز آنقدر آرامش داشته باشی با دخترت که یاد اون انگل هم نیفتی بیاد بیفته ب دست و پات اما تو آنقدر غنی باشی از همه چیز که اصلا نبینبش دیگ

اشکالی نداره عزیزم الهی انقدر ازین به بعد طعم خوشبختی بچشی که این حرومزاده حسرتتوبخوره

خدابهت صبربده عزیزم واقعا شرایطت سخته 🌻

عزیزم خیلی سخته خدا ازش نگذره
ولی ناراحتی تو به مادرت نشون نده اون میشکنه سنی ازش گذشته
خیلی سخته بسپارش به خدا زندگیتو با بچه ات ادامه بده
خدا بهترینا رو برات رقم بزنه

عزیزم😥🥲 خدارشکر کن بچه ات سالمه این چیزا میگذره

اینام میگذره عزیزم ولی زمان می‌بره ،اعصاب میبره ،جوونیو با خودش می‌بره ،ولی میگذره.........

عزیزم بچه داری همینه دیگه
همه مادرا اینجوری بزرگمون کردن داد زدن نداره میدونم شرایطت سخته ولی وقتی داد میزنی میدونی چقد روح و زوان اون بچه بهم میخوره اخه 😔
من بچم تا صب بالای ۵ بار بیدار میشه و شیر خودمو میخوره دیگه تا صب جونی واسم نمیمونه صبم مسرم سر کار تا دو
بعد که میام دوباره همون برنامه ها ولی دیگه چاره چیه خداروشکر سالمه میتونه شلوغ کنه میتونه بدو بدو کنه همین کافیه
نهایتش سه چعار سال اذیت میشیم بعدش به این روزامون میخندیم

سوال های مرتبط

مامان دوران مامان دوران ۲ سالگی
تجربه روز دوم از شیر گرفتن تا الان :
دیشب خیلی شب سختی بود😔پسرم طبق عادتش ساعت۴:۳۰ بیدار ش برای شیر من نزدیکش نشدم تا شیر نخواد خیلی گریه کرد شوهرم تا ساعت۵:۳۰ سرگرمش کرد تا بالاخره خوابید دوباره طبق عادت ساعت۸ بیدار شد و شروع کرد گریه کردن شوهرم سیبزمینی سرخ کرد یکم سرگرم شد خورد و بعد بریدمش بیرون تا نزدیکای ظهر تابش دادیم براش هندونه هم خریدیم اومدیم خونه موقع خوابش بود چون عادت به خوابیدن با میومدی داشت باز کلی گریه کرد منم پا به پاش گریه کردم😭خیلی سخته
با هندونه سرگرمش کردیم یادش رفت شروع کرد خندیدن بعد شوهرم بردش حموم بعد من سوپی که درست کرده بودم رو دادم خورد و بعد ناهار با باباش رفتن خوابیدن

واقعا دم شوهرم گرم خیلی داره همکاری میکنه دوشبه نخوابیده و مدام نگهش میداره نمیذاره من نزدیک شم که پسرمون من رو نبینه بهونه می‌می کنه ،امروزم نرفت سرکار و مرخصی گرفت موند و کلی کمک حالم شد
اگه امروز نبود اصلا نمیتونستم تنهایی از پسش بربیام🥺