خیلی ناراحتم و عصبی..امروز معده درد بدی گرفتم ..از یه طرف زنبور هم نیشم زده بود روی پام..پام بدجور درد میکرد بچم هم همش درحال گریه اعصاب نداشتم با این وضع هم آشپزی هم میکردم 🤦🏻‍♀️😑بعد یهو مادرشوهر اومد تو خونمون دید پسرم گریه می‌کنه گفت من مریضم نمیتونم نگهت دارم پسر من حساسیت داره به سینه ش زده خس خس می‌کنه و سرفه دیدم به مادر شوهرم گفتم اگه میشه با دستمال روی دهنت بزار بچم سرما بخوره دیگه بدتر میشه سینه ش 🤦🏻‍♀️😅 با همین یه کلمه حرف من بدش اومد خیلی حرف بهم زد تنها چیزی که زیاد روی مخمه بهم میگه 🤦🏻‍♀️.. بچت مریضی بدتر میگیره 😑 خیلی ناراحتم از حرفش چطور می‌تونه این حرف رو بزنه اینطوری دعا برای بچم می‌کنه که مریضی بد بگیره🥺
منو باش میخواستم مادرشوهرم رو ببرم همراهم داخل زیارت برای بچم دعا کنه که خوب بشه ...
بخاطر این حرفش خیلی گریه کردم... نمیدونم من زیاد حساس شدم یا واقعا حرف بدی زد
سر حساسیت بچم از یک ماهگی تا الان که یازده ماهشه من گرفتارم وقتی میبینم بچم اینجوریه اگه بخواد سرما بخورع یک ماه جون میده بچم تا خوب بشه ولی خانواده شوهر اصلا درک نمیکنن هیچ درکی‌ ندارن شوهرم هم همینجوریه بی خیال

۷ پاسخ

من باشم دیگه خونم راهش نمیدم عوضی چرا باید همچین حرفی بزنه دیگه اسمشم نیار

منم مثل شما هستم و این کاملا عقلانیه.درک نمیکنم کسی رو که مریضه سمت بچم بیاد.
و اگه کسی مریض باشه واقعا جلوشو میگیرم برامم فرق نمیکنه کی باشه.
چرا باید بخاطر یکی دیگه من چند شب نخوابم بچم اذیت شه غذا نخوره تا صبح دماغش بگیره گریه کنه نخوابه
باید شوهرتو قانع کنی
و بقیه برات مهم نباشن
خدانکنه بچت چیزیش بشه
هر کی هرچی بگه به خودش برمیگرده برا کسی بد نخوایم بهتره

عجب بچه رو نفرين كرده يني؟

واقعا متاسفم واسه همچین آدمایی عزیزم خودتو ناراحت نکن فقط واگذارشون کن به خدا

گورباباش،فدای سرت بره گمشه،تو ب مادرخودت بگو دعاکنه واس بچت نمیخاد اون عفریته رو ببری

خوب کردی
دوبار ناراحت میشه
بعد ابدی ازسرش میفته
به دعای گربه کورم بارون نمیاد

خیلی قاطی نوشنی، من نفهمیدم
ولی خودتو ناراحت نکن ،بچه همینه دیگه

سوال های مرتبط

مامان سبحان مامان سبحان ۱۷ ماهگی
دیشب خدا بهم رحم کرد🥲 دیروز بچم رو بردم بیرون اومدیم خونه بچم آروم بود یهو بچم خوابید تو خواب همش گریه میکرد همش با خودم میگفتم برم اسفند دود کنم برای بچم چیزیش نشه وقتی از خواب بیدارش شد همش گریه می‌کرد گریه بند نمیشد خواهر شوهرم اومد سرگرمش کرد آروم شد خواهر شوهر هم بهم گفت براش اسفند دود کن گفتم بهش غذا میدم بعد به بچم غذا دادم سپردمش دست باباش رفتم براش زغال بزارم تا اومد انگار یه چیزی خورده بود تو گلوش گیر کرده بود چ‌وضعی بود😑شوهرم که فکر میکرد نون خورده تو گلوش گیر کرده بهم میگفت بهش آب بده تا بره پایین 🤦🏻‍♀️ولی من اینکارو نکردم پشتش زدم تا یه یکم بالا اومدیکم خون هم اومد بردم بیرون زدم پیشتش تمام غذایی که خورد بود رو بالا آورد با کمی خون دیدم یه تکه پوست تخمه هم بیرون اومد😑😑گلوش رو بریده بود تا اومد بیرون 🥲🤦🏻‍♀️ از یه طرف هم مادرشوهر تا دید اومد شروع کرد به فوش دادن من عصبی بود 😅😐همش اسم‌مردن میورد 😑😒 بچت میمورد بچت فلان میشد
مامان آرین مامان آرین ۱۴ ماهگی
سلام مامانا من امروز با شوهرم بحثم شد سر اینکه یدقیقه این بچرو نگه نمیداره پسرمم میاد تو اشپزخونه تو دستو پای من منم انقد خونم بهم ریخته بود دوروز بود نتونستم خ‌ب تمیز کنم پریود شدم خیلی حالم بد بود گفتم امروز بگیر تو دستو پای من نیاد یکم به این خونه بیصاحاب برسم پسرمم امروز کلا لج کرده بود خوابش میومد نمیخوابید الکی بهونه گریه به شوهرم بی عرضم امروز سپردم سر بچم دوسه بار خورد اینور اونور کله مرگسو گذاشته بود بهش از تو اسپز خونه هی میگفتم پاسو ارینو بگیر گفت عرضه نداری یه بچه جم کنی منم هم درد پریودی هم خونه که دوسه روز بود جم و جور نکرده بودم پسرمم گریه دیگ اعصابم خورد شد شروع کردم گریه کردن تو خونه داد و بیداد سر شوهرم بچم از داد و بیدادای من تو خونه ترسید شروع کرد گریه کردن سوهرم خدا لعنتش کنه رفت سر بچه داد زد من دیگ انقد بهم فشار اومد خواستم طرف چینی دکوری بکوبم رو سرش که بچه برداشت باز ارومش کردخیلی ناراحتم چرا داد زد سر بچم هدا اعنتش کنه الهی بمیرم برای پسرم بچم نکنه تا اخر عمر یادش بمونه میترسم با اون دادی که سر بچم زد بهش اسیب زده باشه هیلی ناراحتم هیچی ارومم نمیکنه هی باخودم فکر میکنم خدا لعنت کنه این مردای نفهمو حمله کرد سمت من منو بزنه بهش گفتم ناخنت به من بخوره تیکه پارت میکنه جرات نکرد خیلی اعصبانی بودم ولی بمیرم برای پسرم داد زد سرش الهی من بمیرم راحت شم از طهر ناراحتم یعنی یادش میمونه؟لخودم گفتم این خر نمیفهمه حداقل دیگ دفه اخرم باشه که تو‌خونه بخاطر پسرم داد بزنم
مامان مهوا🐣 مامان مهوا🐣 ۱۱ ماهگی
خانوما تایپک قبل و نوشتم دیدم شماهم مثل من واکنش نشون میدین🙂
چند وقته پیش فامیلای همسرم زنگ زدن گفتن میخواییم بیایم ناهار
دختر من خیلی گریه میکنه و بهم وابستس خیلی اذیتم میکنه من باز با تموم اینا گفتم بیاین قدمتون رو چشم
بعدش تا ساعت ۵ صب من بیدار موندم کارامو کردم ناهارمو پختم
خیلی خسته بودم
مهمونام که اومدن دختر خواهرشوهرم عروسک مهوارو برداشت مهوا گریه کرد عروسکو گرفت
دختر خواهرشوهرمم گریه میکرد خودشو میزد مادرشوهرمم با حرص و اعصاب خوردی اومد مهوا رو محکم برداشت از زمین و عروسک گرفت داد به دختر خواهرشوهرم
مهوا گریه میکرد بعد مادرشوهرم برگشت گفت هیشکی به این دختر حرفی نزنه (دخترمو میگفتا)این عصبیه
منم ناراحت شدم گفتم یعنی چی که عصبیه
عقب موندس(دورجون بچم )روانیه چیه که اینجوری میگی
بچمم از بغلش گرفتم
البته با خنده گفتما ولی خب حرف دلم بود اوناهم فهمیدن من جدی میگم و شوخی نیس
حالا مادرشوهرم اومده پیش شوهرم شکایت که چرا زنت بچه رو از بغلم گرفت فامیلات ناراحت شدن و فلان شدن
ولی نمیگفت که چی گفته من اعصابم خورد شده
هی میگفت بچه تو بچه منم هست نباید از بغلم میگرفتی
منم دیگه جوش اوردم گفتم اولا که بچم بچه ی منو پسرته
دوما اگه بچه خودت حسابش میکنی به چه حقی جلو اون همه ادم به بچم میگی عصبی تو حق نداری به بچه ی من چیزی بگی
چون منم به خودم اجازه نمیدم کمتر از گل به بچم بگم هر کی هم بگه من میدونم و اون
بنظرتون رفتار من بد بود ؟؟؟؟؟