۲ پاسخ

من سر اولی خانوادهی شوه م انقدر اذیتم کردن کلا اعصاب خوردی کشیدم سردومی هم باز اذیتاشون بیشتر شد حتی تا الان پسرمو نیومدن ببینن از طرفییم پنجاه روز بعد از زایمانم مامانم فوت کرد بهترین روزام همیشه از دماغم اومده

من که بدترین بارداری داشتم هیچ خاطره خوبی ندارم استراحت مطلق بودم تا آخرش تهوع داشتم هیچ جیز خاصی هم دلم نکشید خیلی سخت گذشت و بلا سرم اومد دیگه دلم نمیخواد با این همه زجری که کشیدم به بارداری دوم فکر کنم

سوال های مرتبط

مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱۲ ماهگی
داستان حقیقی یکی از شما
یاسمین
پارت ۴۱

من یه دلیل بزرگ داشتم برای اینکه سهراب رو انتخاب بکنم حامد بعد از جدایی از نیارا خواهر سهراب رو گرفته بود که یعنی نسبتشون می‌شد پسرخاله و دختر خاله.
از بعد اینکه حامد ،نیارا رو طلاق داد،خاله‌هام یه جور دیگه به مامانم نگاه می‌کردم یه جوری باهاش حرف می‌زدن که انگار یعنی تربیت تو مشکل داشت.
منم با خودم گفتم هم سهراب پسر خوبیه هم می‌تونم اینجوری این لکه رو از دامن مامانم پاک بکنم.
از یه طرف دیگه ته دلم خیلی خوشحال بودم احساس آزادی می‌کردم...
احساس نجات...
قرار بود گوشی برام بگیره،
هرجوری دلم می‌خواد لباس بپوشم.
هر وقت دلم می‌خواد اجازه داشته باشم از خونه برم بیرون.
همه آنچه که خونه پدرم نداشتم...
اما ازدواج با سهراب بدی خودشم داشت دیگه اجازه نداشتم درس بخونم،
اجازه نداشتم سر کار برم .
فقط باید خانه دار می‌شدم .
اما قبول کردم...
فاصله بین خواستگاری تا عروسی ما فقط دو ماه طول کشید و من رفتم طبقه بالای خونه مادر شوهرم یعنی خالم زندگی کردم.