۲۴ پاسخ

چرا دل بنده خدا رو خالی میکنید مگه قراره چه اتفاقی بیافته؟! همون اذیتت رو تو خونه هم دارن دیگه، نمیشه چون بچه داریم خونه نشین کنیم خودمونو که. سه چهار نفر هستن که کمکش کنن
کار خوبی می‌کنی عزیزم نذار تو دلت بمونه کاری اینم یه تجربه و چالش جدیده که کلی خاطره داره و میتونی بعدا براشون تعریف کنی🥰♥️

انشاالله حسابی بهت خوش بگذره عزیزم😍♥️

چند ساعت توراهیی؟

بیخیال مطمئنم بهترین سفرت میشه

سفرتون بی‌خطر اتفاقا ماالان بیرجندیم

مهم اینه که همراهانت چطور باشن و کمک بده باشن یا نه عزیزم 😘
خوش بگذره با تمام سختی هاش بهترین سفر میشه برات عزیزم 😍♥️

با پرواز برو یا قطاره
کدوم شهری؟

نایب الزیاره ما باشید
زیارتتان قبول

عزیزم حتما امام رضا تلبیده برو بهت خوش بگذره الهی صحیح و سالم برین و برگردین

اگه بچه هات اروم باشن و همراهات کمک کنن سخت نمیشه یه تجربه س دیگه

خوش میگذره بهت

من پارسال پسرمو با قطار بردم یعنی کاری ب سرم در اورد اخر باری خودمو میزدم مشستم ی جا گریه میکردم نتونستم دل سیر زیارت کنم اگه اعصابت قویه و بچهات مثل پسر من شیطون نیستن ک برو زیارت التماس دعا

به نام خدا...امیدوارم ربع ساعت بعد سوار شدن پشیمون نشی😂😂

عزیزم همش بستگی ب طاقت خودت داره ما تو کاروان کربلامون. خانومی بود با سه بچه ک بزرگترین بنظرم هفت سالش بود و کوچیکه شیر خوار

انشاله بسلامتی خوش بگذره

ان شاالله بهت خوش بگذره عزیزم

التماس دعا

زن عموم دوتا پسر داشت یکی چهارم یکی ۴ ساله خیلی اذیت شد با اتوبوس هم رفته بود

اصلا سخت نیست. اتفاقا یک سفر به یاد ماندنی میشه. برو به سلامت. التماس دعا

یا ابلفضل 🤕🤕🤕

انشاالله کلی خوش بگذره بهتون

انشالله که اذیت نمیکنن و بهت حسابی خوش میگذره، منکه بجای تو تنم لرزید😅

بسلامتی من اصلن با اتوبوس حاضر نیستم خیلی سختمه

التماس دعا مراقب بچها باش

خدا بهت توان بده

سوال های مرتبط

مامان حلما و محمد مامان حلما و محمد ۵ سالگی
پارت ۱۱
تصمیم گرفتم فردا صبح زود برم آزمایش بدم....
تا رفتم پیش دکتر ازش خواستم برام آزمایش بنویسه گفت فکر می‌کنم واسه آزمایش خیلی دیر اومدی و بهتره بری سونوگرافی....
تا رفتم سونوگرافی گفت پنج و نیم ماهته و جنسیت بچه دختره....
اصلاً باور نمی‌کردم مگه می‌شد همچین چیزی...‌
خدا این همه سال واسم بچه رو مصلحت ندید اما حالا چرا چرا تو این سنو سال من داشتم مادر می‌شدم....
تا رسیدم خونه با خوشحالی به نادر خبر دادم....
نادر خیلی خوشحال شد...
اما انگاری نگران بود....
همش می‌گفت کاش این اتفاق ۱۰ سال قبل می‌افتاد....
هاجر خانم ما باید الان به فکر نوه باشیم اما تازه داریم پدر و مادر می‌شیم....
راست می‌گفت راستشو بخوای بیشتر از هر چیزی این برام سخت بود که چه جوری به نسرین خبر بدم....
نسرینی که خودش باید به فکر بارداری می‌شد حالا باید بشنوه مامانش حامله است.....
بالاخره چند ماه پشت هم گذشت و بالاخره تو به دنیا اومدی....
تویی که زیبایت همه رو غافلگیر کرده بود....
من و بابات تصمیم گرفتیم حالا که تو این سن خواستیم بچه‌دار بشیم حداقل یه اسمی را برات انتخاب کنیم که در شأن بچه های امروزی باشه و اسمتو گذاشتیم ماندانا....