۱۱ پاسخ

اگه به بچت شیرخودت رو نمیدی خودت برو پیش دخترت نمیشه توقع داشت شاید اونا هم شرایطشون سخته یا نمیتونن خیلی به دل نگیر

فدات شم بهترین کارو کردی پسرت الان سن مناسبی نیست که تنها بمونه ،دخترت برو بهش سر بزن و زود برگرد

منم دخترم ۴ساله بود دومی دنیا اومد وحدودا ۴بار بستری شد وتاسرحدمرگ دخترکوچکیکم پیش رفت منم بی کس بودم هیچکس پاشو بیمارستان نزاشت اونروزا تموم شد اما فشارروانیش روم موند البته من دختربزرگم پیش شوهریامادرشوهرم بود اما خب خودم توشهرغریب توبیمارستان تنها تموم شد سختیها امامن ۱۰سال شکستم وپیرشدم

خدا پشت و پناهت، همسرت هست ،دیگه نیاید از بقیه توقع داشت بالاخره اونم ترسیده خودش مریض شه ،پسرم با وزن ۲۴ فرستادم اول مهر پیش دبستانی همش مریض ،کرونا، بعدش ویروس گوارشی تا خوب،شد دوباره رفت پیش دبستانی خراب شده بازم تب بالا و سرفه و... وزنش،تو دوماه شده ۱۹، هربار مریض شد دخترمم پشتش گرفت، ده روز شب تا صب نخابیدم، صبح ها هم تا عصر سرکار، حالا دخترم پرستار داره خونه بهش رسیدگی میکرد روزا، ولی سخت بود، چون خودم و همسرم از بچه ها ویروس می‌گرفتیم و تب و بدن درد داشتیم، با اون حال سرکارم بلید میرفتیم، هنوزم خوب نشدیم،شرایط واقعا واسه همه سخته، روز شماری میکنم پاییز و زمستون تموم شه

عزیزم هی جاتونو عوض کنین با شوهرت.انشاالله دخترتم به زودی زود مرخص میشه.منم شهرستانم دور از خانواده.درکت میکنم تنهایی خیلی سخته

عزیزدلم به خدا توکل کن.حتما مامانتون هم درگیر بوده.انشاالله هرچه زودتر حال دخترتون خوب بشه و بیاد خونه پیشتون.ناراحت نباش خانمی...خداروشکر همسرتون پیشش هست.دختراهم که بابایی...

به نظرم شوهرت خونه بمونه توبری بیمارستان پیشش بهتره😢

عزيزم عین منن اطرافیانت
واقعا خدا هیچکس رو بی کس نکنه
الهی هر چه زودتر دو دسته گلت خوب بشن

بازم شکر خدا شوهرت هست.
تو بچتو ببر بزار پیش مادرت خودت برو پیش دخترت

الهی مادر انشاالله زودترخوب میشه عزیزم

عزیزم شوهرت پیش پسرت بمونه برو پیش دخترت مادر پیشش باشه بچه دلش گرم تره طفلک غصه میخوری اینجوری

سوال های مرتبط

مامان بردیا مامان بردیا ۱ سالگی
خیلی دلم گرفته ..با مامانم صحبت کردنی پشت تلفن خواهرم زنگ زد ب مامانم ..مامانمم زود قطع کرد باشه باشه کاری نداری .
صبح هم به خاطر بزرگم زنگ زدم ج نداد دوباره زنگ زدم اشغال بود موند الان زنگ زد ....خیلی سخته تو زندگی واسه هیچ‌کس مهم نباشی
با مادر شوهرم دعوام شد زنگ زد گفت شوهرم دست تو اسیره منظور شوهرم
اختیار چیزیو نداره ‌معدش درد میکنه از عصابشه ...من بعد از زایمان سه چهار ماه هیچ به خودم نیومدم از کارای مادرشوهرم از استرس و ناراحتی که بهم داد شیرم خشک شد ....انقد شیر داشتم انقد شیر داشتم وقتی یه سینه مو میدادم اون یکی همینجوری سرازیر میشد تا شورتم خیس میشد ...تازه از بیمارستان مرخص شده بودیم اومد پیش مادر و خواهرم و زنداداشم انقد حرف زد حرف زد
ولی یکی پیدا نشد بگه بسه کن لال بشی انشالله بحق این روز عزیز ...این تازه زایمان کرده با شکم سزارینی یک هفته مونده پیش بچه ش این همینجوری حالش بده روحیه ش خرابه دم ب دیقه گریه می‌کنه بس کن ...
دلم گرفته از این که تو زندگی هیچ کس پشتم نبوده هیچ کس