۱۳ پاسخ

ن دوست ندارم عادت کنه تنها جایی بمونه... تا وقتی ک کاملا بزرگ شه و

نه تا حالا نمونده دوسم ندارم بمونه

بچه های من نمیمونن چون از اول اجازه ندادم شب جای دیگه بمونن این خط قرمز ماست. فقط یکشب که زایمان دومم بود دختر بزرگم خونه مادربزرگش موند والسلام

میخوابیدی
دخترمن نصف سال پیش من نیست خخخخ بیشتر می‌خوابه پیش مامان بابام

من یه شب درمیون بیمارستان شیفتم پسرم پیش باباش نمیمونه شبا میره خونه مادرشوهرم اینا میگه اونجا بیشتر خوش میگذره😅

منم هفته پیش بیمارستان بستری شدم دو شب پیش بابام خوابید ولی خودم خیلی برام سخت بود تاحالا قبلش جایی نخوابیده بود

نه اگه هم ما بخوایم خودش نمیخواد البته که من اصلا نمیذارم .
کلا هیچ جا جز رو تخت خودش نمیخوابه

نه خودمون دوست داریم نه دخترم ممکنه دوساعت بره خونه مامان بزرگاش ولی شب وحتماخونه است

سه سال پیش که مادر شوهرم زنده بود چندبار آخر هفته ها دخترم موند من راضی نبودم خودش دوست داشت
بعد دیدم صبحانه نهار نمی‌دن بهش مادر شوهرمم ناراضی بود دیگه نذاشتم بمونه
ببین خونواد چطور برخورد میکنن و اینکه جاش امن هست
ولی همیشه اجازه نده عادت نکنه

نه بااینکه طبقه بالام‌هستن دوسشونم داره ولی تاحالا نشده

اره دختر من میره پیش مامانم ی هفته ۱۰ روز
هرکاری میکنم حریف مامانم نمیشم یبار برای زایمان گذاشتم دیگ عادت کرده میگ باید برم هم این میگ هم مامانم

اره خونه مامانم بیشتر اوقات میمونه خودمم هستی گاهی هم خودش تنها

برای زایمان گذاشتمش پیش مادر بزرگش البته پدرشم بود
یعنی بدون هیچکدوممون نه تاحالا نمونده

سوال های مرتبط

مامان رادمهر مامان رادمهر ۵ سالگی
مامان گل پسر مامان گل پسر ۴ سالگی
شیشه شیر پوشک
شیر خشک
سلام مامانا خوبین
میشه بگین شما بودین چیکار میکردین من دوهفتس عمل کردم ۵روزی خونه مامانم بودم و بعد با هزار زور اومدم خونه میگف تو خونت اذیت میشی هی کار کنی. با مادرشوهرم تو یه ساختمون هستیم من براشون عروس خوبی بودم تا الان. وقتی اومدم خونه خیلی درد داشتم اصلا سرپا نبودم به مامانم گفتم نمیخواد بمونه و مادرشوهرم اینا هستن اونم قبول کرد ولی حتی مادرشوهرم یه بار زنگ نزد بگه ناهار من درست میکنم تو اذیت نکن خودت رو شوهرم هم اصلا نبودش کارش جوری که شیفت داره روز عید شوهرم نبودش من و پسرم تنها بودیم بعد ساعت ۱ظهر پسر خواهرشوهرم اومد خونمون من فهمیدم اومدن اونجا حتی یه زنگ نزد بگه ناهار بیا پایین خیلی دلخور شدم .حتی خود خواهرشوهرم نیومد یه سر بهم بزنه من وقتی زایمان کرد رفتم بیمارستان پیشش .ولی خیلی نارحت شدم حتی یه سر نیومد بهم بزنه .خیلی از دستشون عصبانی هستم منم به پسرش گفتم برو پایین میخوایم غذا بخوریم .ولی دلم خیلی گرفته به بعضی آدما نباید خوبی کرد مثل خانواده شوهر من