۹ پاسخ

من چندتا کلیپ توی اینستا درباره این موضوع دیدم میگفتن طبیعی هست و بچه چون چند ساعت شمارو ندیده و دلتنگ هست و بلد نیست چطوری نشون بده اینکارو میکنه

نمیتونی مهدش رو عوض کنی؟

احتمالا دلیلش خستگی و بی خوابی زیاده که کلافه میشه
چند ساعت بیدار بوده؟
عزیزم من شاغلم،اصلا این زنایی رو درک نمی‌کنم که میان میگن سرکار نرو بجای اینکه همفکری کنن
البته من برای دخترم پرستار گرفتم؛تو رشت زیر سه سال مهد قبول نمیکنن

بچه مهم تره از کاره
بچه احساس امنیتش با شماست وقتی میذاریش مهد آسیب میبینه سنش برا مهد نیست گناه داره

کسیو نداری که بزاری پیشش بچتم با اون راحت باشه یا بمونه باهاش

هرچند میدونم شایدم لج میکنه از بی خوابی چون عادت داره اومد بلافاصله شیر بخوره بخوابه اما خوب پوشکش خیس بود باید عوضش میکردم بد میخوابوندمش

دلیل خاصی داری که مهد میفرستیش؟؟

چرا اینطوریه مهد اذیتش نمیکنن بچه این سنی میمونه مهد واقعا

البته الان توی این ۳ ماه سومین باره اینطوری میشه

سوال های مرتبط

مامان هاناخانوم🎀 مامان هاناخانوم🎀 ۲ سالگی
همیشه اینجا مامان‌هایی رو دیدم که غصه می‌خورن از اینکه نتونستن به بچه‌شون شیر خودشون رو بدن، دل‌شکسته‌ان از دیدن قوطی‌های شیرخشک، و بغض می‌کنن وقتی شیشه شیر دست بچه‌شونه... اما من؟ من برعکسم. من دلم می‌خواست بچه‌م شیرخشک می‌خورد. نه اینکه اون لحظه‌های عاشقانه‌ی شیر دادن رو دوست نداشته باشم، نه اینکه بغل گرفتن اون تن نرم و کوچولو و حس نفس‌هاش کنار قلبم برام قشنگ نباشه… ولی واقعیت اینه که با تمام عشقی که توشه، شیر دادن گاهی یه عذابه. تو خواب، تو بیداری، وسط مهمونی، توی جمع، توی سفر... یه موجود کوچولو میاد، با اصرار و نیاز، لباستو بالا می‌زنه و دنبال آرامشه. بدنت دیگه مرز نداره، شب و روز قاطی می‌شن. هیچ‌وقت خواب عمیق نداری، هیچ‌وقت آزادی کامل نداری، هیچ‌وقت نمی‌تونی فقط برای خودت باشی. گاهی با خودم فکر می‌کنم کاش یه شیشه شیر بود، یه کم آب جوش، و بعدش یه خواب بی‌وقفه. کاش بدنم فقط برای خودم بود، نه یه منبع بی‌پایان آرامش و تغذیه. کاش می‌تونستم با خیال راحت، یه روز، فقط یه روز، تنم رو از این نیاز بی‌وقفه آزاد کنم... ولی خب... باز شب که می‌شه، وقتی اون صورت کوچولو و بی‌پناهش رو می‌چسبونه به دلم، وقتی اون نفس گرمش روی پوستم می‌خوره، وقتی نگاهش می‌گه: «تو تمام دنیامی»، تمام خستگی‌هام رنگ می‌بازه. باز هم نرم می‌شم، با تمام تضادهایی که تو دلمه. شاید این وابستگی همیشگی سخت باشه... ولی یه روزی تموم می‌شه. و من، با تمام وجودم دلم براش تنگ می‌شه. برای همین شیر خوردنِ نصفه‌شب، برای همون دستای کوچولو که پیراهنمو می‌زنن بالا، برای این عذابی که اسمش «عشق»ه.