سوال های مرتبط

مامان ملکا🥹💗 مامان ملکا🥹💗 ۱۰ ماهگی
پارت ۱۵



کلی گریه کردم واسه اینکه تنها بودم اومدن سرم و اینارو وصل کردن دوباره ان اس تی گرفتن منم رو تخت گریه میکردم بعد دیدم پرستارا دارن باهم حرف میزنن که خانم دکتر تو راه داره میاد مریض و اماده کنید گفتم خانم دکتر براچی داره میاد گفت قراره بری اتاق عمل واسه زایمان گفتم یا ابلفضللل دوباره کلی گریه کردم اومدن سوند و اینارو وصل کردن بعد از نیم ساعت گفتن خانم دکتر رسیده بیارینش پایین سوار ویلچر کردن ساعت ۱۱ شب منو بردن سمت اتاق عمل واقعا یه شوک بزرگی بهم وارد شده بود.
گفتم همسرم و میتونم ببینم گفتن همسرت تو راه رو منتظرته همسرم و دیدم و همه ی وسایلم و دادم بهش گفتم من میرم دیگه گفت چرا انقد یهویی🥲 خودمم تو شوک بودم یه عکس یادگاری هم ازم گرفت،مامانم زنگ زده بود به خالم که سریع خودتو برسون بیمارستان من دیر میرسم با خالمم خداحافظی کردم رفتم سمت اتاق عمل دکترمم شاکی بود که چرا انقد دیر منو اوردن گفت توکه درد داشتی چرا صبح نیومدی منو نصف شب کشوندی اینجا😂 گفتم خانم دکتر خودمم تو شوکم.


دورهمی
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱۳ ماهگی
بعد داروگیاهی رفتم سراغ ی دکتر زنان اونجا گفت دخترم شما باید بری آی وی اف خیلی جالب بود اتفاقی وقتی تو نوبت بودم شنیدم از ی دکتر خیلی تعریف کردن بعد به دکتر گفتم شما کجا رو پیشنهاد می‌دین گفت فلان دکتر گفتم نمیشه برای این دکتر ک میگم نامه بدین گفت مریض جدید نمی‌بینه گفتم حالا شما نامه بدین میرم امتحان میکنم وقتی از مطب اومدم بیرون تو خیابون تنها بودم خیلی گریه کردم فک نمیکردم روزی برسم به آخر خط که چون میگفتم ای وی اف آخر خطه
دقیقا اردیبهشت ۱۴۰۳ بود رفتم و برای ماه بعدش بهم نوبت داد کفش آهنی مو پام کردم و شیش ماه تموم رفتم و اومدم تخمک کشی کردم امپولا رو با هزار زحمت هر روز رفتم درمانگاه جا خونه زدم یکم قبل تر از این که برم اینکارو انجام بدم مادرشوهرم اینا خیلی گفتن چرا بچه نمیاری خیلی حرفای مفت گفتم خیلی ناراحتین برین پسرتونو داماد کنین گفت حالا دیگه الان ک دیره 😐😐😐شوهرم اون موقع ۳۲سالش بود گفتم هم سن این میرن داماد میشن تازه خلاصه‌ بعد ی عالمه دوندگی درد و آمپول های هر روزه رفتم تخمک کشی بعد اربعین بود شوهرم رفت کربلا
مامان ساحل🍭 مامان ساحل🍭 ۲ سالگی
مادرشوهرم خانواده خودشو دعوت کرده افطار.موقعه افطار بچم گریه میکرد همه سرشونو کردن پایین و غذا خوردن،بعد افطار که شد خاله های شوهرم موقعه جمع کردن ظرف و شستنش امدن که بچه رو بده ما،هی گفتم نه دارمش.یه خاله اش کنه شد و گفت بده و به زور داشت میگرفت،گفتم خاله بچم گریه میاد میگم نه یعنی نه.هی به دخترم میگفت بیا بچمم گریه،اخرش عصبی شدم گفتم نمیبینی بچه میبنتت گریه میکنه،ولکن دیگه.خواهرشوهرمم امد بدش من گفتم گریه میکنه،میگه نمیکنه به زور داشت میگرفت،گفتم ولکن بچه رو برو به کارات برس،بچمو خودم دارم،به خانوم برخورد.
حالا صبح من امدم پایین غذا بار گذاشتم و‌سالاد درست کردم،خواهرشوهرم یه کوکو درست کرد و چایی زد.اونوقت همشون بعد غذا خوردن از همه تشکر کردن جز من،خیلی بهم برخورد
هر دفعه میان اینجا من باید پاشم ظرف بشورم و کارا رو برسم،حالا امشب مجبور شدن ظرف بشورن حرصی شدن.شوهرمم سرکاره،زنگ زد خوبی بچه خوبه،گفتم لجدداره میگه پیشم باش،گفت بهتر،بشین پیش بچه تکون نخور خودشون کارا رو برسن الکی خودتو خسته نکن🫠