بیاد منم زنگ زدم بش برام گاز بی حسی آوردن بعد هی احساس مدفوع داشتم هی ی جوری جمعش میکردم بش اهمیت ندادم تا ماما همراه اومد دوبار معاینه کردن ۸ سانت بودم ماما همراه اومد خدا خیرش بده بم خرما داد آبمیوه آب ب زور میزاشت دهنم گفت باید زور بزنی باید بخوری منم میخوردم تو این گاز بی حسی عصار اسطوخودوس گذاشت بعد هی احساس زور داشتم بش میگفتم می‌گفت ن زور نزن فقد نفس بکش تو این گازه م می‌کشیدم خوب میشد دیگ واقعا نمیتونستم میگفتم باید بزنم میگفت بزن بعد گفتن داریم سرشو میبینیم زور بزن منم چندتا زدم بعد دخترمو گذاشتن رو شکمم خیلی حس خوبی بودی ی کوچولو گریه کرد بعد بردنش گذاشتن تو تخت منم داشتم نگاش میکردم آمپول بی حسی هم درد نداش واقعا من خیلی میترسیدم از آمپول بی حسی اصلا درد نداش برا بخیه زدن هم ماما همراه گفت از این گازه بکش واقعاً هم کمک کرد چیزی حس نکردم ولی اینایی ک رو پوست زدن یکم درد داشتن اذیت شدم بعد تموم ک شد دخترمو آوردن بغلم بش شیر بدم دسشو بوس کردم خیلی داغ بود حس خیلی خوبی بود بعد اومدن شکممو ماساژ دادن تو زایشگاه تو بخش هم فشار دادن اصلا چیزی حس نمیکنید فقد یکم درد داره همین من اینقد میترسیدم از بخیه و آمپول بی حسی و فشار دادن شکم همش الکی بود اصلا ترس و استرس نداشته باشید الآنم بخیه هام اذیتم نمیتونم درس حسابی بشینم سینه هام هم زخم شدن و خون میان درد میکنن ☹️👋🏻ااا راستی بیمارستان فرقانی رفتم
گاز بی حسی گرفتم راضی بودم خداروشکر

۱۰ پاسخ

بسلامتی عزبزم خداروشکر
درباره بخیه هم اطلاعاتی ندارم ، چون هشت سال ازش گزشته ولی اون موقع خیلی درد و سوزش داشت ،بش هیییچی نزدم از ترس حتی ابم نمیریختم وقتی دسشویی میکردم تا ده روز! فوقش با دستمال مرطوب پاک میکردم پشتمو! اخرشم دکتر چل و خله زایمانم بعد دوهفته اینا ک رفتم برا معاینه کشیدشون با دعوا😁اما اماااان از بواسیر که چارش مالیدن روغن بادام بود چون ویتامین Eداره

عزیزدلم خداروشکر به سلامتی
ان شاء الله به زودی کاااامل سرپا بشی
فقط یه سوال شماهم مثل من استراحتی بودی با شیاف؟ یا ورزش انجام میدادی؟
برای ماهم دعا کن عزیزم🥺😙

فاطمه جان گاز بیحسی گرفتی یعنی؟ توی کمرت هم امپول زدن برای بی درد کردن؟؟

بچه اولته

خداروشکر سلامت زاسمان کردی

منم اون قسمتی که بچه افت ضربان داشتو تجربه کردم برای بخیه هامم نمیدونم چرا بافتم پاره میشد البته ماما خصوصیم به درد نمیخورد اخرشم دکترم اومد بردنم اتاق عمل بخیه هامو باز کرد مجدد بخیه زد

عزیزم چند هفته زایمان کردی

والا عزیزم به من قرار بود امپول بی حسی بزنن اخر نزدن چقدر درد کشیدم اون گاز هم روم اثری نداشت موقع بخیه هم ک قشنگ میفهمیدم دهنم سرویس شد😂

اجی ی سوال با وجود امپول بی حسی موقع بخیه درد داشتی؟!

خداروشکر عزیزم که زایمان راحتی داشتی و راضی بودی اکثرا که تجربه هاشونو میخونم خیلی اذیت شدن
اون ماساژ شکم هم تو زایمان طبیعی بهتره بیشتر تو سزارین وحشتناکه که شکمت پاره است میان فشار میدن

سوال های مرتبط

مامان لنا مامان لنا ۳ ماهگی
دیگه دردام برام قابل تحمل نبود همش میگفتم نمیتونم گفتن چرااا میتونی دوباره من میگفتم ن نمیتونم🤦🏻‍♀️
دیگه لباس آوردن عوض کردم چندتا سوا پرسیدن اومدن کمکم کردن بلند شدم رفتیم تو اتاق کرد تا رسیدم تو اتاق درد همش رو پشتم وحشتناک درد بود گفتن رو تخت دراز بکش بزور دراز کشیدم خانمه میخواست ضربان قلب چک کنه دستشو گرفتم گفتم رو پشتم خیلی فشارهههه قبلا خونده بودم ک فشار ب پشت یعنی بچه میخواد بیاد
انگار ترسید رفت صداشون زد اومدن،ماما چک کرد گفت فولهه، گفت چندتا زور بزن تو دردات چندتا زور زدم گفت عالیه بلندشو بریم اتاق زایمان
بلندم‌کردن بی اختیار فشار میومد بهم زور میزدم بی اختیار میگفتن زور نزنیاااا
دیگه رو تخت دراز کشیدم گفت تو دردات زور بزن تو درد قیچی زدن پاره کردن اونجا بود ک صدام رفت هوااا دوباره زور بچه اومد گذاشتن رو سینم😻دردا قطع شد یعنی خیلییییی کم شد گفت چندتا صرفه کن جفتت بیاد خلاصه خفت هم اومد
رسید وقت بخیه کردن گفتم توروخدا بی حسی بزنین
بی حسی زدن چندتا بخیه هارو نفهمیدم ولی چندتا زد ک آنجا بی حس نشد بود اون بخیه میکرد من داد میزدم🤦🏻‍♀️
مامان پناه مامان پناه ۵ ماهگی
خودمو بشورم و اینا بعد گفت برو رو تخت معاینم کرد گفت آره بچه اومده پایین فقط سجده برو تا قشنگ بیاد سر جاش و بعد منم سجده رفتم و بعد معاینم کرد گفت خوبه به ماما های بخش گفت بیاین معاینه کنین اومدن و بعد معاینه گفتن وسایل زایمان رو آماده کنین بچه داره میاد اون لحظه انقد احساس آرامش کردم که حد نداشت گفتم خداروشکر بچم داره به دنیا میاد و دیگه دردام تموم میشه آخه درد آمپول فشار خیلی بده هم پشت سر همه و هم شدید هست بعد دیگه اومدن برا زایمان و میگفتن زور بزن من از مد جافوع کردن می‌ترسیدم و خجالت می‌کشیدم برا همون درست زور نمیدادم و بچه زیادی تو کانال موند و سرش داشت کشیده می‌شد و اذیت میشد که گفتن باید برش بزنیم اولش ترسیدم ولی با وجود اون همه درد گفتم بزنین بابا زودتر به دنیا بیاد من دیگه نمیتونم دردم تحمل کنم بعد دیگه بی حسی زدن و برش رو که اصلا احساس نکردم هیچی نفهمیدم واقعا وبچمو دادن بغلم و یه حس خیلی آرامشی گرفتم بعد دیگه بچه رو بردن برا وزن و اینا و جفت رو هم در آوردن و شروع کردن به بخیه زدن اولش فقط یکم احساس سوزش داشتم و زیاد درد و اینا حس نکردم تو بخیه های داخلی ولی بخیه های آخری که سطحی بود درد و سوزش داشتم که قابل تحمل بود ولی میگفتم بی حسی بزنین که گفتن نمیشه الان بزنیم و بچمو آوردن کنارم تا آروم بشم و حواسم پرت بشه بعد دیگه درگیر بچم بودم نفهمیدم کی تموم شد و بعدش دیگه دوساعت نگم داشتن و بعدش راهی بخش شدم
مامان جوجه🥰 مامان جوجه🥰 ۴ ماهگی
پارت سوم
ایپدورال خیلی خوب بود منم اگه این همه درد داشتم بخاطر زایمان زودتر بود و لگنی که تنگ‌ بود اومد بعد از سه چهار ساعت باز معاینه کرد گفت فول شدی مدفوع کن زور بزن تا دکتر بیاد من روی تخت به حالت سجده کردن که فقط فشار بدم زور بزنم می‌گفت سر بچه داره معلوم میشه مامانمم داشت میدید کنارم بود هنوز توی زایشگاه نرفته بودم ساعت دوازده دکترم رسید منم مدفوع کرده بودم گفت پاشو بریم زایشگاه ولی درست حس نمی‌کردم البته سه دوز ایپدورال گرفته بودم تا زایشگاه راه رفتم اونجا رفتم روی تخت زایشگاه حالا بچه نمیومد منم دیگ نمیتونستم زور بزنم چند روز نه خواب داشتم نه چیزی یه عالمه درد داشتم فقط دیگ یه ماما شروع کرد شکمم رو فشار دادن که بچه بیاد منم قلبم درد گرفته بود نمی‌تونستم نفسم بکشم بازم درد رو خیلی شدید داشتم حس میکردم که بهم دوز چهار ایپدرول رو زدن 😐 دکترم خیلی مهربون و با حوصله بود با دستگاه کمی سر بچه کشیدن جلو ولی شکمم فشار میدادن من خیلی بد بود نفس نمیشد کشید دکتر گفت دیگ فشار نده بهش آب بده دیگ بعد از نیم ساعت زور زدن بچه رو کشیدن بیرون گذاشت روی شکمم خیلی حس قشنگی بود گریه شدم شکمم کلا خالی شد دیگ برش هم زده بود چهار تا بخیه خوردم باز بخیه زد برش رو حس میکردم استخوان های واژنم خیلی درد میکرد خیلی گفتم حس میکنم همش بی حسی میزد بهم بردنم توی اتاقم دیگ دوساعت رفتم زیر اکسیژن چون بلند میشدم نمی‌تونستم نفس بکشم بعد یه ساعت اومدن گفتن راه برو برو دستشویی شوهرم دست گرفت برم سرویس دیدم یه عالمه سرگیجه دارم
مامان فندق کوچولو مامان فندق کوچولو ۳ ماهگی
مامان نیلا مامان نیلا ۴ ماهگی
خب خب منم از تجربه زایمانم بگم
من ۴۰هفته و۴ روز رفتم بهداشت بهم نامه بستری داد،رفتم بیمارستان تامین اجتماعی معاینه کرد گفت دهانه رحمت بستس،بیمه هم نداری باید بری بیمارستان رحیمی،رفتم رحیمی گفتم از صبح تکون نخورده،معاینه کرد گفت دو سانت باز شده،بعد از معاینه خونریزی گرفتم
ساعت ۵عصر بود بستریم کردن،ساعت۸ گفتن سوپ بخور که آمپول فشار بزنیم،ساعت ۹ آمپول زدن تو سرم،هیچ دردیم نداشتم قبلش،ساعت۹ونیم دردا شروع شد اولش شکمم سفت میشد یواش یواش دردا بیشتر شد،تا ساعت۱۱قابل تحمل بود مثل پریودی،البته منم تنفسو داشتم بی تاثیر نبود،از ساعت۱۱ دیگه قابل تحمل نبود برام ولی اصلا جیغ نزدم سعی کردم با نفسام دردارو یذره کمتر کنم،از ساعت۱۰تا۱۲ دهانه رحمم ۴سانت بود اصلا تغییر نمی‌کرد فقط دردا بیشتر میشد احساس دفع داشتم ولی زور نمیزدم اصلا،ورزشم نمی‌تونستم بکنم واقعا سخت بود،،احساس میکردم تموم زورم تموم شده،خرما می‌خوردم هر چند دقیقه یکبارفقط پامیشدم راه میرفتم یکم،ساعت ۱ فول شدم،احساس میکردم دفع شدید دارم انقدر زور زدم که بلاخره سرش اومد تو لگن و ماما سریع بی حسی زد و قیچی کرد که اصلا متوجه دردش نشدم،سرشو گرفت گفت یه زور خوب بزن حس میکردم دارن محتویات توی دلمو درمیارن حس بدی بود،ولی کلا چند ثانیه بود،بچه اومد ساعت ۲و پنج دقیقه و پنج دقیقه بعدش جفتم دراوردن و بخیه زدن که چهل دقیقه ای طول کشید داخلیارو حس نکردم چون بی حسی زد،ولی بیرونیا خیلی درد داشت کامل حس میکردم
مامان فسقلی مامان فسقلی ۹ ماهگی
دیگه شروع کردم و تا ساعت یک ربع ب پنج ک. نیم ساعت یکسره ورزش کردم و دیدم درد داره میگیره ب ماما گفتم گفت ن هنوز کمه دیگه درد فقط سمت راست پایین تیر می‌کشید و من ب هر بدبختی تا ساعت ۵ ورزش کردم وحس میکردم رو مقعدم فشاره دوباره ماما گفت بیا بخواب برا ضربات قلب و معاینه و چون درد داشتم دوباره اپیدورال و شارژ میکردن برام و آروم تر شدم که ماما معاینه کرد و یکدفعه گفت فول شدی و سر بچه اومده پایین قشنگ یکم زور بزن که زور زدم گفت سر بچه دیده میشه منم اصلا درد نداشتم اومد کیسه آب و زد و سوند وصل کرد ک من اپیدورال داشتم اصلا حس نکردم مثانه رو خالی کرد و می‌گفت قشنگ زور بزن تا بچه بیاد پایین تر بریم رو تخت زایمان منم جوری ک میگفت همکاری‌میکردم و نیگفت خیلی عالیه با دکتر هماهنگ کردن و بعد چند تا زور گفت نزن بریم رو تخت زایمان

من و با ویلچر بردن چون پاهام بی حس بود تقریبا رو تخت زایمان هم تا دکتر بیاد با پرستارا و ماما حرف میزدیم انگار نه انگار ماشالله ماما هم گفت زور بزن بعد قیچی برداشت فکر کردم داره پاره میکنه گفتم چی‌کار میکنی الکی‌برش نزنی گفت ن یکم از‌موها بچه رو زد گداشت رو لباسم ک‌ببینم 😂 خیلی بانمک بود دیگه دکتر ۶ اومد و گفت همه چی عالیه و و شروع کن زور زدن منم چند تا زدم و پرستار چند بار محکم شکممو فشار داد منم زور. زدم سر بچه اومد بقیه بچه سر خورد اومد بیرون و گذاشتن رو سینم و دیدم یک زور دیگه زدم و جفت هم اومد و دکتر بخیه زد و بردن تو خود زایشگاه تا دوساعت د بعد بردن بخش
مامان آیدین🩵🐣 مامان آیدین🩵🐣 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت ۲
و دردا شدتش زیاد شد گریه میکردم فقط میگفتم نمیتونم تحمل ندارم امپول بی دردی بزنید گفت باید ۵ سانت بشی خیلی زجر اور بود تا ۱ شب که از شدت دردا فقط جیغ میزدم تازه شدم ۵ سانت ساعت ۱ شب امپول بی دردی زدن تا ۱:۳۰خیلی بود خیلی اروم شدم بعد ۱:۳۰ درد شدید زیر دل و واژن مقعد حس مدفوع اومدن نعاینه کردن ساعت ۲ شب گفتن ۱۰ سانتی و همش میترسیدم که مثلا ۶ یا ۷ باشم ولی ب بطف امپول بی دردی ۱۰ بودم خلاصه گفت زور بزن رو همین تخت تا سر بچه بیاد پایین هرر۱ دقیقه دردا میومد منم زور زور نیزدم ولی واقعا نا نداشتم انگار نمیتونستم سه تا ماما بالاسرم بودن یکی اومد با دوتا دستاش شکممو فشار داد یکی دست جا کرد تو واژنم و گفت زور بزن😑😭منم همراه با درد مدفوعم اومد گفت خوبه افرین🫤😂و گفت دوباره زور بزن تا ۲:۴۵همینجور زور میزدم اونام این لا هی میومدن معاینه و انگول کردن دیگه ۲:۴۵سر بچه دیده شد بردنم تخت زایمان پاهامو دادن بالا و دوباره یکی شکممو فشار داد هی فشار ب پایین یکیم دست جا کرد تو وا ژنم هی فشار و زور گفتم من نمیتونم نمیتونم و اونا گفتن زور نزنی بچه خفه میشه تو زور میطنی نیاد زورت کم میشه بچه میره عقب و دوباره منم فقط جیغ میکشیدم فقط مامانمو صدا میزدم🥲مامانم فوت شده انگار بهم قوت قلب داد و دوباره زور ک انگار یچی ازم خارج شد و بچه گذاشتن رو شکمم فقط گریه میکردم فقط لشک میریختم فک نمیکردم بتونم انگارقدرتی نداشتم بعد ۱۰ دقیقه جفت خودش اومد و رحممو فشار دادن کلی خون اومد بیرون و از داخل بیرون کلا بخیه خوردم بخیه زدنا یه ساعت نیم طول کشید و خیلی درد داشت با شدت بخیه زدن دست جا میکرد تو واژنم😭منم کلا بیحال رو تخت بعد صدا بچم بعد ۱ دقیقه اومد و انگار کل دردام رفت🥹...
مامان کایرا✨️ مامان کایرا✨️ ۳ ماهگی
مامان 💙الوین💙 مامان 💙الوین💙 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت چهارم

خلاصه‌ با کمک های ماما خیلی پیشرفت کردم همش میرفتم زیر دوش آب گرم همش دسشویی داشتم کیسه آبمو خواستن پاره کنن خبری از کیسه آب نبود فکنم پاره شده بود زیر دوش من نمیدونستم‌ یا بازم نمیدونم خلاصه ساعت شد ۲ اینا‌ ماما گفت دراز بکش معاینت‌ کنم درد داشتم نوار قلب گزاشته‌ بودن پرت کردم اونور ماما گفت خیلی خوب پیشرفتی سر بچه اومده پایین بعد  وسایل های زایمان و آماده کردن‌ یه عالمه دانشجو‌ ریخت سرم بعد ماما گفت آماده شو بچه داره میاد از ۵سانت‌ با کمک ماما یهو شدم ۸ سانت گفت خیلی زور بزن دیگه داشتم از زور زدن روانی میشدم‌ گفت زور بزن فقط سر بچه دیده میشه منم هرچقدر زور داشتم زدم واقعا سخت بود بعد گفتن زود باش زور بزن سر بچه داره میاد بعد آوردن بتادون‌ ریختن به پاهام شروع کردن بی حسی زدن  بعد با قیچی برش زدن اصلا نفهمیدم چون خیلی درد داشتم بعد اینکه‌ برش زدن سر بچه اومد بیرون فک کنین دیگه دردام  یه جوری بود تا دم مرگ رفتم‌ همین که سر بچه اومد بیرون دردام‌ تموم شد بدنشم‌ لیز خورد اومد بیرون
مامان رادوین مامان رادوین ۱ ماهگی
میگفتم ترو خدا بزنید اپیدورال من درد دارم مردم و زنده شدم مگ زدن گفتم ۵ سانت بعد ۵ سانت شدم گفتن برو رو توپ تا سر بچه بیاد لگن

شد ۶ اومد دست زد اونجا اين قدر بد بود ک حد نداشت و بعد سوزن دستش دو بار کرد تو تا آب کیسه رو بزنه و گفت دسشویی کرده و خلاصه اپیدورال نمیزنن و خلاصه اومدن دست کرد و مردم و زنده شدم شدم ۸ سانت زنگ زدن ب دکتر و موق درد پمپ قلب وصل کرده بودن اون خیلی بد بود فشار روشکم و درد ب پشت خاب باشی دیگ اومد کند اونارو گفت موقع فشار زور بزن ک زدم و دستش اونجا بود ینی مردم هی زور هی زور تا دکتر اومد و لباس تنش کرد و گفت زور بزن زود باش زور زدم دیگ زور زدم و میخاستم جیغ بزنم زنه ماما میگفت ساکت باش فقط زور بزن منم زور زدم و ی آن شکمم خالی شد اصلا راحت شدم و باز برابرا جفت یکم فشار دادم ک برداشت و موقع بچه من چشام بستم داشتم زور میزدم ندیدمش سری گذاشتن رو شکم و برداشتن دیگ رفت جا بخیه و گفت بخیه کم میخوری ۴ تا ی آن دیدم پره های واژن قیچی کرده و دستش گفت برات زیبایی انجام میدم ولی بخیه درد داشت الان برا بخیه ها میمیرم و زنده میشم یکی از بخیه ها رو ران و میرم دسشویی کلا واژن نمونده برام کوچیک شده همش و من نمیخاستم زیبایی روم نشد بگم بهش حالا ۲۰ تایی بخیه خوردم واژن درد میکنه و کلا تکون میخورم درد میگیره و دسشویی میترسم مدفوع کنم و نمیتونم برم
مامان اهورا مامان اهورا ۵ ماهگی
مامان نیلا🐥 مامان نیلا🐥 ۲ ماهگی
خب پارت دو داستان سزارین
وارد اتاق عمل شدم نگم که چه استرسی داشتم و مثل بید میلرزیدم منو تحویل اتاق عمل دادن مستقیم رفتم رو تخت اتاق عمل نشستم آمپول بی حسی به کمرم زدن و اصلااااا هیچی حس نکردم واقعا خیلی خوب بود و اصلا درد نداره نگران نباشید
آروم کمکم کردن خوابیدم دستامو بستن پرده رو کشیدن و دکترم کارو شروع کرد همش حس میکردم دکترم داره با شکمم کشتی میگیره 😅 یعنی فشار رو حس میکنید ولی به هیچ وجه متوجه درد نمیشید
دخترم به دنیا اومد آوردن نشونم دادن و بردنش کاراشو انجام بدن
دکتر منم داشت بخیه میزد و من همینجوری داشتم میلرزیدم بهم آمپول زدن لرزشام رفت و عملم تموم شد بردنم ریکاوری تو ریکاوری یه بار ماما شکممو فشار داد یه بار دکتر که بی‌حس بودم متوجه نشدم بعد که حسم رفت ماما اومد گف باید ماساژ بدم منم سفت‌ دستشو گرفتم و نمیذاشتم چون خیلی ترسیده بودم اما آروم فشار داد و خیلی درد نداشت
موقع تحویل به بخش هم دوباره پرستاری که اومده بود منو تحویل بگیره فشار داد که اونم درد نداشت البته درد داشتااا ولی قابل تحمل بود
پارت بعدی رو هم سعی میکنم زود بذارم از لحظه ای که وارد بخش شدم