۹ پاسخ

ومنی که درحسرت یه نوازش ازمامانم هستم 😭

خسته نباشی عشق من🥹🥹❤️

واقعا فرشته ان مامانا خداحفظشون کنه الهی 🌹
من 4 ماه اول بارداری پسرمو خونه مامانم بودم بعد از زایمانمم تا سه ماه خونه مامانم بودم واقعا اگه نبود نمیدونم چجوری باید از پس یه نوزاد کولیکی بر میومدم ❤️

خسته نباشی عزیزم
اره واقعا خیلی سخته بچه وقتی مریض میشه 🥲

عزیزم سایشون مستدام و تن فرشته هات همیشه سلامت

مامان قوی خداقوت

چقدر قشنگ🧚‍♀️🥹⭐️خسته نباشی❤️خداحفظشون کنه برات عزیزم🥹

چقدر قشنگ
خسته نباشی خانوم
خدا همه مامانارو حفظ کنه

چقدر زیبا .....خسته نباشی عزیزم انشالا زود دخمل جونیات خوب بشن ♥️

سوال های مرتبط

مامان نور من👶🏻🎀 مامان نور من👶🏻🎀 ۱۴ ماهگی
گاهی که نورا روی پام خوابیده، دنیا برای چند لحظه از حرکت می‌ایسته.
نفس‌های آرومش دست‌ها و پاهای کوچولوش… هر کدومشون یه یادآوری‌ان که زمان چقدر بی‌رحمانه می‌گذره و چقدر مادر بودن لطیفه.
با هر نگاه بهش دلم می‌لرزه؛ انگار هر ثانیه‌ای که می‌گذره، یه تکه از بچگیش رو با خودش می‌بره و من فقط نگاه می‌کنم… عاشقانه، بی‌صدا، و پر از ترسِ از دست دادن همین لحظه‌ها.
۳۵ هفته و ۵ روز؛ با اون استرسِ پارگی کیسه آب، با اون بستری شدن ناگهانی…
بعدش ۶ ساعت طولانی،ساعت چهار و نیم عصر
روز سوم محرم… روزی که اسمش با نام حضرت رقیه گره خورد…
وقتی گذاشتنش توی بغلم، تازه فهمیدم دل آدم چطور می‌تونه توی یک لحظه پر بشه، تموم بشه، دوباره متولد بشه.
کمتر از ۳ ماه دیگه یک ساله می‌شه.
و من هر روز نگاه می‌کنم که سالهای بعد چطور دیگه اون دستای کوچولوش توی دست‌هام گم نمی‌شه…
چطور موقع شیر خوردن، با اون چشم‌های معصومش محوِ صورتم نمی‌مونه.چطور بوی شیر، بوی نوزادی، بویِ تنِ کوچیکش… آروم‌آروم تبدیل به خاطره می‌شن.
کاش می‌شد لحظه‌ها رو ذخیره کنم.
بویش، نگاهش، خنده‌ها و شیطنت‌هاش…
کاش می‌شد یه گوشه امن برای همه‌شون ساخت، که هر وقت دلم تنگ شد، برگردم و دوباره همون دختر کوچولوی همیشه‌نوزادم رو بغل کنم.
اما می‌دونم تا وقتی این عشق توی دلم نفس می‌کشه، نورا هیچ‌وقت واقعاً بزرگ نمی‌شه.
همیشه یه دختر کوچولوی نُه‌ماهه روی پای من می‌مونه
ساعت 22:16 ؛ مینویسم با اشک چشم از سر ذوق ودلتنگیِ روزهایی که رفته و روزهایی که هنوز نیومده
۹ماهگی نورِ دلم 💕
شیرخشک پوشک بارداری رفلاکس کولیک ۹ماهگی
مامان علی 💙👶🏻 مامان علی 💙👶🏻 ۱۱ ماهگی
جمعه‌ست، ساعت ۳:۳۰ عصر...
و من از صبح با پریودی از خواب بیدار شدم؛ یعنی بدنم از همون اول صبح رسماً گفته: «امروز با من بحث نکن!» 😂

بعد از کلی بازی و دنبال پسرک دویدن و جمع کردن چیزایی که هر پنج دقیقه دوباره از یه جای دیگه سر درمیارن، بالاخره آقا تصمیم گرفت بخوابه.
پدر پسرک هم خوابیده؛ چون قراره عصر بریم برای خونه خرید کنیم.
یعنی فعلاً هر سه‌تامون یه جورایی در حالت «شارژر لازم داریم» هستیم!
منم تو داغون‌ترین وضعیت ممکن، قیافه‌ی خسته، نشستم یه گوشه و بعد از مدت‌ها کتابمو باز کردم.
کتاب «مادر کافی» رو از قبلِ بارداری خریده بودم.
یعنی کتاب عملاً از دوران بارداری تا الان یه عضو ثابت خونه بوده، فقط من و کتاب هنوز فرصت نکرده بودیم با هم آشنا بشیم! 😂
هر بار می‌گفتم «امشب می‌خونمش»...
ولی امروز بالاخره گفتم بذار هرچی می‌خواد بشه، من چند صفحه بخونم.
ماکارونی پسر هم آماده‌ست روی گاز که آقا از خواب بیدار بشه و میل بفرماین 🍝😂
خونه هم همچنان یه چیزی بین «قبل از زلزله» و «بعد از زلزله»‌ست؛
ظرفا هستن، اسباب‌بازی‌ها همه‌جا پخش شدن، لباسا یه گوشه افتادن و منم فعلاً تصمیم گرفتم هیچ‌کدوم رو نبینم! 😂
فعلاً مامان نشسته کتاب می‌خونه و وانمود می‌کنه زندگی خیلی آروم و مرتبه!
در حالی که فقط کافیه پسرک از خواب بیدار بشه تا دوباره فیلم اکشن شروع بشه. 😂
گاهی فکر می‌کنم مادر بودن یعنی همین؛
وسط خستگی، پریودی، خونه‌ی به‌هم‌ریخته، غذای آماده روی گاز و یه بچه که هر لحظه ممکنه بیدار بشه، یه گوشه برای خودت پیدا کنی و چند صفحه کتاب بخونی.
نه خونه تمیزه،
نه من سرحالم،
نه زندگی طبق برنامه پیش میره...
ولی همین چند صفحه هم برای امروزِ من یعنی:
«مامان هنوز خودش رو کامل فراموش نکرده.» 🤍😂
مامان کیسان💙 مامان کیسان💙 ۱۰ ماهگی
بچه من علیرغم میل خودم شیر خشکی شد. از همون روز اول! داستانش خیلی مفصله و بارها اینجا ازش گفتم...
قبل از ۴ ۵ ماهگی خوش خوشانم بود و بچه تایم بیشتری با شیرخشک سیر بود و حتی خیلی زود شیرشب رو خودش قطع کرد و خلاصه از اینکه شیرخشکی بود بینهایت راضی بودم! ولی از بعد از اون تا الان، روووووز به روز شیرخشکی بودن بچم بیشتر تو ذوق میزد و هربار که بیشتر دقت میکردم شیر مادر رو یه نعمت قشنگ و یه لطف بزررررگ از طرف خدا میبینم!
اینکه بچه به خاطر غلت زدن یا دندون درآوردن یا هر ناراحتی دیگه ای از خواب بیدار میشه، اگر شیر مادر باشه فورا یکم میخوره و دوباره می‌خوابه! اینکه معمولا بچه هایی که شیر مادر میخورن، احتیاج به خوابوندن ندارن و هربار با همون مک زدن سینه خوابشون می‌بره. اینکه یه محبت عجیب و قشنگی بین مادر و بچه بوجود میاد و هزاااار مورد دیگه که باعث میشه برای بچه دومم از دل و جون مایه بذارم و حتماااا شیر خودم رو بدم!!!
اصلا صحبت از موارد استثنا نکنید. چون معمولا کلیت همینه که من گفتم و کم پیش میاد خلافش باشه. حداقل ۵ تا بچه شیر مادری و ۶ تا بچه شیرخشکی تو اطرافیان نزدیکم هست و کاملا همه چیز برام واضح و عیان هست...