سوال های مرتبط

مامان boys مامان boys ۶ سالگی
هیچکس نمیتونه درک کنه یه مادر از صبح تا آلان چقدر زحمت کشیده تا ساعت شده الان حتی پنج دقیقه وقت برای خودش نداشته حتی اگه دل درد داشته یه دستشویی با خیال راحت نرفته حتی وقت مردن نداره حالا فکر کن بچه هات اصلا تو روز نخوابن بدون کمک از روز اول زایمان دوم بیخوابی و بدبختی ۹ ماه بگذره یه دو ساعت پشت هم نخوابیدی باشی الان باز سه روزه که میگرنت گرفته ولی محکومی به ادامه دادن اخه کسی نیست کاراتو بکنه شیر میدی دارو نمیتونی مصرف کنی شیاف میذاری سرت خوب شه دل پیچه میگیری چاره ای نداری نمیتونی بری تو دستشویی بشینی از درد تو خودت داد میزنی همین روزا چهارمین دوره پریودت بعد زایمان دوم شروع میشه اصلا توان و تاب اونو نداری بچه ها رو برمیداری میاری تو تخت بلکه بخوابونی کوچیکه رو شیر میدی یه کم میخوره میره میاد روتنت نق میزنه کل بدنتو گاز میگیره باید تحمل کنی چون درد لثه داره میذاری رو پات شیرخشک میدی هی لگد میزنه تو سینت نمیخوابه بچه بزرگترت هی میگه مامان حالا منو بغل کن نمیتونی چون کوچیکه نمیخوابه اون گریه میکنه دلت میسوزه میخوای از بدبختی خستگی گریه کنی سرت انقدر درد میکنه نمیتونی گریه کنی اخه بدتر میشه تازه بخوابنم سرتو بذاری زمین نیم ساعت نکشیده گریه میکنه شیر میخواد تا صبح بیداری در همین حین آقای شوهر از رو مبلی که دراز کشیده بود میاد روتختی میخوابه حتی یک ثانیه نمیتونه درک کنه که زن چی کشیده و چه جوری این زندگیو به دوش کشیده درسته اقایونم بیرون کار میکنن پول در آوردن سخته اما حداقل شبو موقع خواب واسه خودشونن بدون مسئولیت و حتی نمیدونن صبح تا شب زن چه جوری شب میشه و شب تا صبح چه جوری صبح و زن چه کارا میکنه که این زندگی زندگی بشه تازه این قسمت از زندگیشه 🥺
مامان پارسا مامان پارسا ۴ سالگی
📚📚
تا حالا شده بچه‌تون سر یک موضوع خیلی ساده (مثل اینکه چرا بیسکوییتش از وسط شکسته!) یهو منفجر بشه، جیغ بکشه، گریه کنه و وسایل رو پرت کنه؟ تو این لحظه‌ها انگار یه هیولای قرمز و عصبانی از وجودشون میاد بیرون که نه حرف منطقی می‌فهمه نه آروم میشه!

احتمالا همه‌مون می‌دونیم که تو اون لحظه بحرانی بچه‌ها اصلاً چیزی متوجه نمیشن و نمیشه باهاشون منطقی حرف زد؛ اما وقتی آروم هستن بهترین زمانه که درباره احساسشون صحبت کنیم. کتاب «خشم قلمبه» دقیقاً برای همین وقت‌هاست! این کتاب به زبان خیلی ساده و تصویری به بچه‌ها (و حتی خود ما!) یاد میده که عصبانیت یه حس طبیعیه و چطور می‌تونیم این هیولای بزرگ رو دوباره کوچیک و کوچیک‌تر کنیم.

این کتاب برای ما یه شروع خیلی خوب برای حرف زدن بود؛ تا جایی که الان دیگه کاملاً اسم این موقعیت رو تو خونه گذاشتیم «خشم قلمبه» و توی گفتگوهامون خیلی راحت ازش استفاده می‌کنیم.

شما تو اون لحظه بحرانی چه ترفندی برای آروم کردن بچه‌ها دارین؟ با خشم قلمبه‌ی خودتون چه می‌کنید؟