خانوما تایپک قبل و نوشتم دیدم شماهم مثل من واکنش نشون میدین🙂
چند وقته پیش فامیلای همسرم زنگ زدن گفتن میخواییم بیایم ناهار
دختر من خیلی گریه میکنه و بهم وابستس خیلی اذیتم میکنه من باز با تموم اینا گفتم بیاین قدمتون رو چشم
بعدش تا ساعت ۵ صب من بیدار موندم کارامو کردم ناهارمو پختم
خیلی خسته بودم
مهمونام که اومدن دختر خواهرشوهرم عروسک مهوارو برداشت مهوا گریه کرد عروسکو گرفت
دختر خواهرشوهرمم گریه میکرد خودشو میزد مادرشوهرمم با حرص و اعصاب خوردی اومد مهوا رو محکم برداشت از زمین و عروسک گرفت داد به دختر خواهرشوهرم
مهوا گریه میکرد بعد مادرشوهرم برگشت گفت هیشکی به این دختر حرفی نزنه (دخترمو میگفتا)این عصبیه
منم ناراحت شدم گفتم یعنی چی که عصبیه
عقب موندس(دورجون بچم )روانیه چیه که اینجوری میگی
بچمم از بغلش گرفتم
البته با خنده گفتما ولی خب حرف دلم بود اوناهم فهمیدن من جدی میگم و شوخی نیس
حالا مادرشوهرم اومده پیش شوهرم شکایت که چرا زنت بچه رو از بغلم گرفت فامیلات ناراحت شدن و فلان شدن
ولی نمیگفت که چی گفته من اعصابم خورد شده
هی میگفت بچه تو بچه منم هست نباید از بغلم میگرفتی
منم دیگه جوش اوردم گفتم اولا که بچم بچه ی منو پسرته
دوما اگه بچه خودت حسابش میکنی به چه حقی جلو اون همه ادم به بچم میگی عصبی تو حق نداری به بچه ی من چیزی بگی
چون منم به خودم اجازه نمیدم کمتر از گل به بچم بگم هر کی هم بگه من میدونم و اون
بنظرتون رفتار من بد بود ؟؟؟؟؟

۱۹ پاسخ

ن خیلیم خوب گفتی .
مسه من خوبه تو سری خورم هرکی ب خودم و بچه هام هرچیزی میگه ساکت میشینم

آفرین واقعا جیگرم حال اومد👏👏👏

خدارو شکر از این رسماً که زنگ بزنن داریم میایم ناهار یا شام نداریم.تا دعوت نکنیم کسی جایی نمیره

اولا بیخود کرده وارد دعوای دو تا بچه شده و عروسکی که مال دخترت هست به زور گرفته داده به اون یکی نوه
دوما اگه ما هیچی نگیم بچه هامونم ازمون یاد میگیرن که از خودشون و حقشون دفاع نکنن و سکوت کنن
من قبلا خیلی پخمه بودم و سکوت میکردم اما الان هرکی ناراحتم کنه حواب میدم چون در قبال تربیت پسرمم مسئولم اول من باید قوی باشم تا اونم قوی بودن رو ازم یاد بگیره

به بچه ده ماهه آخه بگی عصبی؟
بچه چی حالیشه از عصبی بودن؟واکنش طبیعی هر بچه ای جیغ و گریه س.زبون نداره که طفل معصوم

دمتتت گررررم
حقیقتا کیف کردم این شکلی از بچت دفاع کردی
اگه نمیکردی پس فردا هر چی دوس داشتن بهش میگفتن.به چه حقی از بچه ۱۰ ماهه اسباب بازی رو میگیره

بچه ۱۰ ماهه عصبی 😰
خوب جوابشو دادی ک دیگه حرفی نزنه ب جا تشکر کردنه تو این اوضاع گرونی خودت بچه کوچیک داری

دخملت همسن پسر منه یک اسفند ساعت ۱۱/۱۵ دنیا اومد البته ۴۰ روز زودتر قرار بود ۱۰ فروردین بدنیا بیاد

منم ایطو مواقع جواب میدم

خیلیم کار خوبی کردی

خوب کردی غلط کرده حرف بزنه ب بچه

خوب کردی
بیجا کردن
اومدن سر خود مهمون شدن مزاحم شدن بعد بیان گریع بچتو هم در بیارن بدوبیراه هم بگن دیگ چییییی
خانواده شوهر پروو نباید بشه

اتفاقا عالی گفتی منم پیش بیاد میگم هیچکس از بچه مهمتر نیس بذار ناراحت شن

طیب ،طیب الله احسنت باریکلا
کارت درست بوده آفرین 😻

نه بد نبود حق باشماس کلا یه عده ادمای رو مخی هستن وباید مقابلشون وایسی

نه عزیزم الان دفاع نکنی از بچت کی کنی؟؟

افرین به تو ماده شیر پشت بچت باش تا ابد بزار بقیه بفهمن باید چجوری با بچت رفتار کنند

درست گفتی 👌

خیلی خوب رفتار کردی
بعد چطور با این قیمتا مهمونی میدی ؟🥲

سوال های مرتبط

مامان ساحل🍭 مامان ساحل🍭 ۱ سالگی
مادرشوهرم خانواده خودشو دعوت کرده افطار.موقعه افطار بچم گریه میکرد همه سرشونو کردن پایین و غذا خوردن،بعد افطار که شد خاله های شوهرم موقعه جمع کردن ظرف و شستنش امدن که بچه رو بده ما،هی گفتم نه دارمش.یه خاله اش کنه شد و گفت بده و به زور داشت میگرفت،گفتم خاله بچم گریه میاد میگم نه یعنی نه.هی به دخترم میگفت بیا بچمم گریه،اخرش عصبی شدم گفتم نمیبینی بچه میبنتت گریه میکنه،ولکن دیگه.خواهرشوهرمم امد بدش من گفتم گریه میکنه،میگه نمیکنه به زور داشت میگرفت،گفتم ولکن بچه رو برو به کارات برس،بچمو خودم دارم،به خانوم برخورد.
حالا صبح من امدم پایین غذا بار گذاشتم و‌سالاد درست کردم،خواهرشوهرم یه کوکو درست کرد و چایی زد.اونوقت همشون بعد غذا خوردن از همه تشکر کردن جز من،خیلی بهم برخورد
هر دفعه میان اینجا من باید پاشم ظرف بشورم و کارا رو برسم،حالا امشب مجبور شدن ظرف بشورن حرصی شدن.شوهرمم سرکاره،زنگ زد خوبی بچه خوبه،گفتم لجدداره میگه پیشم باش،گفت بهتر،بشین پیش بچه تکون نخور خودشون کارا رو برسن الکی خودتو خسته نکن🫠
مامان فرزندم مامان فرزندم ۱۷ ماهگی
مامان سامیار مامان سامیار ۱۶ ماهگی
سلام خوبین
سامیار الان تو سنی هستش که فقط با من پدرش یا نهایت عمو و خاله و اینا ارتباط میگیره و دوستشون داره ینی فقط با خانواده خودمو همسرم اوکیه و گریه نمیکنه
ولی وقتی آدمای دیگ بخصوص مردا رو میبینه دیوونه میشه باز به مرور تو مهمونی تا پایان مهمونی با خانوما ارتباط میگیره و میره بغلشون ولی با مردا نه
امشبم خاله ی همسرم شام دعوت کرده همه جمعن من چیکار کنم با این بچه.مخصوصا که دایی شوهرم خیلی میاد سمت سامیار اینم وحشتناک از اون میترسه و منو سفت بغل میکنه جیغ میزنه نفس نفس میزنه اونم همش از دور با این حرف میزنه این بدتر گریه میکنه
تا جایی که میتونم رفت و آمدم رو حذف کردم تا بچم یه کم بزرگ تر شه بتونه از خودش دفاع کنه ولی دیگ وقتایی که دعوت میکنن نمیشه نرم
چیکار کنم امشبو راحت بگذرونم
بعد مثلا مادرشوهرم یا زندایی شوهرم بچه رو از من میگیرن که ببرن پیش اون بگن که ببین این فلانیه تو رو دوست داره بچه دیوونه میشه من سریع ازشون میگیرم اوناهم منظوری ندارند ولی خب وقتی بچه اینجوریه نباید اینکارو کنن هرچقدرم محترمانه میگم انگار نه انگار یه دور بچه رو گریه میندازن بعد میدن به خودم😐
مامان سبحان مامان سبحان ۱۷ ماهگی
خیلی ناراحتم و عصبی..امروز معده درد بدی گرفتم ..از یه طرف زنبور هم نیشم زده بود روی پام..پام بدجور درد میکرد بچم هم همش درحال گریه اعصاب نداشتم با این وضع هم آشپزی هم میکردم 🤦🏻‍♀️😑بعد یهو مادرشوهر اومد تو خونمون دید پسرم گریه می‌کنه گفت من مریضم نمیتونم نگهت دارم پسر من حساسیت داره به سینه ش زده خس خس می‌کنه و سرفه دیدم به مادر شوهرم گفتم اگه میشه با دستمال روی دهنت بزار بچم سرما بخوره دیگه بدتر میشه سینه ش 🤦🏻‍♀️😅 با همین یه کلمه حرف من بدش اومد خیلی حرف بهم زد تنها چیزی که زیاد روی مخمه بهم میگه 🤦🏻‍♀️.. بچت مریضی بدتر میگیره 😑 خیلی ناراحتم از حرفش چطور می‌تونه این حرف رو بزنه اینطوری دعا برای بچم می‌کنه که مریضی بد بگیره🥺
منو باش میخواستم مادرشوهرم رو ببرم همراهم داخل زیارت برای بچم دعا کنه که خوب بشه ...
بخاطر این حرفش خیلی گریه کردم... نمیدونم من زیاد حساس شدم یا واقعا حرف بدی زد
سر حساسیت بچم از یک ماهگی تا الان که یازده ماهشه من گرفتارم وقتی میبینم بچم اینجوریه اگه بخواد سرما بخورع یک ماه جون میده بچم تا خوب بشه ولی خانواده شوهر اصلا درک نمیکنن هیچ درکی‌ ندارن شوهرم هم همینجوریه بی خیال
مامان عطیه سادات مامان عطیه سادات ۱ سالگی
دیروز مامانم با دختر داداشم که ۷ سالشه اومده بودن خونه من بعدازظهر دخترمو گذاشتم پیشه اینا به دختر داداشم گفتم یه دقه باهاش بازی کن من حموم برم جلوشون اجرک گذاشته بودم داشتن بازی میکردن مامانمم همونجا بود مامانم گف توبرو ماهستیم اقا رفتم حموم ۱۰ دقیقه نگذشته بود صدای جیغ و گریه دخترم اومد دختر داداشم پاشده سطلی که اجرکا داخلشه رو سرش کرده بعد سطل افتاده روی سره دختره من وای پیشونی دخترم باد کرده بود قرمز شده بود کبود شده بود به چه حالی از حموم اومدم بیرون دخترمو بغل کردم یخ گداشتم رو سرش وازلین کردم خیلی گریه کرد بعد اب دادم شیر دادم خوابید خیلی ناراحت شدم دخترم اصلا الکی گریه نمیکنه حتی زمین میوفته گریه نمیکنه اما این سطل خیلی محکم خورده بود توسرش که اینجوری جیغ میزد و هق هق گریه میکرد حلا مامانم برگشته میگه تو نرگسو دختر داداشم اسمش نرگسه دعوا نکن گفتم مامان بذار حداقل متوجه بشه چه اشتباهی کرده الان اگر سطل میخورد تو ملاجه بچه سرش میشکست من چه خاکی توسرم میکردم‌ دیشب رفتن خونشون بعد داداشم دعواش کرده اما عمه و عموهاش پشتیبانیشو کردن چیزی نگفتن بهش گفتن چیزی نشده هیچی نشده
من خیلی ناراحت شده میخاستم برا دخترم تولد بگیرم مامانم اینارو دعوت کنم بااین کارشون اصلا دعوتشون نمیکنم حتی به نرگس نمیگن که کارت اشتباه بوده دیشب شوهرم خسته بود دیرازسره کار اومد بعدم رفتیم بازار روز نفهمید دخترم سرش چی شده منم نگفتم وگرنه اول منو جرم میداد که چرا مواظبه بچه نبودی
مامان آرین مامان آرین ۱۴ ماهگی
سلام مامانا من امروز با شوهرم بحثم شد سر اینکه یدقیقه این بچرو نگه نمیداره پسرمم میاد تو اشپزخونه تو دستو پای من منم انقد خونم بهم ریخته بود دوروز بود نتونستم خ‌ب تمیز کنم پریود شدم خیلی حالم بد بود گفتم امروز بگیر تو دستو پای من نیاد یکم به این خونه بیصاحاب برسم پسرمم امروز کلا لج کرده بود خوابش میومد نمیخوابید الکی بهونه گریه به شوهرم بی عرضم امروز سپردم سر بچم دوسه بار خورد اینور اونور کله مرگسو گذاشته بود بهش از تو اسپز خونه هی میگفتم پاسو ارینو بگیر گفت عرضه نداری یه بچه جم کنی منم هم درد پریودی هم خونه که دوسه روز بود جم و جور نکرده بودم پسرمم گریه دیگ اعصابم خورد شد شروع کردم گریه کردن تو خونه داد و بیداد سر شوهرم بچم از داد و بیدادای من تو خونه ترسید شروع کرد گریه کردن سوهرم خدا لعنتش کنه رفت سر بچه داد زد من دیگ انقد بهم فشار اومد خواستم طرف چینی دکوری بکوبم رو سرش که بچه برداشت باز ارومش کردخیلی ناراحتم چرا داد زد سر بچم هدا اعنتش کنه الهی بمیرم برای پسرم بچم نکنه تا اخر عمر یادش بمونه میترسم با اون دادی که سر بچم زد بهش اسیب زده باشه هیلی ناراحتم هیچی ارومم نمیکنه هی باخودم فکر میکنم خدا لعنت کنه این مردای نفهمو حمله کرد سمت من منو بزنه بهش گفتم ناخنت به من بخوره تیکه پارت میکنه جرات نکرد خیلی اعصبانی بودم ولی بمیرم برای پسرم داد زد سرش الهی من بمیرم راحت شم از طهر ناراحتم یعنی یادش میمونه؟لخودم گفتم این خر نمیفهمه حداقل دیگ دفه اخرم باشه که تو‌خونه بخاطر پسرم داد بزنم
مامان هديه خدا(ستیا😍) مامان هديه خدا(ستیا😍) ۱۴ ماهگی
دوستاي گلم كه حال ستيا رو پرسيدين خداروشكر بهتره
هفته پيش كه جراحي كرديم خيليييييي اذيت شد از يه طرف قبل عمل دوسه نفر اومدن براي رگ گيري كه گفتن نميتونيم يكي اومد يه ربع دست و پاي ستيا رو هي فشار داد بچم كلي گريه كرد آخرشم دوجاي بچه رو سوراخ كرد نتونست رگ بگيره بعد گفتن دكتر اومده ببرينش اتاق عمل يكي رو مياريم اونجا رگ بگيره باز بچه كلي گريه كرد تا بالاخره رگ گرفتن
بعد عمل آوردنش ريكاوري من رفتم ديدم بچم از درد به خودش ميپيچه و ناله ميكنه بغلش كردم تو بغلم خوابيد☹️☹️☹️☹️ دكتر بيهوشي گفت يه ساعت ديگه بهش شير بدين بردنمون تو بخش تا شيشه رو گذاشتم دهنش جيغ زد و گريههههه
كه ديدم ته گلوش خون هست و التهاب داره كه بعد گفتن بخاطر لوله اي كه گذاشتيم موقع عمل
بچم از گرسنگي و درد گلوش گريه ميكرد اما نميتونست چيزي بخوره با اصرار خودم بهش سرم زدن تا غروب بچم فقط گريه ميكرد
با سرنگ قطره چكان با هيچي نميتونست شير بخوره فقط گريه ميكرد خيليييي روز بدي بود
اومديم خونه تا كم كم شير خورد اما تو اين يه هفته شبا تو خواب جيغ ميزنه از بس اون روز ترسيده بود
بدنشم كه بخاطر بيهوشي ضعيف شده يكم بازي ميكنه سرشو ميزاره رو زمين يا مياد بغلم استراحت ميكنه
ستيا كه يه سره همه چيو ميگرفت بلند ميشد الان يبار كه بلند ميشه با كمك مبل ديگه بدنش جون نداره
حالا ميگن عمل مجراي اشكي سادس،آره سادس اما از لحاظ پزشكي و براي پزشك
بچه خيلييييي اذيت ميشه هم بخاطر بيهوشي هم ترسي كه ميمونه تو دلش🙁🙁🙁🙁