۷ پاسخ

خدااا جون اسون بکن من میترسم😭

کی نی نی تونو آوردن پیشتون ؟

چقدر ریکاوری بودین ؟

انگارسه روز درد کشیدی

چقد اونجایی ک میگن برو راه برو باز میایی معاینه اتت میکنن میگن همونه رحمت بازتر نشده چقداینجاادم ناامیدمیشه😭😭😭😭😭😭من سردخترم دلم میخاست اون لحظه ها بمیرم نمیدونستم ب کی پناه ببرم😭😭😭

و ساعت ده صبح بلاخره من مامان شدم

چقد بخیه خوردی؟منو خیلی برش دادن با اینکه زایمان دومم بود . سر دخترم برش جمع جورتری خورده بودم

سوال های مرتبط

مامان آدرین مامان آدرین ۴ ماهگی
مامان شَهریار👼🏻 مامان شَهریار👼🏻 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت 4️⃣
#بیمارستان_۱۷شهریور
ساعت شیش بود که فول شده بودم و تا ساعت هفت روی همون تخت زور میزدم،انرژیم اولش برای زور زدن زیاد بود و ماما میگفت خوب زور میزنی فقط نمیدونم چرا سر بچه میاد پایین باز برمیگرده بالا ☹️
منم گفتم سونو آخر. وزنش زیاد بود نکنه از اونه نمیتونه رد شه😭
باهر انقباضی که دستگاه نشون میداد مامابهم میگفت زور بزن نگه دار زورتو که اینجاش یکم سخت بود بیشتر از سه ثانیه نمیتونستم نگه دارم ماما هی تشویقم میکرد میگف موهاشو میبینم نگه دار زورتو ،که هرچی تلاش میکردم نمیتونستم نگه دارم ،درد نداشتم ولی به شدت خسته و بی انرژی شده بودم... ساعت هفت و بیست دقیقه بود که دیگه بهش گفتم من نمیتونم دیگه دست بندازین بکشین بیرون یا برش بزنین فقط بیارینش بیرون اینارو با التماس میگفتم...
گفت یه زور دیگه بزن بعد برم مامایی که بچه رو بدنیا میاره صدا کنم و تخت زایمانو آماده کنم... یدونه دیگه زور زدم و رفت....
نمیفهمیدم ساعت چجوری میگذره حتی الان خیلی چیزا یادم نمیاد انگار کلا اون لحظه ها تو یک دنیا دیگه بودم ...
تا اینکه ماما اومد با کمک پرسنل بلندم کردن گذاشتن رو ویلچر و بردنم رو تخت زایشگاه
که تخت کناریمم یک دختره دیگه بود اونم داشت زور میزد...
دیگه از اینجا به بعد دوتا مامان زایمانی بودیم که دوتامون درحال تلاش برای به دنیا آوردن نی نی هامون بودیم🥹🤰
هر بار شکمم سفت میشد ماما ها بهم میگفتن زور بزن و من دیگه با تمام توانم زور میزدم ...اثر بی حسی ام پریده بود و دردای پریودی شدید داشتم ولی تمرکزمو از روی دردا برداشته بودم و فقط به این فکر میکردم بچه بیاد راحت بشم ....
مامان شاهان💙👶 مامان شاهان💙👶 ۵ ماهگی
پارت ششم زایمان
دیگه رفتم رو تخت چندتا زور زدم گفت آفرین خیلی خوب داری پیش میری سرشو دیدم داشت میومد بیرون قبلش گفته بودن بچه بیاد بیرون میزاریم رو شکمت و شیرش بده ولی وقتی بدنیا اومد گفتن اکسیژن کم آورده چون خودم از درد نمیتونستم نفس بکشم هرچی تنفس مصنوعی آوردن گفتن نفس بکش وگرنه بچه حالش بد نمیشه از درد نمیتونستم و این دردا تو همون یک ساعتی که از ۴ به ۸ رسیده بود دهانه رحمم داشتم
خلاصه در اوردن گفتن مدفوع خورده و اکسیژن کم‌آورده بردن بخش نوزادان و بچمو ندیدم دیگه بعدش انقدر راحت شدم اصلا انگار نه انگار خیلی خابم میومد و زمان زایمان درد نداشتم فقط قبلش که دهانه رحمم باز نمیشد خیلی درد داشتم دیگه اومد واسم بی‌حسی زد و شروع کرد به بخیه زدن که اونم درد نداشت ۶ تا بخیه خوردم تموم شد بهم کیسه آب و جفت و بند ناف نشون دادن خیلی راحت شده بودم ولی نگران بچم بودم که نشونم ندادن منو جابه جا کردن رو تخت دیگه اتاق تمیز کردن دوسه بار اومد شکمم فشار داد که خون و کثیفی ها بیاد شکمم خالی بشه اونجا یکم درد داشتم ولی نه زیاد
دوساعتی طول کشید تا اوردن تو بخش
مامان ایلماه مامان ایلماه ۸ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲

ساعت ۷ عصر دیگه بستریم کردن سرم بهم وصل کردن همون لحظه اولی که ماما معاینم کرد کیسه آبم ترکید و اون لحظه بود که دیگه دردام شروع شد
یه نیم ساعتی رو تخت بودم و درد هارو با تنفس کنترل می کردم بعدش ماما اومد گفت اگه رو تخت خسته شدی بیا پایین راه برو منم رفتم پایین که راه برم ولی درد بیش از حد زیاد بود
هر نیم ساعت یه بار ماما معاینه می کرد و می گفت که چقد باز شدم
معاینه سوم گفت ۶ سانتی

سرویس بهداشتی رفتم اون جا و آب گرم رو باز می کردم رو کمرم تا دردام کمتر بشه
۷ سانت که شدم گاز انتونوکس رو آوردن و با گاز تقریباً نود درصد دردم کمتر شد
تا ساعت ۱۰‌طول کشید تا فول بشم
از ساعت ده تا ۱ و نیم فقط زور میزدم تا سر بچه بیاد پایین
اینم بگم که ماما خیلی کمکم کرد و مهربون بود ساعت ۱ و نیم بود که دیگه بچه سرش کامل اومد اون موقع بود که برش زدن و بچه سرش اومد بیرون همون لحظه تمام دردها از بین رفت بچمو گذاشتن رو شکمم چند دقیقه ای رو شکمم بود و من فقط تو شوک بودم که بلاخره تونستم به دنیا بیارمش اخه همش فکر می کردم من توان زایمان طبیعی رو ندارم و هر لحظه ممکنه بگن باید بره سزارین بشه

تا ساعت ۴ تو بخش زایمان بودم بعد اون منتقل شدم بخش اون موقع همش فقط خدارو شکر می کردم که بچمو صحیح و سالم بهم داد
مامان معین🫀 مامان معین🫀 ۶ ماهگی
مامان دریا🌊🩷 مامان دریا🌊🩷 ۶ ماهگی
مامان 👼اقا مَهدی🩵 مامان 👼اقا مَهدی🩵 ۶ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۳
به شوهرم گفتن کیک ابمیوه بیاره اونم اورد گفتن بخور اب میوه باز کردم از دردستم افتا ریخت رو لباسام و پرستار امد گفت ساعت ۵دوباره معایت میکنم
تا ۵ شد معاینه کرد رسیده بود ۷ الی ۸ سانت رسیدم بردنم بستری سرم وصل کردن و پرستارا میگفتن هر وقت دردت گرفت زور بزن تا اخرین زورت من زور میزدم و ماما ها بهم میگن بیشتر و بیشتر درحدی زور زدم احساس کردم چشام در امدن خواستن ببرم اتاق پوزیشن اما منم خیلی زور زدم بعدش بردنم تخت زایمان اونجا هم هر موقعه دردم میومد زور میزدممم دیگه اخرین زورمم نفسم قط میشد میگفت زورتووو ول نکنن زورر بزننن برش زدنم بچه کشیدن صدای بچم شنیدم احساس کردم کل دردام رفت خیلی راحت شدم 😍خیلیی لحظه ایی قشنگ بود صدای بچمو شنیدم واقعا یه حس عجیبه بچمو از پیشم بردن ماما دیگه منو بخیه زدن و بدنم لرزش خیلی شدید گرفت تا ۵ساعت این لرزش رو داشتم خلاصه بعد ۲ ساعت هم بچم اوردن پیشم گفتن شیرش بده من داشتم شیرش میدادم خوابیده رو تخت یه دفعه به اختیاری ادرار کردم رو خودم مثانه ام پر پربود بعدش ماما ها امدن بالا سرم معاینم کنن بهشون گفتم رو خودم ادرار