مادرشوهرم خانواده خودشو دعوت کرده افطار.موقعه افطار بچم گریه میکرد همه سرشونو کردن پایین و غذا خوردن،بعد افطار که شد خاله های شوهرم موقعه جمع کردن ظرف و شستنش امدن که بچه رو بده ما،هی گفتم نه دارمش.یه خاله اش کنه شد و گفت بده و به زور داشت میگرفت،گفتم خاله بچم گریه میاد میگم نه یعنی نه.هی به دخترم میگفت بیا بچمم گریه،اخرش عصبی شدم گفتم نمیبینی بچه میبنتت گریه میکنه،ولکن دیگه.خواهرشوهرمم امد بدش من گفتم گریه میکنه،میگه نمیکنه به زور داشت میگرفت،گفتم ولکن بچه رو برو به کارات برس،بچمو خودم دارم،به خانوم برخورد.
حالا صبح من امدم پایین غذا بار گذاشتم و‌سالاد درست کردم،خواهرشوهرم یه کوکو درست کرد و چایی زد.اونوقت همشون بعد غذا خوردن از همه تشکر کردن جز من،خیلی بهم برخورد
هر دفعه میان اینجا من باید پاشم ظرف بشورم و کارا رو برسم،حالا امشب مجبور شدن ظرف بشورن حرصی شدن.شوهرمم سرکاره،زنگ زد خوبی بچه خوبه،گفتم لجدداره میگه پیشم باش،گفت بهتر،بشین پیش بچه تکون نخور خودشون کارا رو برسن الکی خودتو خسته نکن🫠

۸ پاسخ

من خونه مامانمم همینه سرشام که نمیفهمم چی میخورم همش مواظب بچمم قبلشم یا غذا بده سا جاشو عوض کن باز کمکمم میکنم بعداز شام سر بچه دعوا میشه من میمونم و یه کوه ظرف کثیف🫤🫤🫤

خوب کردی زیادی کارکنی پرو میشن هوا برشون میداره بچتم بغل کسی نمیره اجبارش نکن ونزار کسی اجبارش کنه

عجبا چه ادمایی هستن اونوقت من جایی برم مهمونی به بهونه کمک برم کاری انجام بدم بهم میگن نمیخاد تو برو بچتو نگه دار میفهمن چون بچه کوچیک دارم توقع هیچ کاری ندارن ازم
بنظرم خوب جوابشونو دادی بزار ناراحت شه وقتی میبینه بچت گریه میکنه و هی میخاد بزور ازت بگیره بعدشم که چن بار بهش گفتی که گریه میکنه نمیفهمه ادم عصبانی میشه خب حق داری
افرین به شوهرت همینکه شوهرت هواتو داره خیلی خوبه اصلا بقیه رو مهم نکن

فقط دم شوهرت گرم افرین بهش
اگه بعد پرش نکنن🤐

دمت گرم

وقتی شوهرت اینجوری میگه شما چرا بلیط براشون خرج میکنی؟ نکن شوهرتم ک میگه نکن

عجب کردی

حقیقتا حق باتوعه ولی خب بد گفتی🤦🏻‍♀️

سوال های مرتبط

مامان مهوا🐣 مامان مهوا🐣 ۱۱ ماهگی
خانوما تایپک قبل و نوشتم دیدم شماهم مثل من واکنش نشون میدین🙂
چند وقته پیش فامیلای همسرم زنگ زدن گفتن میخواییم بیایم ناهار
دختر من خیلی گریه میکنه و بهم وابستس خیلی اذیتم میکنه من باز با تموم اینا گفتم بیاین قدمتون رو چشم
بعدش تا ساعت ۵ صب من بیدار موندم کارامو کردم ناهارمو پختم
خیلی خسته بودم
مهمونام که اومدن دختر خواهرشوهرم عروسک مهوارو برداشت مهوا گریه کرد عروسکو گرفت
دختر خواهرشوهرمم گریه میکرد خودشو میزد مادرشوهرمم با حرص و اعصاب خوردی اومد مهوا رو محکم برداشت از زمین و عروسک گرفت داد به دختر خواهرشوهرم
مهوا گریه میکرد بعد مادرشوهرم برگشت گفت هیشکی به این دختر حرفی نزنه (دخترمو میگفتا)این عصبیه
منم ناراحت شدم گفتم یعنی چی که عصبیه
عقب موندس(دورجون بچم )روانیه چیه که اینجوری میگی
بچمم از بغلش گرفتم
البته با خنده گفتما ولی خب حرف دلم بود اوناهم فهمیدن من جدی میگم و شوخی نیس
حالا مادرشوهرم اومده پیش شوهرم شکایت که چرا زنت بچه رو از بغلم گرفت فامیلات ناراحت شدن و فلان شدن
ولی نمیگفت که چی گفته من اعصابم خورد شده
هی میگفت بچه تو بچه منم هست نباید از بغلم میگرفتی
منم دیگه جوش اوردم گفتم اولا که بچم بچه ی منو پسرته
دوما اگه بچه خودت حسابش میکنی به چه حقی جلو اون همه ادم به بچم میگی عصبی تو حق نداری به بچه ی من چیزی بگی
چون منم به خودم اجازه نمیدم کمتر از گل به بچم بگم هر کی هم بگه من میدونم و اون
بنظرتون رفتار من بد بود ؟؟؟؟؟
مامان مامان علی اصغر مامان مامان علی اصغر ۱۷ ماهگی
مامانا اون سریع داخل تاپیک قبلی گفتم دختر طبقه بالا خیلی میاد پایین نمیزار درست بچه ام بخوابه همش تو سرمه چند روز پیش اومد خونمون با مامانش هی علی اصغر اذیت میکرد بچه ام میرفت سمت ماشینش میرفت هولش میداد خودش سوار میشد هر اسباب بازی ک علی اغر میگرفت اونم میگرفتش بعد علی اصغر هی گریه میکرد دختر خودش ۳ سالشه هی میگه من میخام علی اصغر بغل کنم من دیکه اعصابم خراب شد داد زدم گفتم الان بچه ام میندازی مامان هم هی نگاش میکرد کاری باهاش نداشت من بهش گفتم دیکه نیای پیش پسرم اذیتش میکنیاز اون روز مامانش قهر کرده گفتم بدرک ک قهر ببخشید بچه ام انداخت خدایی نکرده بالایی سرش انداخت خوبه اون سری هم بزوز بغلش کرد زورشو نداشت افتاد رو علی اصغر سر علی اصغر خورد زمین پیشونیش باد کرد منم ب مامانش گفتم اگه شوهرم بفهمه کل ساختمون ب آتیش میکشه یخ گذاشتم روش بادش خوابید حالا من دیکه دیدم بچه پرو بچه ام اذیت میکنه بهش گفتم دیگه حق نداری بیای پایین بچه ام تو خونه خودمون هم آسایش نداره حالا مامان بدش اومد قهر کرد گفتم بدرک بهش بر خورده به بچه اش گفتم نیا خوب گفتم ؟؟؟