۵ پاسخ

عزیییییییزدلممممم تو چی کشیدی
چقدر تو قوی بودی،بیا بغلم🫂🫂🫂💗

الهی همش بخندین

عزیزم خداروشکر که خوبه
انشاالله هیچ بچه ای مریض نشه
برای پسر منم دعا کنید چندهفتس‌ سرما خورده

آخی چقدر ناراحت شدم .انشالله دیگه پیش نیاد وروزهات با خوشی وسلامتی بانینی خوشگلت همراه باشه عزیزدلم😘

ایشاالله خدابه همه ای بچه هاسلامتی بده شماهم دیگه رنگ بیمارستان نبینی

خداروشکر اون زوزا گذشت بره و‌برنگرده و از این به بعد همش کنار هم بخندین

سوال های مرتبط

مامان آقا کیان مامان آقا کیان ۱۶ ماهگی
باورم نمیشه همه چی عین برق و باد داره میگذره
۷ ماه پیش راهی بیمارستان شدم ۴۱ هفته رو تموم کرده بودم و از زایمان طبیعی خبری نبود
و اورژانسی سزارین شدم وقتی صورت کوچولوشو به صورتم چسبوندن 🥹رو ابرا بودم ...
اره فردا پسر کوچولوی من ۷ ماهش میشه و من خدارو هزار مرتبه شاکرم که چنین نعمت باارزشی رو بهم داد...
درسته سخت بود خیلی سخت دوران بارداری که به تنهایی و دور از همسرم گذشت , پایی که در ماه هفت بارداری شکست , و نیومدن های پسری که هر روز پر استرس و سپری کردن .
زایمانی که از طبیعی تبدیل به سزارین شد و بعد گذشت یک ماه دوباره راهی اتاق عمل شدم برای عمل مجدد بخاطر عفونت و باز شدن بخیه
و پسری که تا ۵۰ روز هر شب تا خود صبح بیدار بود و گریه میکرد و کلی ماجرای دیگه
گذشت سخت ولی شیرین و این روزا شاهد رشد و بزرگ شدن امید زندگیمون هستم پسری که با هر خندش دلم ضعف میره و از شدت شیرین بودنش به گریه میوفتم و برام غیر قابل باور که یه تیکه از قلبم جلوم داره می‌خنده و دلبری می‌کنه🫀🍀✨
خدا نگهدارت باشه نور زندگیم🌠
قند مادر 🤱🏻🩵✨
هفت ماهگیت مبارکمون😘🌈
مامان آرسام و رُهام🫀 مامان آرسام و رُهام🫀 ۱ سالگی
مامان جوجه مامان جوجه ۹ ماهگی
«کیانِ قشنگم،

امروز که تقویم را نگاه می‌کنم و می‌بینم هشت ماه از آمدنت به زندگی ما گذشته، باورم نمی‌شود چقدر زود این روزها گذشت. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار نگاهت در نگاهم گره خورد و دنیایم رنگ تازه‌ای گرفت.

در این هشت ماه، با تو دوباره زندگی را یاد گرفتم؛ با هر لبخندت جان گرفتم و با هر پیشرفت کوچکت، دلم از غرور و عشق پر شد. هنوز یادم هست چهار ماهه بودی که برای اولین بار غلت زدی و ما با ذوق، انگار بزرگ‌ترین اتفاق دنیا را جشن گرفتیم. سه ماه و بیست روزه که شدی، اولین «دد» را گفتی و دل ما را بردی… و پنج ماهه که شدی، با گفتن «بابا» خانه را پر از شادی کردی.

هفت ماه و چهار روزه، اولین دندون کوچولویت جوانه زد؛ همان لبخندِ بی‌دندانی‌ات هم برایمان دنیا بود، چه برسد به آن مروارید کوچولو. هفت ماه و بیست و پنج روزه چهار دست‌وپا راه افتادی و دیگر هیچ گوشه‌ای از خانه از کنجکاوی‌هایت در امان نبود. و فقط دو روز بعد، هفت ماه و بیست و هفت روزه، با دست‌های کوچکت از وسایل گرفتی و ایستادی… همان لحظه‌ای که فهمیدم پسرم دارد قدم‌به‌قدم بزرگ می‌شود.

کیانِ عزیزم، این هشت ماه فقط گذر زمان نبود؛ تماشای رشد معجزه‌وار تو بود. هشت ماهی که هر ثانیه‌اش برای من خاطره شد، هر خنده‌اش آرامش، و هر صدایش موسیقیِ قلبم.

هشت ماهگی‌ات مبارک نورِ زندگیِ ما.
بزرگ شدنت را می‌بینم و به تو افتخار می‌کنم، اما در دلم همیشه همان نوزادِ کوچکِ اولین روزها می‌مانی. دوستت دارم بیشتر از تمام واژه‌هایی که می‌توانند این عشق را توصیف کنند.» 💙🧿✨