منم اینجورم.دخترم ۵سالشه.هی میگه خدایا من چرا ابجی یا داداش ندارم دلم خیلی برای تنهایش میسوزه.ولی همین ک تصمیم میگیرم باردارشم میترسم نتونم از پس دوتا بر بیام.زندگیا هم سخت شده.ولی این ماه یکبار اقدام کردیم.هرچی خواست خدا شد.ولی کاش زندگیمون یکنواخت تر بشه من از این همه استرس میمیرم اخر
من با اینکه با برنامه ریزی بود بارداری دومم و ناخواسته نبود،اخرشب که برا اولین بار شوهرم خواست دخترمو بخوابونه،بچم گریه کرد چون فقط عادت داره تو بغل من با تکون خوابش ببره،یهو ته دلم لرزید که شکمم بزرگ شه نتونم بغلش کنم چی🥲ولی خب بعدش سریع به خودم گفتم که عب نداره دراز میکشم تکونش میدم عوضش همبازی داره😂😅
نه اصلا من سه تا سقط داشتم با جون و دلم میخوام بمونه براش مادری کنم درسته سخته درد امپول ها سوزش معده...
ولی حاضرم تموم دردارو به جون بخرم ولی برام بمونه
دقیقاا منم این حسو داشتم همش میگفتم من ک انجام دادم دیگه خواست خداست بشه یا نشه
من چون یکی از دست دادم فقط با دل و جونم میخوام بمونه
من انتقال دادم هی میگم اکه منفی بشه دیگه ادامه نمیدم بعدش تو دلم میگم آخ دلم مادر شدن میخواد😭😭😭
دقیقا😔
باردارید؟
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.