۱۵ پاسخ

چند سالشه؟ ؟؟عزیزم مشاورا حتما درست نمیگنا الان با منطق خودت جور در میاد ک بچه از چیزی اذیته و تو کم محلش کنی؟اونم ی آدمه با احساسات خودش حتما چیزی آزارش میده ریشه ی موضوع و حل کن نه صورت مسئله رو عجب مشاوری بوده ک سعی نکرده بفهمه بچه دلیل رفتارش چیه

دختر منم همینه 400تومنم ریختم دور والا رفتیم روانپزشک کودک زرتو پرت تحویلمون داد
هنوزم درس نشده

خب یه خورده زودتر میومدید
حتما یه دلیلی داره
شاید بهش خودش نمیگزره
خجالتیه؟
پسر من می‌ره خونه مامانم اینا با گریه میاریمش ولی وقتی می‌ره عمش همش میگه بریم خونمون چون عمش هی میگه بشین اینکارو نکن به اون دست نزن رو مبلم نپر سروصدا نکن...... پسرمم اصلا و ابدا دوست نداره بریم خونشون

پسرمنم اینجوریه شدتش کمتره یکم
اخلاقش اینه دیگه

درونگراست حتما..پسر من گریه نمیکنه ولی خجالتیه خونه مامانم مادرشوهرم خواهرم اوکییه ولی جاهای دیگ دوست نداره بریم میگه خونه بمونیم مهمونی نریم وقتی میریم مهمونی کلاساکت میشینه اصلا حرف نمیزنه...حالا شما خونه مادرشوهرت ک میری هردفعه یه خوراکی یا لپ لپ یا اسباب بازی کوچیک بگیر بده مادرشوهرت بده بهش تا اونجا رو دوست داشته باشع گریه نکنه

نباید بزاری آنقد گریه کنه. ممکنه آسیب ببینه گلوش . بعد هم خوب نرو جایی ببرش پارک فکر کنم از آدما بدش میاد

وا بچه رو نابود کردی که این چه مشاوره ای بود پسر من از اول پاییز اینجوری شد کم کم ببرش بیرون بچه گناه داره این همه ساعت گریه کنه نمیگی خدایی نکرده تشنج کنه از فشار زیاد به مغزش؟؟

بنظرم با یه مشاور دیگم صحبت کنید

پسرمنم امشب خونه دایی بابام بودیم اینقد گریه کرد بریم خونه زدمش

پسر منم اینطوری بود البته تا سه سالگی بعدش خوب شد کاری هم نکردم

خواهر زاده ی جاریم اینجوری بود یمدت از در وارد میشد شروع میکرد به گریه و جبغ و داد فقط خونه ی خودشون رو دوست داشت طفلک مامانش نمیتونست جایی بره خجالت میکشید ولی الان درست شده

پسر خواهر منم این مدلی بود جای میرفتن تو یه اتاق قایم میشد یا گریه
کسی میومد خونه گریه میکرد و قایم میشد
دکتر گفت درونگراست زیاد بهش فشار نیارین ولی کم کم وارد محیط کنید، الان البته کلاس دوم خوب شده کامل ولی خب هنوز از جاهای خیلی شلوغ مثل تولد و... مثل بقیه لذت نمی‌بره و خوشش نمیاد

عزیزم حتما بهش خوش نمی‌گذره یاهم استرس داره باهاش حرف بزن بپرس دلیلشو

چه مشاوری.. همین.. بذار گریه کنه خب بچه احتمالا از یچیزی میترسه ..چند سالشه ؟

دلیلش چیه خب

سوال های مرتبط

مامان ارین کوچولو مامان ارین کوچولو ۴ سالگی
سام خانما خواهش میکنم جواب بدین
میخوام بدونم بچه های شما تو سن پسر من هنوز این کارو انجام میدن یا نه پسر من هنوز هر چی دم دستش میاد پرت میکنه سمتمون دیگه تموم بدنمون کبوده بعد مثلا صب چشم باز میکنه میگه تاب تاب سرسره هر چی میگم مثلا صبونه بخوریم الان سرده اصلا نمیفهمه فقط هی تکرار میکنه و گریه میکنه دیگه میریم کمی بازی میکنه میگم بریم خونه صبونه بخوریم مثلا یک ساعت بازی کرده هنوز نرسیدیم خونه میگه سرسره دیگه به بدبختی میارمش خونه به زور تا وقتی یه صبونه یه ناهار هول هولکی درست کنم میمونه خونه بعد پارک تا وقتی میریم دنبال خواهرش یک میاد خونه بازم هی گریه میکنه هی بهونه میگیره بازمیریم پارک ۴ میریم تا ۶ و ۷ دیگهخسته شدم به خدا از زندگی افتادم یا در خونم خاک بازی کنه یا تو پارکم همش گریه میکگه جیغ میزنه بعدم کلمه هر چی بگی تکرار میکنه و میگه جمله هم چند تایی میگه مثلا در حد اب بده بریم بیرون بابا رفته سر کار آجی رفته ندرسه اما خیلی جاها نمیتونه منظورشو برسونه بعدم مثلا میگم اسمت چیه نمیگه آرین با اینکه بلده اسم خودشو بعدم باور کنید صبونه ناهار شامشم دوتا لقمه اونم سر پا حتی نمیشینه یا تو بغل من منم سر پا یا من نشستم این سرپا نه کارتون میبینه یا گوشی از صب تا شب بدو بدو تو خونم که میارمش فقط باید بدوم دنبالش یا با توپ بازی میکنیم
شما تو سن پسر من بچه هاتون اینجوریه یا نه بعد اصلا هم نمیفهمه چی میگم هر چی میگم حرف خودشو میزنه
مامان مامانِ تودلی مامان مامانِ تودلی ۴ سالگی
مامانا سلام ، دلم گرفته از،طرفی ام بخاطر دخترم راهنمایی میخوام
من کل بارداری سر دخترم بخاطر اعتیاد شوهرم همش گریه میکردم حال روحی خوبی نداشتم یعنی کل۹ماه حاملگیم با گریه و حال بد گذشت گاهی شبا ضعف میکردم پامیشدم میدیدم یخجال خالیه و مجبور بودم برم خونه مامانم یعنی میخوام بگم شرایط روحیییم انقدر داغون بود گذشت و گذشت تا بچم بدنیا اومد بعدشم افسردگی بعددزایمان داشتم ک متاسفانه کسی ام نبود کمکم کنه با گریه به بچه شیرمیدادم حالم خوب نبود مدام عصبی بودم بهونه میگرفتم اون روزاهم گذشت هر چند هنوزم درگیر این افسردگی هستم وکامل برطرف نشده .. اینو گفتم ک بدونین سردخترم واقعا ارامش نداشتم و همش گریه و اعصاب خوردی و دعوا بوده سراعتیادش و رفیق بازیش
گذشت تا دخترم بدنیا اومد ولی مث بچه ها ک شیرمیخورد و میخوابید نبود یعنی همون شب اول شیرخورداما تاخود صبح گدیه کردشبا گریه میکرد بگذریم ک رفلاکس پنهانم داشت گذشت و گذشت تا بزرگتر شدمثلا ۹ماهگی دخترم زد مادربزرگ شوهرم فوت شد بعد من نمیدونستم بچه رونباید ببرم سر قبر و محیطای این مدلی
از اون مراسم ک گذشتیم دخترم راس ساعت ۲پا میشد گریه وزاری اروم نمیشد
این اتفاق گڋشت و گذشت تا بزرگتر شد تا زمانی که تلوزیون یا گوشی اڋان میگفت باید قطع مبکردیم وگرنه گریه و زاری داشت طوری ک قرمز میشد
زمان گذشت تا دخترم زبون باز کرد و میتونست حرف بزنه این بار زد و بنده خدا