۲۰ پاسخ

بارداری درگیر دیابت و انسولین بودم
قبل زایمانم سوند بد گذاشته بودن من بیچاره شدم بعد زایمانم راحت بودم پمپ درد داشتم
بهترین حس دنیا رو تجربه کردم وقتی پسرم رو گذاشتن کنار صورتم بوسش کردم صدای گریشو که شنیدم خنده و گریه رو باهم تجربه کردم یه حس وصف نشدنی داشتم 😭

چهرت به دلم نشس من پرم درخواست میدی داشته باشمت

هم بارداربم سخت بود هم زایمانم....بارداریم با ویار سخت شرچع شد و با یبوست ادامه داست تا اینک تو شش ماهگی داداسم مریض شد و بستری کردیم همش گریه کردم غصه خوردم تا توی هشت ماهگی داداشمو از دست دادیم...بدترین دوران زندگیم بود وقنی زایمان کردم کچهموز چهلم داداسم نشده بود به چه وضع و رویی رفتم بیمارستان....تو بهترین بیمارستان شهرمون زایمان کردم اتاق وی ای پی ولی ی عکسم ندارم...یعنی عکسی حال عکس انداختن نداشت.

ایشالا بهتر میشی فداتشم امیدت به خدا باشه🥺💋

وای چه نازززه

هوس شیرینی و لواشک زیاد میکردم 😂😍

وای ننه لباش خیلی شبیهته😍😍❤️
فداش شممم💋

میشه جدا از اینا تعریف کنم؟

متنفذم از بارداری و زایمان و هرچی اینقد درد کشیدم از 8 ماهگی هم دراری زایمانم شروع میشد ولی رحمم باز نمیشد حتی ی سانت حموم اب گرم دردم اروم میکرد و مشکل قلبی ک بد تر و بد تر میشد 220 ضربانم بود باعث میشد یا ب قلب من خون نرسه یا ب بچه یکی در میون برسه 8 ماهگی رفتم معاین زیر دستگاه قلب بچه خابید دیگه نزد مردم و زنده شدم تا برگشت ضربان خودم شد 300 کلی امپول ریه زدن ببذنم سز اورژانسی همش میگفتن احتمال موندنش کمه متنفرم از اون روزا

اوخی😍

تو تاپیک هام هست زایمان پرماجرا و پسا زایمان فوق العاده وحشتناکی داشتم
اما کسری یه نور تو کل زندگیم شد 🤍

دوران بارداری هفته ۲۵ بود قرار بود با خانواده خودم و همسرم بریم مشهد
رفتم از دکترم اجازه گرفتم گفت مشکلی نداره برو ولی بهتره برای اینکه خیال مون راحت بشه یه سونو بری
من رفتم سونو و اونجا سونو انجام شد و دکتر سونو چیزی نگفت
منم خوشحال اومد و جواب سونو را برای دکتر فرستادم
دو روز هر چقدر چک کردم جواب نداد
قرار بود یکشنبه راه بیفتیم بریم مشهد که صبح شنبه بعد از اینکه شوهرم رفت سرکار همین طور برداشتم گوشیم را چک کنم دیدیم دکتر دیده و گفته بود خانم به هیچ وجه مسافرت نمیری و سریع اورژانسی باید بیاید مطب یا بیمارستان
طول سرویکس خیلی اومده پایین و احتمال زایمان زودرس خیلی بالاس
اون لحظه تمام خونه دور سرم چرخید
زنگ زده بودم به شوهرم و فقط گریه میکردم.بعد از اون به مامانم گفتم
مامانم همون موقع با گریه هام گریه میکرد و میگفت اشکالی نداره مشهد یه موقع دیگه میریم
خلاصه دکتر گفت چون هفته بالاس سرکلاژ کردن ریسکه به خاطر پاره شدن کیسه اب
من یه هفته استراحت مطلق شدم تا دکتر برام پساری سفارش بده
بعد از اون پستری را گذاشتم و تا اخر بارداری استراحت مطلق شدم
اونم منی کا خونم پله داشت و پله برام ممنوع بود
و منی که اصلا نمیتونستم زیاد تو خونه بمونم 🥺🙃
خلاصه یک هفته خونه مامانم موندم و دیدیم اینجوری نمیشه اومدم خونه خودم
یک هفته یا دو هفته تو خونه بودم تا با ترس و اروم از پله بررم پایین و در حد دو ساعت برم خونه مامانم
بارداری سختی داشتم
از اونطرف هم تا چهار ماهگی حالت تهوع شدید
و خداروشکر به خاطر وجود پسرم🥰

ای ننه چقدر نازه گوگولییی

اول یه مدت باردار نشدم بعد درست یک روز قبل روز عاشورا رفتم آزمایش مثبت شد حاملگی آسون و راحتی داشتم و کلا عالی بود بعد نزدیک عید رفتیم پیش دکترم گفت که 25 اسفند سزارین میکنم بعدش اون دکتر رفت مسافرت رفتیم دکتر دیگه خانم دکتر متولی( بهتربن دکتر از نظر من) گفت که 21 اسفند عمل میکنم بعد صبح اونروز دکتر گفت تا صبح عمل سختی داشتم و بمونه واسه بعد اما بعدش زنگ زد که بیاید رفتم بیمارستان الغدیر بعد ظهر عمل کرد و منو بی حس کرد اما چون تنگی نفس داشتم و استرس بیهوشم کرد بعد که بیدار شدم بچه رو ندیدم چون اکسیژنش کم بود و بردن ان آی سی تو و منو دو روز نزاشتن ببینم و من هی گریه میکردم و شیاف و قرص میخوردم تا درد نداشته باشم و برم پیشش بعد که مرخص شدم رفتم بچه رو دیدم و دکترا نزاشتن شیر خودمو بدم چون داخل دستگاه بود بعدیک هفته که 24 ساعته توی بیمارستان بودم اجازه دادن بچمو بغل بگیرم و بیارمش خونه و بعد مامانم منو برد خونشون و 30 روز ازم مراقبت کرد. دکتر خیلی خوب عمل کرده بود کلا درد نداشتم و الانم جاش زیاد نمونده و بخیه ای زد که نیاز نبود برم بکشم. در کل غم انگیز بود برام

من باردای خیلی سختی داشتم همش دلدرد بودم هشت ماه درد زایمان گرفتم ولی خوب زود خودمو رسوندم بیمارستان ساعت ۴ صبح بود گفتن اگه دیر میومدی ۲۰ دیقه دیگه بچت بدنیا میومد اخرسم و نه ماه بدنیا اومد سز شده بودم وقتی بهوش اومدم دیدم بردن nisuگفتن اکسیژن خونش پایینه بعد اینکه ب سختی تونستم راه برم وقتی دیدمش اینقدر گریه کردم ک حالم بد شد و بهم سرم ارامبخش زدن

بارداری راحتی داشتم تا زمان انومالی
تو سونو انومالی گفتن نیکان تو ریه‌ش کیست cpam داره
این کیست طوریه که اگر خیلی بزرگ شه باعث میشه قلب عملکردش مختل شه و حتی ممکنه عفونت کنه و آب بیاره و باعث شه بچه ماه های آخر سقط شه یا حتی بدنیا بیاد دور از جون نتونه نفس بکشه فوت کنه🥲
تا آخر بارداری هر ۳،۴ هفته میرفتم سونو وضعیت ریه چک شه و به فالو کردنش ادامه دادیم تا دکتر امپول تجویز کرد گفت باعث میشه کچیک شه
اون امپول که تزریق کردم تو سونو های بعدی روز به روز کوچیکتر شد حتی سونو آخر دکتر گفت دیگه اثری ازش نیس🥲معجزه رو با چشم خودمون دیدیم
بعد دیگه منتظر زایمان موندم بارداری با کلی استرس گذشت
قرار بود طبیعی زایمان کنم
تاریخ زایمانم یعنی ۴۰ هفته دکترم میخواست بره سفر نبود
به من واس ۳۹ هفته و ۲ روز نامه بستری داد
از صبح زود تا ۱ شب بستری بودم با امپول فشار و قرص زیرزبانی دهانه رحمم فقط یک سانت باز شد
ساعت ۱ونیم شب دکتر سزارین کرد بعدش هم رفت سفر خدا به روم رحم کرد😂خیلی خوشحالم سزارین شدم
بعد من که حالم خوب نبود بخاطر بی‌حسی و در اومدن جفت لرزش داشتم دائم خوابم میبرد
نیکان دوسه ساعت اول تو دستگاه بود ازش سونو گرفتن فهمیدن در حد یک سانت از کیست باقی مونده
بعد بچه رو آوردن پیش ما
چند ساعت پیش ما بود ۹ صبح دکتر اومد چکش کردن گفت همه چی نرماله
بعد رفتن دکتر نیکان شیر نمیخورد،نفس هاش با ناله بود
پرستار اومد نفس هاشو شمرد گفت تنده
بچمو بردن nicu

زایمانم سزارین اختیاری بود
اون موقع زیاد درد نداشتم شیر خودمو به دخترم دادم وزودم سرپا شدم

تصویر

هم بارداری سختی داشتم هم بعد زایمان روزهای سختی رو گذاروندم همش هم تقصیر مادرشوهرم بوذ💔فقط بخاطر دخترم تحمل کردم و از اون روزها گذر کردم

دیار به دنیا اومد گذاشتن رو سینم
رفت ان آی سی یو
با زور گذاشتن بعد پنج شیش ساعت از پشت شیشه ببینمش
تا پنج روز ندیدمش چون سرما خورده بودم نمیذاشتن وارد اتاق بشم
هیچ وقت از دلم بیرون نمیره
حسرت اینکه تو‌بیمارستان کنار تختم باشه و مثل عکس شما تو آغوش بگیرمش موند رو‌دلم

زایمانم بسیار سبک بود
بارداریم بخاطر جاری چرتم سکته مغزی کردم و‌پنیک شدم کلا همش بستری بودم بیمارستان تا همین یک ماه پیش
فعلا بهترم اما امشب یهویی بازم حالم بد شد یکم ورم کردم بهم فشار اومد
جفتمم پایین بود

سوال های مرتبط

مامان فندوق مامان فندوق ۱۴ ماهگی