۲۱ پاسخ

برا من سه ماه بعد سقطم بود مث خری که بهش تیتاپ دادن خوشحال بودم و گریه میکردم 😂😂۷صبح بود
ی ساعت بعدشم زنگ زدم شوهرم
به مامانمون اینا هم بعد ازمایش گفتیم

حس خیلی خیلیییی بد اول نماز حاجت خوندم منفی بشه بعد بیبی چک استفاده مردم به آنی خط پرررنگ خیلی گریه کردم

گرخیده بودم در حدی ک انگار از دوس پسرم حامله شدم😂😖
چون ناخواسته بود بارداریم، ولی خیلی زود مهرش به دلم افتاد

با همسرم خونه بودیم هم خوشحال شدم هم یه حس ترس داشتم که نکنه الکی باشه چهار تا بی بی چک داشتم همه رو زدم همه مثبت گذاشته بودم رو میز نگاه میکردم یهو همسرم گفت اینا هرکدوم یه بچس؟ ینی چهار قلوعه الان💜🤣🤣🤣

12شب بود بیبی زدم دخترم 10ماهش بود شوهرم خونه نبود از پریودمم گزشته بود اصلا فکر نمیکردم باردار شم
دگ مرض و دردای عجیب میومد سراغم ولی مامانم میگفت تو حامله یی باور نمیکردم
بیبی زدم مثبت سه شبانه روز تا شوهرم برگشت زار میزدم🤣🤣🤣🤣

شوهرم حموم بود بی بی چک ک مثبت شد هول شدم رفتم یهویی در حمومو باز کردم بنده خدا ترسیده بود همش میپرسید چی شده😂ولی من از شدت ذوق اصن نمیتونستم حرف بزنم فقط بی بی چک رو آوردم بالا نشونش دادم بعدش اون از خوشحالی نمیتونست سر پا بایسته نشست کف حموم🤣🤣

من بعد از دو سال اقدام باردار شدم ساعت 6 صبح بود که تست زدم و دیدم مثبته تو سرویس چقد گریه کردم😂🥺 بعدم رفتم شوهرمو بیدار کردم به اون گفتم اونم خوشحال شد ولی مثل من ذوق نکرد

اینقدر گریه کردم دیگه باور نمیکردم با شوهرم بودیم هی بهش میگفتم این دفعه هم سقط میشه باز اون عذاب های قبلی رو باید بکشم کلا نا امید بودم تا روزی ک رفتم انتی ب دکتر گفتم هستش دکتر گفت چرا نباشه 🤣🤣
اما از تجربه تلخ

وسط دعوا و حال روحی بد😬 ، خیلی اتفاقی بی بی چک زدم و از اونجا که تنبلی داشتم و پریودیم اصلا منظم نبود مثبت شد 😐 تا چند ماه نمیخواستم هی گریه میکردم🫢

ترسیدم😂
و اول به ابجیم گفتم

خیلی شوک شدم همون روز رفتم ازمایش، شبشم شوهرمو سوپرایز کردم و اولین نفر به شوهرم گفتم که اشتباه بزرگی کردم ، چون شوهرم تو یه دعوا یهو به مامانم گفت من حامله ام و خاطره ی بدی شد ، دلم میخواست مامانمو سوپرایز کنم

منب بعد از ۴سال و نیم اقدام بیبی چک رو که مثبت دیدم ساعت ۴ صب بود . ربع ساعت گریه کردم تو دستشویی😄 بعد رفتم با گریه به شوهرم گفتم. قلبم تو دهنم میزد از خوشحالی.

به شوهرم زنگ زدم دوتامون از گریه زیاد رو ب موت بودیم الان یادم میوفته خندم میگیره انقد شوک شده بودم وسط خیابون چنان گریه ایی میکردم خوب شد مامانم بام بود

شوهرم🥹با استرس بهش زنگ زدم گفتم گف برو ازمایش همین الان😂بدو‌بدو نماز خوندم رفتم ازمایش دادم شانس منم دو روز بعدش تعطیلی بود جوابش افتاد واسه سه روز بعد😅

چندبار بی بی چک زد بود و ناامید ک این دفع هم منفی است و وقتی دیدم مثبته مامانم باور نمیکرد ک مثبته خواهرام اینقدر خوشحال بودن خونه مامانم بودم

شوهرم

ب مامانم گفتم اول بعد شوهرم

حس خیلی بدی داشتم
احساس یه تصادف وحشتناک یهویی
اومدم بیرون به همسرم گفتم
نگاهم کرد گفت غصه نخوریا، هدیه ی خداست❤️
نصف اون حس بدمو از بین برد

به شوهرم گفتم
هنگ بودم کلا چون با جلوگیری باردار شدم قصدشو نداشتم

مامانم بود حدس میزدم خبرایی باشه می‌خواستیم اسباب کشی کنیم شوهرم زن گزد به مامانم گفت دست به چیزی نزنه حامله است

وحشت زده شدم اصلا نمیتونستم گنار بیام چند ماه حال روحیم بد بود به مامانم گفتم

سوال های مرتبط