۱۹ پاسخ

ناراحت نشیا ولی انقد از این ادمای ضعیفی که نمیتونن از بچه خودشون محافظت کنن خوشم نمیاد بخاطر نوزادت میگما حرصم گرف چجوری همچین اجازه ای دادی تو ینی چی که بگن تو نیا بچه رو بده والا عجب ادم هایی هم تو این دنیا زندگی میکنن

ایخدااا دلم کباب شد برا اون بچه و مادرش 😭😭😭 الان اون بچه شاید چیزی متوجه نشه اما مامانش داره دیوونه میشه از دوریش
من خودم پنج دقیقه دخترمو ازم بگیرن نمیتونم تحمل کنم
مادرشوهر منم وقتی مهوا اولاش کولیک داشت و زیاد گریه میکرد میبردش بیرون ک مثلا هواسش پرت بشه و گریه نکنه در حالی که اون بچه هنوز درکی از بیرون نداره ، شوهرمو می‌فرستادم میگفتم برو بچمو بیار

اوف خدا لعنتشون کنه اینجور ادمارو خداکنه الان دخترت الان پیشت باشه🥺

من که بودم جرشون میدادم الان پسرم میخوابه حق ندارن با صدای بلند صحبت کنن چون بد خواب میشه از همون اول میخو باید محکم بکوبونی

اه اه چقد ازین خونواده شوهر بدم میاد من هیچوقت نذار بچتو یه ثانیه جدا کنن ازت این ک از الان میبرنش زنگ خطره عزیزم نذار به نبودن مادر عادت کنه بچه خیلی روی روح و روانش تاثیر دارهااا برحسب تجربم میگم گلم

یعنی هر چی فکر کردم یه چیز منطقی بگم هیچی به فکرم نرسید ،آخه چطور گذلشتی ببرن بچه رو من قیامت به پا میکردم این چه چیز مضخرفیه بچه دوماهه بدون مادرش بیاد گوه خوردن چرا قبول کردی زود برو بچه تو بیار اینا رو اینطوری عادت بدی خیلی بلاها سرت میارن،ترسو نباش به خاطر بچه ت شجاع باش همه شونو حتی شوهرتو جر بده این چه کاریه

توام شوهرت که میخواست بچه رو ببره لباس میپوشیدی میگفتی همین الان مستقیم میرم دادگاه ببینم به کدوم قانون طفل شیرخوار از مادرش جدا میکنین از خانوادتم به خاطر دخالت تو زندگیم شکایت میکنم بعدشم که بچه رو بدون مامان میخاین میرم خونه بابام حتی اگه کتکم میزد اینکار میکردی بعد ببین چجوری بچه رو میبرد دیگه دوره نشستن یه گوشه و گریه کردن تموم شده ضعیف نباش

باید با سیاست رفتار کنے
ھے زنگ بزن بگو بچہ گشنشہ بیارش

وااا چرا خودت نمیری باهاش این چه حرفیه بگو خودمم باهاش میام اعصابم خورد شد

خاک تو سرشون

چرا واقعا اینجوریه منم همین مشکل رو دارم ولی اصلا نمیزارم بچه م‌بدون من باشه هرکس هم میخواد ناراحت بشه

خودتم پاشو برو خب

منم اوایل سختم بود حرفمو بزنم الان دیگه نگا نمیکنم طرفم شوهرمه مادرمه یا هرکس دیگه.. وقتی ببینم‌ خواستش به بچم ضرر میرسونه رد میکنمو برامم ری اکشنشون مهم‌ نیس

میدونم خیلی سخته ولی جلوی شوهرت وایسا خواسته ی تو غیر منطقی نیس رفتارو خواسته ی اونا غیر منطقیه اصلا بچتو از خودت دور نکن بذار هرچقد میخوان قهر کنن چه اونا چه شوهرت.. الان مهم حال بچه و روحیه ی توعه هرکیم اینو نمیفهمه مشکل خودشه

شوهرم میگه حق با توعه ولی نمیتونم پدر مادرمو ناراحت ببینم
ولی مهم نیست من ناراحت بشم یا دخترش گریه کنه گرسنه بمونه

واقعا خودشون حالیشون نمیشه بچه و نباید از مادر جدا کنن؟؟
نباید اجازه میدادی

یعنی شوهرت خودش نمی‌فهمه حالیش نی😐

اعصابم خراب شد چرا گذاشتی ببرنش اخه

نذار تنها بره چرا میذاری اخه

سوال های مرتبط

مامان لنا مامان لنا ۱ ماهگی
بچه ها، در نمیدونم ترین حالت ممکنم.
دو سه هفته س خونه م نرفتم شوهرم داره لباسای هفته پیش رو میپوشه شام و ناهار نداره، خودم یه هفته خونه مادرشوهرمم یه هفته خونه مامانم...خلاصه که اسیرم.
ازون طرف به مامانم میگم بیا خونه مون هم من دیگه تا واکسن دو ماهگی لنا جایی نرم، بعد واکسن بیام خونه تو، هم محمد شبا پیش زن و یچه ش باشه( آخه خب خیلی خوبم‌نیست مرد همه ش از زن و بچه ش جدا باشه) هم من به کارای خونه میرسم...نمیاد...ازونور تنها هم باشم لنا تازه دل درداش و اذیتاش شروع شده من یکیو میخوام که یا بچه رو نگه داره یا شام و ناهارمو درست کنه...خونه مامانمم که برم نهایتا یه هفته میتونم بمونم بعد شوهرم غر میزنه که بریم خونه(شوهرم شب دو سه ساعت میاد سر میزنه به بچه و میره)
واقعا نمیدونم چکار کنم.
به شوهرم‌میگم یکیو بگیر هفته ای یه بار بیاد خونه رو تمیز کنه اندازه یه هفته برام غذا درست کنه بره، میگه نمیخوام غریبه بیاد خونه م..نمیدونم چکار کنم واقعا.. گیر کردم
مامان جانان مامان جانان ۳ ماهگی
خانما‌بیاین‌بگین کارم‌درسته بانه من بعد ۴ سال بچه دار شدم خودمم با مادرشوهرم‌ تو یه خونه‌میمونم ۳ ماه زایمان کردم یه بار امدن چند بار رفتم خونه تنها نگه میداشتم تو اتاق میبردم‌ هال مادرشوهرم‌میگفت نیار سرمامیخوره یا گریه میکرد بغلش نمیکرد تا من شیر درست کنم برا همین بیشتر خونه مامانم‌میمونم حالا اینا به کنار شوهرم امده میگه نادرم سرما خورده بیا بریم خونه شب برگرد باز خونه‌مامانت میگم‌نه دیگه بزار خوب بشه بیام خونه بچه مریض میشه میگه پدرم امده بار زده بود بچه رو ببینه‌منم نرفتم اخه ۳ ماهه نه زنگی زدن نه امدن بچمو ببینن سه بار هم بچمو بردم بغلش دادم بغل نکرد حتی بعد ۴ سال زایمان کردم تبریک هم‌نگفتن‌اما بابایی خودم خاله‌خودم گوسفند قربونی کردن
منم‌گفتم دیگه‌تا امروز خودمو خیلی کوچیک کردم پیش خانوادت دیگه نمیام‌خونه میمونم‌پیش مامانم اینا حالا درسته کارم نبردم پیش پدربزرگش اخه سه بار بردم حتی بغل نکرد
سه روز بچمو تو اتاق که میمونم نگه داشتم بچم هر وقت بیرون میبردم گریه میکرد میترسید