بیاین از بدترین خاطره بچه داریتون تا الان ک ب این سن رسیدن بگین! من هنوزم ک هنوزه اون روزایی ک دخترم بستری بود یادم نمیره..۳۶روزش بود و الکی شیر نخورد و بیدار نشد..مشکوک بود ب انسداد روده.ولی خداروشکر چیزی نبود..تا الان زیاد پستی و بلندی داشتم ولی اون بدترین بود..هر وقت میرفتم طبقه پایین سنو بگیرن انگار جونمو از تنم می‌کشیدن بیرون..تا آخر مشخص شد خداروشکر مشکلی نیست..سختیش این بود بچم کولیک شدید داشت طوری ک ۵دقیقه پلک نمیذاشت..کل کادر میگفتن خدا صبر بهت بده.و فقط ی تایم کوتاه واسه من تنها مجاز کرده بودن همراهم بیاد من فقط بتونم ی چرت بزنم..هیچوقت یادم نمیره چقد سخت و طاقت‌فرسابود🥲استرس مامان اولی بودن یطرف.خستگی شدید کولیک یطرف(تو خونه حداقل۵تا کمکی داشتم)دست تنها بودم و استرس شدید بچم ک بیدار نمیشد و بی حال بود شدید و شیر نمیخورد یطرف🥲من اون چند روز ب اندازه چند سال پیرتر شدم..واقعا الکی نیست ک بهشت زیر پای مادرانه🥴😅چالش‌های زیادی داشتم..این بدترین بود و وقتی ک کلا شیرمو نخورد دخترم بدتررر افسردگی شدید گرفتم ..جوری ک هنوز خواب میبینم داره شیرمو میخوره🥲

تصویر
۱۱ پاسخ

واسه من بدترینش روز بعد از زایمان بود تو بیمارستان بغلم بود داشتم بهش شیر میدادم یهو یه حجم خیلی زیادی شیر بالا اورد و چون حالت خوابیده بود رفت توی نایش و داشت خفه میشد یهو دیدم کلا سیاه شد یخ شد چشماش بسته شد اصن شوک شده بودم نمیدونستم چی شده فقط جیغ زدم خدا خیرش بده پرستار اومد با چنان سرعتی ازم گرفتش و دوید سمت ان ای سیو احیاش کردن و معده اشو شست و شو دادن نمیدونم اگه پرستار دیرتر میرسید یا توی خونه این اتفاق واسم میوفتاد چی میشد....تا چندوقت توی شک بودم و فقط اشکام میومد

وای بدترین روزی بود ک داشتم وقتی ختنه کردیم 🫠🫠🫠🫠گریه میکرددددددددد قلب آدم درد میومد

بدترینش این بود که بعد ۱۰ روز که شیر خودمو میخورد دیگه یکی از سینه هامو نگرفت چند روز بعد سینم عفونت شدید کرد گفتن باید بسترری شم . اینکه از بچم جدا بشم خیلی سخت بود
دقیقا وسط جنگ بود . بستری شدم ولی جواب نداد گفتن باید تخلیه کنی .چشت روز بد نبینه انقدر عفونتش بالا بود بی حسی اثر نکرد و کل ۹ تا سوزنو فهمیدم . بعداونم دو بار دیگه هم تخلیه کردم که خداروشکر خوب شد ولی بعدش بخاطر آنتی بیوتیک شیرم کلا خشک شد و نشد بهش شیر بدم🥲

مامان لنا جان
بدترین خاطره من زایمانم بود که خیلی بد بود اگه دوست داشتی نوشتم بخون، حکمت خداست که الان زنده ام
از شدت استرس که خیلی شدید روم بود شیرم خشک شد و از اول بچم شیر خشکی شد، همیشه حسرتش به دلم موند که شیر مادر نخورد من آرزوم بود شیر مادر بخوره😭😭😭 هنوز که هنوز بعد از 9ماه گریه میکنم اوایل افسردگی شدید گرفتم کارم گریه بود ولی الان سعی کردم قبول کنم شیری نیست که بخوره😭
الان بچم و خودم آنفولانزا گرفتیم شوهرم تصادف کرده، شرایط سختی دارم
خدا رو شکر که میگذره، الهی همه خوش و شاد باشند خانواده منم دور هم جمع بشن

چ عجیب منم ب بچم شیر خشک میدم تا سه ماهگی شیر خودمو دادم
هنوزم گاهی خواب میبینم دارم شیر خودمو میدم☹️
بدترین برا منم زردی بچم بود ک دکتر گفت زردیش 17 دستگاه ببر خونه بزار تو دستگاه بچم تو دستگاه نمیموند و میترسید بچه ی پنج روزمو تو دستگاه میزاشتم خودمم کنارش دراز میکشیدم تا اون زیر بمونه
مادرم اومدن بود خیلی کمکم میکرد
شوهرمم خوب بود کمک میکرد ولی مادرشوهرم عین بار اضافه اومده بود خونمون
ن تو غذا درست کردن و تمیز کردن کمک میکرد ن هیچی
بنده خدا مامانم، غذا درست میکرد خونه رو تمیز میکرد بخیه سزارینمو میشست با سشوار خشک میکرد
لباسامو میشست بچمو ترو خشک میکرد
مادرشوهرم هی رو مخم میرفت اره فلانیم زردی داشت هیچی نشد انقد ناراحتی نمیکردن
فلانیم زردی داشت شیر خودشو قطع کرد شیر خشک داد خوب شد
هی میرفت رو مخم
فرداش بچمو بردم چکاب دیدم دستگاه روش جواب نداده زردیش رفته رو 20☹️☹️
گفتن سریع بچتو بیار بستری کن دیر اوردیش باید سرم تراپی بشه ممکنه ب گوشش اسیب برسه کلی استرس داشتم درد داشتم گریه میکردم شوهرم پا ب پام گریه میکرد

بیا تا واست داستان. خودمو بگم
پسرم دنیا اومد مشخص شد دوتا از ملاج سرش زودتر از موعد بسته شده (مادر زادی)
چند روز اول نفهمیدیم تا اتفاقات زنجیر وار افتاد و مشخص شد که ملاجش بسته است و اگر عمل نشه اتفاقات بدی می‌افته چون دوتا بسته بود و دوجای مختلف سرش بود دوتا عمل جدا گونه باید میشد عمل اولش که خیلی حیاتی بود ۱۷ روزش بود رفت اتاق عمل از سختی بعد از عمل دیگه نمیگم واقعا پیر شدم از بعدش که باید کلاه فرم دهی واسش میزاشتم دیگه نمیگم. باسن ۲۰ سال انگار یه زن ۴۰ ساله شده بودم💔
عمل دوم نمیشد اونموقع عمل کنیم گفت باید صبر کنیم تا ۹ ماهش بشه چند روز پیش رفتم دکتر و دکترش گفت موعد عملش رسیده خیلی میترسم و ترسیدم جوری. که واقعا از ته دلم اونجا زدم زیر گریه

بدتربن خاطره برای دخترم این بود بچم ۳۲هفته بودرفتم اتاق سزارین دنیاآوردمش بعد از شش روز رفتم ببینمش دیدم خیلی بدنفس میکشه بعداز ده روز رفتم دیدم نیس پرستارگفت رفت نشستم به گریه که یهو پرستارگفت رفته ارایشگاه اخه خیلی مو داره بچم حالش خوب شده بودازدستگاه اومدع بیرون

سلام
منم دقیقا یه همچین خاطره ای شبیه شما دارم بچم تو۴۰روزگی بستری شد و خیلی حالش بد بود و منم بیمارستان دست تنها بودم باز مرخص ک شد دوماهی یهو تب شدید گرفت شیر نمی‌خورد کلا بی‌حال بود و هر دکتر میومد بالا سرش یه عیب روش میزاشت میگفتن عفونت رفته تو خونش یه آزمایش خیلی سخت هم اون زمان ازش گرفتن ک آزمایش از مایع مغزی نخالی بود از کمرش گرفته بودن ک خیلی ترسناک بود واقعا فقد گریه میکردم
واقعا سخته مامان بودن 🥲🥺

پسرم‌کولیک و رفلاکس شدید داشت ۴ ماه تمام ساعت ۵ که میشد من رعشه به تنم میفتاد چون تا خود ۱۲ و ۱ گریه میکرد هرجایی بودم تو کوچه خیابون کولم بود دور میرفتم که آروم شه . موقع ختنه شدنش هم به حدی بد خوب شد که یادم‌نمیره تازه بعد ۶ ماه دوباره مجبور شدیم بخیه ازش بکشيم 🥲 الهی بمیرم بچم خیلی اذیت شد .

خدارو هزااااار مرتبه شکر دختر من از اول بارداری تا همین لحظه همه چی اروم و طبیعی پیش رفت...و همیشه خدارو بارها و بارها و هزاااااران بار بابت شاکرم ک بهترین تجربه ای ک میشدو از بچه داری داشتم تااینجاش...

بدترین خاطره اونجایی بود ک ب دخترم اشتباهی قطره گوش دادیم جای قطره کولیک فقط چن روزش بود بمیرم براش ک یادم میاد هربار اعصابم خورد میشه از اشتباهمون.

وایییی اینجاش ک گفتی هنوز خواب میبینی ک شیرتو میخوره حالم دگرگون شد...😢😢😢

سوال های مرتبط