۲ پاسخ

خداقوت عزیزم

مادر بودن خیلی خوب آدمو سفت میکنه صبور میکنه ادم بیشتر دردکش بالا میره
ایشالله زود خوب بشه تولد دومش با کلی شادی بگیری

سوال های مرتبط

مامان bachka مامان bachka ۱۶ ماهگی
چهار روز دیگه، نفسِ مامان یک ساله میشه…
باورم نمیشه یه سال به این زودی گذشت…

پارسال همین روزها، لحظه‌شماری می‌کردم برای دیدنت…
برای اولین باری که بغلت کنم، صدات رو بشنوم، چشمات رو ببینم…
و تو، با هر تکون کوچیکت، هر روز بهم یادآوری می‌کردی که چیزی نمونده…

و حالا… از اون روز، یک سال گذشته…
یک سالی که فقط گذر زمان نبود، یه تولد دوباره برای من بود…

تو این یک سال، من خیلی تغییر کردم…
صبورتر شدم، آروم‌تر شدم، مهربون‌تر شدم…
با تو یاد گرفتم عشق واقعی یعنی چی…
یاد گرفتم با خنده‌هات بخندم و با گریه‌هات دلم بلرزه…

مادر شدم…
و با تک‌تک لحظه‌هات زندگی کردم…
با شب‌بیداری‌هام، با خستگی‌هام، با ذوقِ اولین‌هات…
و همه‌شون با یه نگاه تو، برام شیرین‌ترین خاطره‌ها شدن…

لیلیِ من… نفسِ قشنگِ مامان…
یادت باشه همیشه…
مامانت همیشه هست برات…
هر لحظه، هرجا، تو هر شرایطی…

قلبم همیشه با توئه…
و عشقم به تو هر روز بیشتر از قبل میشه…

نزدیکه تولدت دخترم…
و من هنوزم مثل همون روزها، با عشق منتظر لبخندتم 🤍



عکس تولد یه سالگی کوچولو هاتو بزارید تو کامنتا اگه دوس داشتین♥️
مامان رادمان مامان رادمان ۱۲ ماهگی
امروز تولد رادمانه... و تولد دوباره‌ی من. 🤍
یک سال پیش، درست همین روز، فقط یک پسر به دنیا نیومد... یک مادر هم متولد شد.
دوازده ماه پیش، وقتی صدای اولین گریه‌ات توی اتاق پیچید، انگار دنیا برای همیشه قبل و بعد از اون لحظه تقسیم شد. از همون ثانیه فهمیدم که دیگه هیچ‌وقت آدم سابق نمی‌شم.
یک سال گذشت... سالی که پر بود از شب‌های بی‌خوابی، نگرانی‌های بی‌پایان، اشک‌های یواشکی، خنده‌های از ته دل، اولین لبخندت، اولین دندونت، اولین قدم‌هایی که برای رسیدن بهش لحظه‌شماری کردم...
بارها خسته شدم... بارها به خودم شک کردم... اما هر بار که نگاهم به تو افتاد، دوباره جون گرفتم.
تو فقط بزرگ نشدی رادمان... من هم کنار تو بزرگ شدم. صبورتر شدم، قوی‌تر شدم، عاشق‌تر شدم.
امروز که یک ساله شدی، بیشتر از هر چیزی به خودم افتخار می‌کنم؛ نه چون بی‌نقص بودم... چون با تمام خستگی‌ها، ترس‌ها و سختی‌ها، هر روز تمام تلاشم را برای مادر خوبی بودن کردم.
تولدت مبارک، تمام دنیای من... ممنون که با اومدنت، به زندگی من معنی تازه‌ای دادی.
و تولد دوباره‌ی من هم مبارک... روزی که فهمیدم مادر شدن فقط به دنیا آوردن یک بچه نیست؛ تولد نسخه‌ای از خودته که تا قبل از اون روز، حتی نمی‌شناختیش. 🤍✨
با تاخیر
۱۴۰۴/۵/۱۶
مامان _جان🩵 مامان _جان🩵 ۱۶ ماهگی
پارسال امروز🥹
باورم نمیشه که واقعا یک سال گذشت با تموم سختیا و شیرینیاش…
وقتی پسرمو نگا میکنم باورم نمیشه هی با خودم میگم ینی من اینو بزرگ کردم؟
من کی بزرگ شدم که مامان بشم من تو خوابمم نمیدیدم که از یه موجود کوچولو بتونم مراقبت کنم و بزرگش کنم…
.
اینجا خیلی استرس داشتم اخه صبحش زایمانم بود اصلا به هیشکی ترسمو نشون ندادم
با خنده رفتم داخل ولی وقتی تو راه رو اتاق عمل نشسته بودم داشتم زار زار گریه میکردم…
هم از خوشحالی هم از ترس…
هم اینکه وقتی نشسته بودم با پروندم اومدن و اسممو شهلا نوشته بودن(اسم مامانمه)
اونجا یه غم بزرگی اومد رو دلم و خیلی دلم گرفت و گریه کردم..از اینکه مامانم نبود…
تو بهترین روزم مامانم نبود..از اینکه بقیه رو کیدیدم مامانشون پیششونن مراقبت بچه هاشونن ولی من نه…
حسرت این تا ابد رو دلم میمونه که بهترین روزام مامانم نبود کنارم..هرچند روحشو حس میکردم…
شما تعریف کنین چه حسی داشتین یک روز قبل عملتون؟؟؟




فرزندپرورق زایمان بارداری شیرخشک بچه پوش
ک