۶ پاسخ

نق زدنو گریه بخاطره خوابه

شاید خوابش میاد بزار رو پاهات شاید خابید

محلش نکن خودش خوب مبشه

اشکال نداره بزار بازی کنه پسر من تا الان هم قابلمه آبکش میاره وسط پذیرایی بازی می کنه منم کاری ندارم میگم بزار بیاره بازی کنه

بچه من ۸ صبح پا میشه شاید ۱ ساعت در طول روز بخوابه تا ۱ شب بیداره به شدت شلوغ

پسر منم خییییلی نق میزنه و گریه میکنه

سوال های مرتبط

مامان دل سا🐣 مامان دل سا🐣 ۱ سالگی
اولین تجربه من از شیر گرفتن دلسا رو میگم شاید بدردتون خورد
خوب از اونجایی که دلسا هم شیر خشک میخوره هم شیر خودمو ولی عادت بدی که داشت باید حتما موقع خواب سینه تو دهنذمیشد و انقد مک میزد تا خوابش ببره و من تو مهمونی یا ماشین همش تو عذاب بودم کم کم دوساعت من و مک میزد و تا میخواستم در بیارم بیدار میشد حتی شده بود شب تا صبح زیر سینه م بود و من اصلا خواب راحت نداشتم دیگه گفتم کم مونده روانی بشم این که شیر خشک میخوره و شیر من هم کمه اونقدی نیست دیگه بسه و عزمم و جزم کردم و صبح دیگه واقعا رد داده بودم از این اوضاع تا قبل اینکه از خواب بیدار بشه سینه رو رژ لب زدم و این هم طبق عادتش صبح که بیدار میشد دنبال می می میگشت و همش نق میزد و دید قرمزه شوکه شده من هم گفتم زخم شده و هی آخ و اوخ کردم 😅که نخوری مامان دردش میگیره اونم هیچی نگفت و یجورایی تو شوک بود یکم بازی میکرد دوباره میومد نگاه میکرد تا ظهر که باید می‌خوابید و داستان بدخلقی این شروع شد و دلسا که باید ساعت ۳ می‌خوابید با گریه و بهونه های الکی ساعت ۶ عصر خوابید و تایم ظهزش بهم خورد ولی اصلا نذاستم گریه کنه مدام باهاش بازی کردم و خوراکی های که دوست داره رو دادم بهش و کلا آزاد بود هر کاری دوست داشت میکرد و بردمش برف بازی و بالاخره این وسطا هی بهونه می‌گرفت ولی مشغولش میکردم تا موقع خواب هم همش سینه میخواست و با گوشی مشغول کردم و چشماش خسته شد و خوابید ادامه تو کامنت
مامان آنیسا 🌸 مامان آنیسا 🌸 ۱ سالگی
اینقدر از این زندگی خستم و حالم بهم میخوره دلم میخواد همه چی رو ول کنم برم گم و گور بشم . یک هفته هست که آنیسا دوباره مریض شده فقط گریه و نق نق میکنه و دائم بهم چسبیده اصلا دوست نداره روی زمین بزارمش نه میزاره من غذا بخورم نه خودش غذا میخوره داروهاشم که به زور دست و پاهاشو نگه میداریم میریزم توی حلقش وگرنه به هیچ عنوان نمیخوره .درحالت عادی موقع غذا خوردن اذیت میکنه من ایستاده غذا میخورم ولی این چند روز بیش از اندازه غرغرو و نق نقو شده منم دیگه اعصابم نمی‌کشه مخصوصا موقعی که من میخوام غذا بخورم یک کاری میکنه که من دیگه غذا نخورم
دیشب تا ۲ شب فقط گریه کرد به من آویزون بود باز ساعت ۵ صبح بیدار شد گریه رو شروع کرد واسش شیاف استامینوفن گذاشتم تا خوابید
هم دلم واسش میسوزه هم بیش از حد روح و جسمم خستس .هیچ کس و ندارم کمکم کنه باهام همکاری کنه دیروز هم پریود شدم اینقدر کمر و شکمم درد میکرد آنیسا هم منو دیگه بیچاره کرده به بدبختی غذا پختم حالا شب شوهرم اومد خونه فقط غرغر میکنه . منه بدبخت دیگه از غرغر شنیدن خسته شدم نمیدونم چه خاکی بر سرم بریزم