تجربه ی زایمان طبیعی پارک یک






من پنج شنبه کمر درد داشتم شبش رابطه بدون جلوگیری داشتیم بعد از ساعت 10 شب به بعد تقریباً دردام منظم شد ولی چون سفر رفته بودین خسته بودم زیاد توجه نکردم به درد هاا بعد جمعه صبح ساعت 8 از درد زیاد زیر شکم و کمر از خواب پاشدم رفتم دوش گرفتم زیر پوش کلی ورزش کردم پاشدم رفتم بیمارستان معاینه شدم 4 سانت باز بودم رفتم بالا تو زایشگاه تا دکتر اومد برای بیحسی از کمر بزنه شد ساعت 1 نیم بعد دوباره معاینه شدم 6 سانت بودم دکتره کیسه ابمو پاره کرد بعد دیگه درد نداشتم کلا بعد پاشدم ورزش اینا کردم سر بچه قشنگ سریع اومد بود تو کانال بعد یهو شدم 9 نیم سانت ساعت شد3نیم دیگه درد ام گرفت و شدید شد و اینکه اصلا آمپول بی حسی برای من تاثیر نداشت 🫠 بچه سرش اومده بود تو واژنم ولی من نمی تونستم زور بزنم و بچه داشت دور از جون میمرد چون به سرش داشت فشار میورد و کلی دکتر ریخته بود تو اتاق سه نفر رو شکمم بودن با ست و پا فقط شکمم رو فشار میدادن که بچه فقط بیاد بیرون و دکترا داد میزدن ولی بچه مرد 😭و من با هر فشاری که بهم میدادن منم باهاش میمردم 😭😭 و خلاصه بچه یهو اومد بیرون سریع گذاشتن زیر دستگاه اکسیژن و بعد چند دقیقه تازه گریه کرد و من جون بچه مو مدیون دکتر های بیمارستان کمالی ام 😔😭 و خودمم که الان داغونم شکمم کلش کبوده کمرمم بخاطر آمپول بیحسی داغونه و بجیه هم خوردم زیاد

تصویر
۲۹ پاسخ

عزیزززم خداروشکر ک سالمه
ولی تو ک انقد خوب رحمت بازشده چرا اخه؟؟؟

بخاطر امپول بیحسی نمیتونسی زور بزنی؟؟🥲
چقد ناراحت شدم خداروشکر ک خودتو بچه سالمید

وای قلبم ریخت🥲🥲🥲خداروشکر که خدا جوجتو بهت برگردوند

وای خدالعنت کنه اونی رو ک طبیعی رو اجباری کرد😫
خداروشکر عزیزم ک هردوتاتون حالتون خوبه

دلم ریخت دختر نمیدونم متن درست متوجه شدم یا نه چه دکتر بی فکری بالاسر تو داد زده وای بچه مرد این متن درست متوجه شدم؟ نمیگن مادر یوهو ازحال بره خدانکرده اوضاع بدتر بشه

وای چه زایمان پر دردسری 🥲
نظرم برای تزریق بی حسی عوض شد

وای عزیزم چقدر سخت بوده زایمانتتت

لعنت ب اونایی ک میگن کمالی بده هی میان میگن کمالی فلان و فلان

فک کنم چون آمپول بی حسی زدی برا همین نمیتونی زور بزنی

عزیزم بازم خدارو شکر بچت خوبه خیلی مواظب خودت باش قدم نو رسیده هم مبارک باشه

وااای خدارو شکر چقدر پر استرس بود الان کوچولوت خوبه مرخص شدی

وای خدا
خیلی بده تو اون وضعیت اینو بگه دکتر🥲😭
خیلی سخته الهی از این به بعدش برات به راحتی بگذره

عزیزم مبارکه بسلامتی .خواستم بپرسم از بیمارستان کمالی برخوردشون راضی بودی

وای زهراجان همین که داشتم می‌خوندم تمام تنم دردگرفت همراه خوندنه چه زایمان سختی داشتی خداروشکرکه خداگل پسرتوسالم بهت بخشی عزیزدلم🥹❤️

الهییی خداروشکر جفتتون سالمید🥺🥺اپیدورال زده بودی؟

ای خدا چقد وحشتناکه همینه که میگن بهشت زیر پای مادرانه🫠💞
خداروشکر الان هر دوتاتون سالم و سلامت هستین

وای خدا 😢بازم خدا روشکر ک بخیر گذشت عزیزم هر دو سالمین من انتخابم سزارین

عزیزم بیمارستان کمالی زایمان کردی منم میخام برم اونجا ولی میترسم دکتراش خوبن

چقدر استرس کشیدم خداروشکر نی نی سالمه

خداروشکر که الان جفتتون سالمید عزیزم قدمشم مبارک باشه ❤🌼

واییی نمیدونم چرا گریم گرفت منم از همین ترسیدم که نرفتم طبیعی وگرنه درد خودم اصن مهم نبود من اصلا باز نبودم وقتی معاینه شدم سفت و بسته دکتر گفت لگنت بدرد نمیخوره درد هم نداشتم گفت اگرم وایسیم تا تو دردت بگیره بچه میشه سه کیلو نیم اینا. اینجوری چجوری میخای زایمان کنی من تو این دوسال هم موقع رابطه همش درد داشتم اصن یبار نزاشته بودم رابطمون کامل باشع بارداریم بزور شدم. بعد فک کن بچه بیاد منم که ادم ضعیف و ترسو از سزارینم میترسیدم ولی رفتم سزارین

وای خدا
قلبم ریخت
خداروشکر به خیر گذشته و هر دو سالمید🥹🥹🥹🥹

خب خداروشکر، الحمدلله روند زایمانت خوب بود آخرش یکم شرایط استرسی شده دیگه
ولی خب بد شانسی ک آوردی اپیدورال روت اثر نذاشته

یا خدااااا چی کشیدی

خداروشکر که سالمید، درسته که سزارین منم به مشکل خورد یه مقدار ولی طبیعی همین چیزاش بده که من دوست ندارم. قدم نو رسیده مبارک باشه به هرحال عزیرم. خسته نباشی مامان جان😍

قدم نورسیده مبارک عزیزم❤⚘
چقدر خدا رحم کرد الحمدلله که سالمین هر دو👐

عزیزم بیمارستانت دولتی بوده؟

یا خدا 😐

🥲🥲🥲

سوال های مرتبط

مامان بنیامین ❤️‍🔥 مامان بنیامین ❤️‍🔥 ۱۴ ماهگی
۸/۲/۱۴۰۴ ۴۰ هفته و یک روز بودم رفتم سونوگرافی و نوار قلب جنین گفتن ضربان قلبش پایین اومده باید بری بیمارستان اومدم بیمارستان کم‌کم دردام داشت شروع میشد معاینه کردن ساعت سه یک سانت باز بودم رفتم برای بستری ساعت پنج و رب بستری شدم دوسانت بودم اصلا هیچ دردی نداشتم تا ساعت هشت و نیم سه سانت شدم بهم آمپول فشار زدن از ساعت هشت و نیم تا ساعت یازده رسیدم به پنج سانت دردش جوری بود که کمرم خیلی درد می‌گرفت اصلا نمیتونستم خوابیده باشم ولی مجبور بودم کمرم و می‌گرفتم بالا می‌گفت باید زور بزنی تا شیش سانت بشی بعد اپیدورال میکنیم دیگه واقعا دردش بالا رفته بود و خیلی درد داشتم زیر شکمم و پایین کمرم سمت لگن و ران پاهام فوق‌العاده درد شدیدی داشتم کل بدنم سرد شده بود فقط جیغ میزدم تا اومدن معاینه کردن سریع اپیدورال آوردن زدن برام تا زدن احساس کردم کل بدنم و گرما گرفته از سمت کمرم رفت به سمت شکم و پاهام دیگه دردی احساس نمی‌کردم درد داشتم ولی مثل درد پریود خیلی خیلی کمتر تا نه سانت نه سانت که شدم دوباره دردام رفت به سمت شدید شدن وقتی دردام زیاد شد فول شدم دردم مثل همون پنج سانتم بود اما سی ثانیه بود می‌رفت دو دقیقه بعد میومد یه خانم پرستار اومده بود همراه با ی ماما فشار میدادن شکمم رو که بچه بیاد بیرون وقتی اومد بیرون بچه خیلی راحت شدم اما جفتش مونده بود چندبار فشار دادن بخاطر جفت بعدشم بخیه زدن که من بیحس بودم چیزی احساس نکردم
مامان فندق مامان فندق ۱۵ ماهگی
سوال:تجربه زایمان طبیعی من :
۱۸ ام ۴۰ هفتم تکمیل میشد و دکترم گفت تا ۱۸ ام دردت نگرفت بیمارستان بستری میشی ۱۶ ام شبش پیاده روی طولانی کردم تند تند راه رفتم اومدم خونه رابطه و بعدش دوش آب گرم بعدش احساس کردم شکمم بیش از حد داره سفت میشه کمرم هم درد میگیره هر دفعه باهاش زیر شکمم هم احساس فشار داشتم گفتم احتمالا یبوست شدم یا مشکل روده هامه تا صبح همینجوری بود و من بیدار رو مبل درازکش بودم گفتم شدید شد برم بیمارستان خلاصه صبح ساعت ۹ رفتم بیمارستان معاینه کرد گفت یک سانتی و ان اس تی که گرفت هر پنج دقیقه درد زایمان دیده شد بعد یکساعت دوباره معاینه کرد شده بودم سه سانت بستری شدم دیگه دکتر فرصت داد تا شب خودم پیشرفت کنم نه با آمپول فشار منم درد خاصی نداشتم تا شب ساعت نه و نیم همون سه سانت بودم تا اینکه دکترم گفت آمپول فشار بزنید آمپول فشار زدن و کیسه آبم پاره کردن دردام داشت زیاد میشد و برام غیر قابل تحمل دیگه گفتم اپیدورال بزنن اپیدورال که زدن دردم گم شد و گیج شدم و دستگاه اکسیژن بهم وصل کردن و من تا ۶ و نیم صبح همینجوری گیج بودم و در حال خواب و بیدار شدن بودم و تا اینکه فول شدم و دکترم اومد و زایمان کردم اصلا دردی نفهمیدم موقع اومدن بچه چون بی حس بودم فقط اینکه شکمم فشار میدادن خیلی بد بود درد داشت و بخیه زدن رو هم اصلا نفهمیدم
ان شاءالله زایمان خوب قسمت همتون🤲
مامان بنیتا مامان بنیتا ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
از ظهر کمر درد اینا داشتم ولی نمی‌دونستم انقباض یانه ساعت دوازده شب دیدم یکم خون ریزی دارم و دردا هم یکم بیشتر شد. رفتم زایشگاه ساعت 2شب بستری شدم گفتن تا ساعت 8یا9صب به دنیا میاد دوسانت باز شده بودم صب باز همون دوسانت بودم گفتن تا دوازده ظهر زایمان میکنی باز نشد گفتن تا شیش عصر ولی ساعت دو بعد از ظهر زایمان کردم چون زود بستری شدم از نظر خودم واسه معاینه که هر یک ساعت انجام میدادن خیلی اذیت شدم و بیشتر واسه نوار قلب اذیت شدم چون نمی‌تونستم روی کمر بخوابم و فقط گریه میکردم بعد تا ساعت 12ظهر دو سانت بودم وتا ساعت دو یهو ده سانت باز شد ولی آنقدر دردم زیاد بود گفتن بی دردت کنیم ولی شنیدم خیلی عوارض داره نزاشتم بعد خودم تنها تو اتاق بودم خیلی دردم شدید شده بود و بعد سرش اومد بیرون انقد داد میزدم گریه میکردم که تورو خدا یکی بیاد وگرنه بچه از تخت می افته هیشکی نمی اومد انقد داد زدم زار زدم آخرش یکی اومد و بعد بقیه رو خبر کردن و بنیتای قشنگم ساعت 1.55به دنیا اومد و با به دنیا اومدن بچه یهو همه دردات تموم میشن البته من هین زایمان همش بالا می آوردم گفتن از درد زیاده بعد زایمان چون یهو دردت تموم میشه و اینا شروع به لرزش کردم ولی درد اینا نداشتم
مامان نون خامه ای مامان نون خامه ای ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی بیمارستان تامین اجتماعی

ت نه و نیم شب رفتم بیمارستان الکی گفتم بچه ام تکون نمیخوره از وقتم گذشته بستری ام کنید معاینه کرد یک و نیم بودم بعد وقتی خواست ضربان قلبشو گوش کنه برای پرستاره حسابی تکون خورد پرستاره گفت این کجاش تکون نمیخوره گفتم از دیروز تکون نخورده بود بعد الکی گفتم سردرد شدید دارم و اگه برای بچه ام اتفاقی بیفته تقصیر شماس چون اونایی که فشارشون میره بالا سردرد میشن و این برای بچه بده و نباید فشار بره بالا خلاصه فشارمو گرفت 11 بود و این برای منی که همیشه فشارم هفته خیلی بالا بود دیگه هر جور شد بستری شدم ساعت یازده و نیم رفتم زایشگاه تا کارای بستری ام انجام شد ساعت شد 12 گفتم آمپول فشار نمی‌زنین گفتن از ساعت 12 به بعد نمی‌زنیم یکم درد داشتم تا ساعت 3شده بودم 3سانت درد هام کم بود و هی وسط درد هام میخوابیدم ساعت 6 صبح هم شدم پنج سانت دیگه دکترساعت یک ربع به هفت اومد آمپول فشار زد و درد هام شدید شد ساعت 8 کیسه آبم پاره شد دردهام خیلی شدید تر شد گفتم برام بی دردی بزنید ساعت 9 بی دردی اسپاینال زدن دردهام تموم شد فقط حس فشار داشتم ساعت یازده و نیم صبح هم زایمان کردم

دکترم خانم زندی بود بسیار خانوم خوش اخلاقی بودند پرسنل و بیمارستان عالی
مامان مهیار🤍 مامان مهیار🤍 ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت 1
سلام بعد از 4 شب بی خوابی
خب من کلا ده روزی بود ورزش رو شروع کرده بودم اما کم روزی نیم ساعت پیاده روی فقط
این دو سه شب آخر دیگ کردم روزی دو ساعت پیاده روی 100تا اسکات و حموم آب گرم
و شیاف گل مغربی شب آخر دوتا گذاشتم و بعدشم رابطه بدون جلوگیری داشتیم بعد از رابطه دردام شروع شد ساعت 1 شب بود گرفت تا ساعت 6 دیدم ول نکرد و چون تجربه نداشتم کسیم پیشم نبود با همون درد رفتم بیمارستان که معاینه کرد گفت یه سانت نیمی برو بعدظهر بیا بعد ظهر رفتم همون بود ولی چون ظربان بچه نا منظم بود گفت ختم بارداری که چون مهیار تو سونوش‌ اکوژن قلب نشون داد و اون بیمارستان متخصص اطفال نداشت باید میرفتم یه شهر دیگ(شیروان) رفتیم اونجا گف دو سانتی ضربان بچه هم خوب شده و ما زیر سه سانت بستری نمی‌کنیم دیگ گف برو پیاده روی کن دور بیمارستان سه سانت بشی بستری کنیم من درد داشتم ولی هر سه چهار دقیقه می‌گرفت ول میکرد
رفتم قدم زدم ساعت ۱۲ شب رفتم ولی بازم دو سانت بودم
مامان شاهان مامان شاهان ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
خب من از اول از سزارین میترسیدم فقط میگفتم طبیعی از هفته ۳۶ دردای زایمانم شروع شد منظم یه هفته بستری شدم آمپول ریه زدن برام با یه سانت دهانه رحم دیگه مرخص شدم بعد یه هفته مرخص شدم ولی همچنان درد و انقباض منظم داشتم کلی ورزش و پیاده روی داشتم ۳۸ هفته و دو روز دیگه بچم تکون نمیخورد رفتم معاینه شدم رحمم کلن بسته شده بود تو بیمارستان راه رفتم پله بالا پایین رفتم یه سانت شد دیگه تا روز بعدش همینجور بود و بچم تکون نمیخورد دیگه بستری شدم برا زایمان ساعت هشت صبح آمپول فشار رو با سرم بهم وصل کردن دردام بیشتر شد تا ساعت یک رحمم سه سانت شد دیگه پیشرفت نکرد ساعت سه ظهر دوباره فشار زدن درد کشیدم درد کشیدم و رحمم باز نشد کلی معاینه تحریکی شدم به زور شد چهارتا تا ساعت ده شب بلاخره شد هشت سانت و کیسه آبم فقط سوراخ شد دیگه داشتم جون میدادم خودشون اومدن کیسه رو ترکوندن انقد دیگه درد کشیده بودم جون نداشتم زور بزنم و اینم بگم که وقتی درد و انقباض اومد باید زور بزنیم هر چی فشار دادم فایده نداشت
مامان تودلی جون مامان تودلی جون ۲ ماهگی
تجربه زایمان من
پنج روز مونده بود به زایمانم
عصری کلی پیاده روی کردم شب دوش اب گرم گرفتم تو حموم کمر قر دادم ساعت سه کیسه آبم پاره شد
رفتم بیمارستان یه سانت بودم بهم سوند رحمی وصل کرد اصلااااا درد نداره من فک میکردم برا ادراره ترس داشتم امپول فشار هم بهم زد تا چهار سانت دووم اوردم و بعدش شروع کردم داد و بیداد که برام اپیدورال بیارین از چهار پنج سانت اپیدورال زدن خییلیی خوب بود کل درددام تموم شد به هشت سانت که رسید تاثیر اپیدورال رفت دردام برگشت اصلا برام قابل تحمل نبود کلی خواهش کردم دوزشو زیاد کنن نکردن اخرش دکتر اتاق عمل گفت یکم دیگه بهش بزنید زدن ولی دیگه رو دردام تاثیر نداشت
بلاخره ساعت دوازده و چهل دقیه زایمان کردم
دست بچه کنار سرش بود بخاطر همین موقع زور زدن خیلی اذیت شدم دیر اومد بچه
قیچی که میزنن متوجه میشید ولی درد نداره برای بخیه هم لیدوکایین زدن اونم متوجه شدم بعد بخیه فوری نشستم رو تخت و به بچه شیر دادم همین باعث شد چندتا از بخیه هام پاره بشه و باز از اول بخیه زدن بار دوم یکم درد داشت چون بی حسی رفته بود خلاصه به خیر گذشت
مامان بردیا مامان بردیا ۱۳ ماهگی
پارت ،2دیگه هیچی معاینه کرد گفت یک سانت باز شده من درد نداشتم دیگه تا وقتی کارامو انجام داد کاغذ بازی اینا شد همون 2دیگه باز معاینه کرد گفت بریم زایشگاه باهمون یک سانت دیگه مادرم رفت تو استراحت گاه منم باماماخودم رفتم تو زایشگاه شانس خودم مامام همون شب شیفت بیمارستان بود دیگه هیچی رفتیم تو زایشگاه من رفتم تو اتاق مامامم رفت گفت تا 4 سانت باز بشه میام رفت بیرون اتاق ولی همونجا بود دیگه یه ماما دیگی اومد سرمو وصل کرد قلب بچه رو ازاون چیزا گذاشت که همجوری بزنه دیگه رفت من همجوری که دراز کشیده بودم هی درد داشتم کم دیگه تا ساعت 3ونیم بعد اومد دوباره معاینه کرد گفت شدی 3 سانت گفت رحمت خیلی خوبه نرم عالی دیگه رفت شد ساعت 4,20دقیقه اومد یه سرم زد گفت توش داروی آمپول فشار چون کیسه آب پاره باید زودتر زایمان کنی دیگه دیگه رفت من موندم با آمپول فشاردیگه کم کم هی درد می‌آمد فقط شکم سفت میشد کمرم درد میکرد تو کشام اینا فشار می‌آمد دیگه مامام اومد معاینه کرد گفت شدی 4 سانت دیگه بود نرفت دیگه منم هی دردا زیاد میشد تا ساعت 6
مامان آیهانم✨☁️ مامان آیهانم✨☁️ ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان
من ۱۶ ام رفتم دکتر بهم گفت ۲ سانت بازی برو پله بالا پایین کن رفتم ساختمان پزشکان ۱۰ طبقه رو بالا پایین کردم اومدم ولی دردی نداشتم مامانم گفت نرو اذیتت میکنن منم خلاصه نرفتم اومدم پیاده روی کردم و ورزشهای لگنی کردم ۱۷ ام هم رفتم ورزش لگنی خصوصی انجام دادم شب دردام شروع شد کمر درد داشتم منتظر موندم تا صبح رفتم ساعت ۶ بیمارستان معاینه شدم ۵ سانت بودم بستری شدم تا ماما همراهم اومد ساعت ۸ بود هنوز ۵ سانت بودم ورزشارو شروع کردم کیسه آب و زدن ساعت ۱۰ دوباره ۵ سانت بودم دیگه تا امید شده بودم کامل که یهو بالا اوردم حس دفع پیدا کردم دردام زیاد شد اومد معاینه کردن ۸ سانت بودم آماده شدن برا زایمان ساعت ۱۱ و نیم با دردای زیاد زایمان کردم تا ۲ ریکاوری موندم بعد اومدم تو بخش ۶ تا بخیه بیرون خوردم داخلی هارو نمی‌دونم خلاصه خیلی سخت بود ولی گذشت
حتما حتما ماما همراه بگیرین خیلی خوبه خیلی
من ماسک بی دردی گرفتم اصلا تاثیری روم نداشت استفاده نکردم