۱۱ پاسخ

خدایی دمت گرم خوب جواب دادی،افرین

ب دختر منم میگن مهم نباشه برات میگن بزار بزرگ بشه میگه عمه منو هم ببر خونتون یا خونه ای عزیزش بمونه

خخخخخخ ول کن‌بابا بزار بگه محل نزار اوقات خودت تلخ نکن بگو حالا اگه ی ساعت موند خودش تنها اون وقت شب هم میمونه میخابه

فکر کن من بابام اینجوری میگه حرص میخورم
حالا مادرشوهر بخواد بگه چ حالیه واقعا

دارم سعی میکنم کمتر ببرمش

اینجور مواقع بهتره هیچی نگیم خانواده شوهر میبینن عروس حرص میخوره بدتر میکنند

منم بدم میاد این رفتارا میکنن خب شما بچه خودتون بزرگ کردید بذارید ماهم بچمون بزرگ کنیم
برا من ک اپارتمان کنارمونه پسرم بیدار ک میشه همش میبرن اونور اگرم نبرم یا انقد زنگ میزنه ک پسرم بیدار شه یا کلید میندازه تو در پسرم بیاد بغلم مادر شوهرمو ببینه گریه میکنه بره پیشش

شب بمونه اونجا ک قطعا اشتباهه ولی بنظرم دوسش دارن ک اینجوری رفتار میکنن
منم دخترم بعضی وقتا از دستم شیر نمیخوره یا میدمش عمش یا شوهرم یا خواهرام ک پیشم باشن چ اشکالی داره

زیادی رو دادی دیگه دخالت میکنن تو تربیت بچت و زندگیت خودشونو مالک زندگی و بچت میدونن

حساس نباش عیب نداره بگو عمه بیا تو بده خودت راحت غذا بخور
مادر شوهره دیگه شما هر چی میگه به فال نیک بگیر و عصبی نشو

میزدی پس کلش😂

سوال های مرتبط

مامان سبحان مامان سبحان ۱ سالگی
دیشب خدا بهم رحم کرد🥲 دیروز بچم رو بردم بیرون اومدیم خونه بچم آروم بود یهو بچم خوابید تو خواب همش گریه میکرد همش با خودم میگفتم برم اسفند دود کنم برای بچم چیزیش نشه وقتی از خواب بیدارش شد همش گریه می‌کرد گریه بند نمیشد خواهر شوهرم اومد سرگرمش کرد آروم شد خواهر شوهر هم بهم گفت براش اسفند دود کن گفتم بهش غذا میدم بعد به بچم غذا دادم سپردمش دست باباش رفتم براش زغال بزارم تا اومد انگار یه چیزی خورده بود تو گلوش گیر کرده بود چ‌وضعی بود😑شوهرم که فکر میکرد نون خورده تو گلوش گیر کرده بهم میگفت بهش آب بده تا بره پایین 🤦🏻‍♀️ولی من اینکارو نکردم پشتش زدم تا یه یکم بالا اومدیکم خون هم اومد بردم بیرون زدم پیشتش تمام غذایی که خورد بود رو بالا آورد با کمی خون دیدم یه تکه پوست تخمه هم بیرون اومد😑😑گلوش رو بریده بود تا اومد بیرون 🥲🤦🏻‍♀️ از یه طرف هم مادرشوهر تا دید اومد شروع کرد به فوش دادن من عصبی بود 😅😐همش اسم‌مردن میورد 😑😒 بچت میمورد بچت فلان میشد
مامان بَشِه❤️ مامان بَشِه❤️ ۱۶ ماهگی
ادامه داستان
کم کم فامیلا اومدن دیدن بچم و منم روز هشت زایمانم رفتم بخیه هاموکشیدم و بچرو بردم دکتر اطفال گفتم رنگش زرده گفت احتمالا روی هفت و هشته شیرزیاد بده سعی کن گرمش نباشه و اینا و معاینه ش کرد
شایدباورتون نشه من بازم برای سلامتیش استرس داشتم
خداروشکرگفت سالمه و برگشتیم بیست روز خونه پدرم موندم و بعد یه شب رفتم خونه خودمون
چون جا نداشتیم بچم اتاق و تخت و کمدنداشت
حتی ست رختخابشم ازخونه مادرم نیاورده بودم مجبورشدم پتوی خودمونو تا کنم بندازم زیرش و یه پتو دیگه برای من و شوهرم موند
اون شب شوهرم هی اومد نزدیکمو رابطه میخاست ولی میدونست نمیشه گفته بودم که تا چهل روز نباید باشه
اینم بگم شوهرم هی میگفت بمون خونه مادرت نگران این بود از پس بچه برنیام اون شب شب اولی بود که مستقل بچه پیش خودم بود
تا صب چند بار بیدار شد و بهش شیردادم اونموقع شیرخودمو میخورد
خلاصه روزامیگذشت و واقعا بچه داری مخصوصا زمانی که نوزادبود خیلی برام سخت بود
تنها خوبیش این بود بچم‌ تا ساعت دوازده و یک میخابید...