۱۰ پاسخ

هیچی شما نباید دخالت میکردین بچه ن خودشون باهم کنار میان

دختر خواهرشوهرمنم وقتی میریم خونشون مثلا طفلی میگه خودم بهش میدم اسباب بازی و اینا
ولی اون میاد خونمون دختر من بهش نمیده
خیلی سعی میکنم با محبت به دخترم بگم بده اما خب نمیشه منم حس میکنم هنوز روابط اجتماعی دخترم کامل نشده تا اینکه رفتم خونه مادرشوهرم اونجا اسباب بازی هست برای بچه ها در کمال ناباوری دیدم همه رو با دختر خواهرشوهرم به اشتراک گذاشته و دست و دل باز شده
بعد فهمیدم ایشون روی وسایل خودش حساسیت داره فقط🤣🤣

ماهم قبلا خواهرشوهرم میومد خونمون دختر اون ازپسرم دوسال بزرگتره پسرم اون موقع کوچیک بود وسایل شو نمیداد منو شوهرم پسرمو راضی میکردیم می‌گفتیم زشته بچشون گریه میکنه خلاصه گذشت ومارفتیم خونشون پسرم خودشو کشت ازبس گریه یه دونه توپ کوچیک دستش نمیداد کلی اسباب بازی داشت بعد مادرش میرفت پیشش میگفت اجازع میدی آرتین باهات بازی کنه اونم می‌گفت نه به وسایلم دست نزن مادرش هم ازخدا خواسته میومد پیش پسرم عمه جون دخترم اجازه نمیده
منم دیگه پسرمو برداشتم اومدم خونه شب بعدش اونا اومدن خونمون بازخواست وسایل پسرمو برداره پسرم نمیداد منم به دخترش گفتم صبر کن بزار ازپسرم اجازه بگیرم اگه اجازع داد باهاش بازی کن پسرمم اجازع نداد ازوقتی اومدن تاوقتی رفتن دخترش گریه کرد😂😂

خیلی بدم میاد ، ماهم از این خبیثا داریم اطرافمون ، تازه ازحسودی میزنن وسایل و اسباب بازی خراب میکنن ، بعدم نمیزارن دست به وسایلشون بزنی از حسودی ، چون یه دلیلش اینه که کافر همه را به کیش خود پندارد
من اینجور مواقع شوخی ندارم و تو رو طرف میگم هیچ ، بیاد خونمونم کاری میکنم که حتی نتونه ازجاش بلند شه ، قطع ارتباطم میکنم

خداروشکر من یتیمم با کسی رابطه ندارم🦦🦦🤣🤣🤣🤣🤣

من همیشه میگم پدر مادر خیلی مهم هستن ذات اونا اینجوری ب بچه منتقل میکنن

عین دختر داداش من و پسر من
منم اینجوری ناراحت میشدم

من در این موقعیت یه چیزی مثل دفتر نقاشی یا کتاب رنگ آمیزی می‌گرفتم ،تا دوتاییشون با اینا سرگرم بشن...اینجوری باهم دوست میشن.

همون جلو روی پدر مادرش بهش میگفتی که تو هم در اتاقتو ببند ک متوجه اشتباهش بشن..هرچند بچن ولی خب مامان باباها میتونن که دو کلمه باهاشون حرف بزنن به راه راست هدایتشون بدن ۶ سالشه دیگه میفهمه

الهی عزیز دلم

سوال های مرتبط

مامان نفسم رز مامان نفسم رز ۲ سالگی
خیلی دلم‌گرفته می خوام یه کم درد و دل کنم بغض گلومو داره فشار میده امشب سر چیز بی خود با مامانم دعوام شد زدم بیرون از خونش اونم زنگ زده شوهرم گریه گلایه کرده تو این چند سال مادرم خیلی دلمو شکسته از وقتی حامله شدم بدتر شد روزهای اول حاملگی ویار شدید داشتم دست خودم نبود که برگشت بهم گفت درد و ورمتو اینجا نیار بهداشتتو اینجا رعایت کن واقعا قلبم شکست هیچی نگفتم حسرت یه غذا که بگه نمی تومی بپزی بیا اینو بخور موند تو دلم ، بارها تو بارداری اشکمو در اورد واقعا دلم شکست همش نفرینم گرد تو بارداری گفت خیر نمی بینی کی با زن باردار اینجوری می کنه بعد به دنیا اومدن بچم هم بدتر شدتو سخت ترین روزهام تنها بودم قلبم شکست الانم روزی نیست که سر هر چی دعوا نکنم پیش بچم منو خراب می کنه هر چی از دهنش در میاد میگه تو تربیتش دخالت می کنه واقعا خسته شدم خونه من ده دقیقه راهه بیشتر روزها می رم سر میزنم چون تنهاست ولی واقعا پشیمون میشم شما باشین با این اوضاع میرید خونش من دیگه واقعا نمی دونم چه جوری رفتار کنم