۹ پاسخ

فقط میگن ساکت بشه. حالا هرجور ساکت شد اشکال نداره🫤

شب یلدا .ب پسرم پفک دادن .نارنگی دادن.ماکارونی دادن‌
هرچی میگم نع تاخالا ندادم زوده.براش
میکردن دهنش


خب چندبار بحث کنی .زوده دیگ...
خداروشکر زیاد نمیزیم خونشون🤨🤨🤨🤨🤨

دقیقا👍👍👍🤦‍♀️🤦‍♀️منم همش همینو میگم

اینو میتونی به عنوان جک تعری ف کنی برا همه

بعضی وقتاهم میگه بیا نقل بدم …این چیزا آدم گنده رو خفه میکنه من نمیفهمم فازشون چیه فک میکنه خیلی کار خوبی میکنه مهربونه

قند مشکلی نداره که
پسر من اب ساده رو اصلا نمیخوره اب قند میدم بهش

اگ یبار دادش همیشه میخاد بدش

اصلا نباید لحظه ای پیششون بچه رو تنها گذاشت 🥲

🤌🤌🤌دقیقن

سوال های مرتبط

مامان آرنیک مامان آرنیک ۱۱ ماهگی
چقدر امروز روز وحشتناکی بود...چقدر خدارو صدا زدم چقدر التماسشو کردم چقدر زجه زدم.
امروز آرنیکم جراحی داشت.عمل هایپوسپادیاس داشت نمیدونم میدونین چیه یا نه ولی یه نوع عمل ختنه اس واسه بچه هایی که مشکل داره آلتشون.واسه آرنیک مشکل داشت و مشکلشم خیلی حاد بود....بچم باید بیهوش میشد کامل و عملشم گفتن خیلی سنگینه و حداقل یک ساعت و نیم طول میکشه....عمل تموم شد دکتر اومد بیرون از وضعیتش گفت پسر کوچولوم رفت تو ریکاوری و بهم گفتن اگه میخای بیا پیشش بمون که وقتی به هوش میاد ببینیش....خدا واسه هیچ مادری نیاره اصلا خدا هیچ مادری و با بچه
اش امتحان نکنه ....آرنیکم حین به هوش اومدن یهویی حالش برمیگرده ضربان قلبش میره بالا میره تا ۱۹۵ خودشم میخاد به هوش بیاد از درد گریه میکنه و هنجره اش خفه میشه و نای به طور کامل بسته میشه بچم داشت جلو چشمام خفه میشد از این وضعیت خودش تو شک بود و ضریان قلبشم داشت میرفت بالا و اگه یه کوچولو بالاتر میرفت سکته میکرد...مرگ و به چشم دیدم....جلو چشمام پرستارا و دکتر ریختن رو سر بچم و منو بیرون کردن و باباشو صدا زدن.خدا واسه هیییچ مادری نیاره ولی واقعا بچمو خدا بهم برگردوند.تهشم مشخص شد که پسر کوچولوی کم شانس مادر به یکی از گاز های بیهوشی که توی اتاق عمل بود حساسیت نشون داده و دچار شوک شدید ریوی شده....بستریش کردن....الان بچم بهتره ولی خیلی شوکه اس خیلی‌ مردمک چشماش گشاد شده اس و جالش خوب نیس.برامون دعا کنین.دعا کنین خوب بشه و حدا هیچوقت با بچم امتحانم نکنه
مامان سبحان مامان سبحان ۱ سالگی
خیلی ناراحتم و عصبی..امروز معده درد بدی گرفتم ..از یه طرف زنبور هم نیشم زده بود روی پام..پام بدجور درد میکرد بچم هم همش درحال گریه اعصاب نداشتم با این وضع هم آشپزی هم میکردم 🤦🏻‍♀️😑بعد یهو مادرشوهر اومد تو خونمون دید پسرم گریه می‌کنه گفت من مریضم نمیتونم نگهت دارم پسر من حساسیت داره به سینه ش زده خس خس می‌کنه و سرفه دیدم به مادر شوهرم گفتم اگه میشه با دستمال روی دهنت بزار بچم سرما بخوره دیگه بدتر میشه سینه ش 🤦🏻‍♀️😅 با همین یه کلمه حرف من بدش اومد خیلی حرف بهم زد تنها چیزی که زیاد روی مخمه بهم میگه 🤦🏻‍♀️.. بچت مریضی بدتر میگیره 😑 خیلی ناراحتم از حرفش چطور می‌تونه این حرف رو بزنه اینطوری دعا برای بچم می‌کنه که مریضی بد بگیره🥺
منو باش میخواستم مادرشوهرم رو ببرم همراهم داخل زیارت برای بچم دعا کنه که خوب بشه ...
بخاطر این حرفش خیلی گریه کردم... نمیدونم من زیاد حساس شدم یا واقعا حرف بدی زد
سر حساسیت بچم از یک ماهگی تا الان که یازده ماهشه من گرفتارم وقتی میبینم بچم اینجوریه اگه بخواد سرما بخورع یک ماه جون میده بچم تا خوب بشه ولی خانواده شوهر اصلا درک نمیکنن هیچ درکی‌ ندارن شوهرم هم همینجوریه بی خیال
مامان شهراد👑❤️ مامان شهراد👑❤️ ۱۰ ماهگی
باورتون میشه اگه بگم سه روز پیش خدا شهرادو دوباره به من برگردوند؟؟؟
ما خونه ی ملوک السلطنه بودیم،موقع برگشت به باباعلی گفتم مامانم اینا و خالم اینا پیش مادربزرگمن من و شهرادم میریم اونجا بمونیم امشبو،
بابا علی ما رو برد اونجا و من تو مسیر به مامانم گفتم بچم غذا نخورده بیزحمت براش غذا بذار،
موقع غذا که شد بچم داشت با خالم اینا بازی میکرد و قهقهه میزد که مامانم گفت نخندونیدش داره غذا میخوره،
دقیقا هم نشسته بود زیر میزی که مادر بزرگم همیشه اونجا غذاشو میخوره،
یه لحظه دیدم بچم جیغی از ته دل کشید،
فکر کردم دستش پیچ خورد یا پاش اومدم سمتش و دیدم مامانم میگه خدایا بچم
نگفتم نخندونیدش؟
ولی من از صدای جیغش فهمیدم گفتم استخون تو غذاش بوده،
مامانم گفتم نه من استخون حس نکردم داشتم غذا میدادم،
برگردوندیم و هی پشتش میزدیم ولی فایده نداشت بچم داشت خفه میشد و عق میزد مدام،
رفتم گوشیمو بیارم زنگ بزنم اورژانس دیدم خالم بچمو گرفته تو بغل داره گریه میکنه میگه اب بدید بهش،
دیدم زمان به اورژانس نمیرسه دویدم بچه رو کشیدم از بغل مامانم بیرم گفتم آب نده دمرش کردم دستمو گذاشتم رو جناق سینش محکم پشت هم هی زدم تو کمرش،
دیدم خالم یه چیزی از تو دهنش کشید بیرون گفت وای استخون،با استخونه خونابه هم از دهنش زد بیرون
با اینکه مامانم قبل اومدن ما یه دست کامل همه جا رو جارو کشیده بود نمیدونم از کجا اینو برداشته بود…..
بعدم از شدت گریه تو بغلم خوابش برد
من گریه کن،خالم گریه کن و مامانم گریه🤦🏻‍♀️
بقیش تو کپشنه
مامان جواد مامان جواد ۱۳ ماهگی