خیلی دلم‌گرفته می خوام یه کم درد و دل کنم بغض گلومو داره فشار میده امشب سر چیز بی خود با مامانم دعوام شد زدم بیرون از خونش اونم زنگ زده شوهرم گریه گلایه کرده تو این چند سال مادرم خیلی دلمو شکسته از وقتی حامله شدم بدتر شد روزهای اول حاملگی ویار شدید داشتم دست خودم نبود که برگشت بهم گفت درد و ورمتو اینجا نیار بهداشتتو اینجا رعایت کن واقعا قلبم شکست هیچی نگفتم حسرت یه غذا که بگه نمی تومی بپزی بیا اینو بخور موند تو دلم ، بارها تو بارداری اشکمو در اورد واقعا دلم شکست همش نفرینم گرد تو بارداری گفت خیر نمی بینی کی با زن باردار اینجوری می کنه بعد به دنیا اومدن بچم هم بدتر شدتو سخت ترین روزهام تنها بودم قلبم شکست الانم روزی نیست که سر هر چی دعوا نکنم پیش بچم منو خراب می کنه هر چی از دهنش در میاد میگه تو تربیتش دخالت می کنه واقعا خسته شدم خونه من ده دقیقه راهه بیشتر روزها می رم سر میزنم چون تنهاست ولی واقعا پشیمون میشم شما باشین با این اوضاع میرید خونش من دیگه واقعا نمی دونم چه جوری رفتار کنم

۱۷ پاسخ

نرو منم شرایطم مث توبود هست روزا زنگ نمیزنه احوال بگیره بعد میگ چرا زنگ نمیزنی تو چند بار من زنگ بزنم یا اصلا ۲ ماهه با اینکه بیست دیقه فاصلمونه نگفته بیا اینجا خودتو ناراحت نکن توم کمتر زنگ بزن کمتر برو زنگم میزنه اگ حالتو بد میکنه رو روحیت تاثیر میزاره جواب نده بزار از این بیشتر پیش شوهرت کوچیک نشی فک کنه هیچکس نداری دقیقا من همینکارو میکنم

نرو چند وقت نرو دیده هر چی بارت میکنه باز دلت میسوزه میری یه دو هفته نرو تا متوجه بشه که نباید هر رفتاری باهات بکنه و توام آدمی و دل داری

من بودم هیچوقت نمیرفتم همچین مادری نباشه بهتره انگارمادرشوهره اینجوری میکنه

عزیزم منم شرایط شمارو داشتم نادر منم هم از نظر روانشناسی ی فرد خودشیفته است
قبلاً خیلی رفت و آمد میکردم چون تنها هم بودم
ولی با هرچی مشاور صحبت کردم فقط گفتن این مادر رو نمیتونی تغییر بدی فقط باید ازش دور بشی دیر به دیر برو بیا تلفن هاشو همرو جواب نده
من الان سه هفته است نرفتم خونش اولش خیلی سخت گذشت الان عادت کردم ولی مغزم آروم شده

عزیزم مامان جاریم اینجوری بود ،باردار شد بچش به دنیا اومد اصلا مامانش ندیدتش کلا قطع ارتباطن
نمیدونم بعضیا دلشون از چیه

عزیزم منم پدرمادرم جداشدن بامادرخودم ک رفتامد ندارم خونه بابامم ک زن بابا هست تاحدودی زحمتمو کشیده ولی خیلی زخم زبون داره و ادم بی منطقی خیلی ضایعم میکنه منم دوس ندارم برم ولی بخاطر بابام مجبورم میرم ولی کم میرم هردوهفته یبار میرم چون تندتند رفتنی عصبی میشم

نه اصلا .کمتر کن رفت و آمدتو.والا مادر شوهر اینجوری نیست

عزیزم مثل من رفت و امدت رو قطع کن من الان غمم اینه که تنهام اون موقع هزار تا غم داشتم مثل تو

خب نرو

کم برو

رفت و آمد کمتر کن
یه روز بگو‌ بیرونم
یه روز بگو‌ هوا سرده
هر دفعه یه چیزی بگو که ناراحت هم نشه
بالاخره مادره
اما خب به اعصاب خوردی هم نمی ارزه
بهش بگو تو بیا خونه من
شاید بهتر شد

خب چرا میری؟

رفت و آمدتو کمترکن منم یمدت با مادرم خیلی دعوام میشد اینجام گفته بودم ولی شوهرم گفت دوری دوستی کن کم کن رفتناتو و واقعا نتیجه گرفتم احترامات میمونه سرجاش و دعوامونم کم شده دیگه درنمیاد هفته ای یبار الی دوبار میبینش دیگه

مادرم تقریبا همین مدلیه و ارتباطمو باهاش کمکردم
حس تنهایی دارم
اتفاقاالانم بخاطر همچین موضوعی دارم اشک میریزم

کمتر برو

چند سالشه عزیزم اگه خیلی سنش بالاس ازش توقع نکن ولش کن و اگه میتونی کمتر برو

دلیل این رفتارش چیه؟

عزیزم رفت و امدتو کمتر کن.

سوال های مرتبط

مامان نورا جون💕🌱 مامان نورا جون💕🌱 ۲ سالگی
مامانا سلام اومدم یه گپی بزنیم
شما هم از تجربیاتتون در این باره بگید ممنون میشم
من یک دختر دوساله دارم و دست تنها هستم عاشق ورزشم (بدنسازی)
نمی‌دونم چرا با اینکه می‌دونم
دست تنها و حتی با یه بچه خیلی اوضاع برام دشواره ولی دلم می خواد برای بارداری اقدام کنم
تا فاصله سنی بچه هام کم باشه و بتونم کمتر از سن ۳۲سال فقط باردار بشم وبعدش دیگه هیچ اقدامی نداشته باشم برای باز داری
بنظرتون این چه احساسیه
دلم بچه می خواد
ولی تنهام و همسرم هم فقط از لحاظ مالیش با من اوکیه وگرنه دست کمک نیست و کارش هم اجازه نمیده گاها
و دخترم هم توی سن بازی گوشیه
و خودمم دلم می خواد ورزشمو ادامه بدم یا راهی پیدا کنم برای ادامه تحصیل
ولی با خودم میگم
اصلا دوست ندارم بعد ۳۲ سال اقدام بچه داری بکنم بخاطر اینکه دیگه اون موقع می‌خوام که راحت باشم و فاصله سنیم با بچه هام زیاد نباشه
مشاورم رفتم میگه سخته دست تنها
ولی همه چی به خودت بستگی داره
و این که چه احساسی خواهی داشت بعد این شرایط
دلم بچه می خواد🥹
دلم می خواد ورزش و درسم هم ادامه بدم
ولی کار آسونی نیست☕☕☕