۱۶ پاسخ

عزیزم بهت نمیگم درس نخون و دانشگاه نرو. اگه علاقع داری حتما این کار رو انجام بده چه بسا وقتی رفتی دو سه ترمم خوندی دیدی اون چیزی نبود که فکرش و میکردی و خیالت راحت میشه که رفتی و چشیدی اما الان وقت مناسبی نیست چون یه بچه کوچیک داری که بیشتر از همه توی دنیا بهت احتیاج داره و این چند سال اول زندگیش رو اگر خوب سپری کنه بعدا هم خودش راحت تره هم ماملن باباش.
اینکه از کل زندگی میفتی با بچه ،حقیقته .منم 9 سال شاغل بودم و برو بیایی داشتم واسه خودم. حس بدیه الان توی خونه باشم و درآمد کاملا صفر ...
واقعا در خودم نمیبینم هم با بچه وقت بذارم هم نصفه شبا مطالعه کنم و روزا کار ... مسلما برای بچه جون و انرژیی ندارم .بماند خیلی خانوما این کارا رو میکنن و به ظاهر موفق هستن ....
هنوز خیای وقت داری همینکه 30 ساله نیستی شیش صفر جلویی🫠🫠

حق داری خب سنت کمه،مسئولیت بچه داری سنگینه،فداکاری های یه زن حتی وقتی مادره خیلی دیده و قدردانی نمیشه.منم مثل شما حس میکنم از کل دنیا عقب موندم اینم منو افسرده و عصبی میکنه

درس خوندن را ادامه بده حتماااااا اگه نخونی ی عمر حسرتش به دلت میمونه

میتونی دانشگاه پیام نور بخونی . کار خوبی میکنی درس خوندن دانشگاه رفتن خیلی خوبه .

فلوکستین بخور

شکیلاجون منم یه مدت طولانی همینطوری بودم افسردگی شدید داشتم الان بهترم شوهرم میگفت مامانم بچه رو میگیره بزن از خونه بیرون برو سر کار روحیه ت باز شه ولی قبول نکردم حداقل تا ۳ سالگیش از کنارش جم نمیخورم بعدش میفتم دنبال کار

گلم یک تخم مرغ حتما ببین کسی بلده برات بشکنه
نذر خوردی
صدقه بده

ویتامینای بدنت کم نیس؟

مادری برای همه اینجوره. حالا که بچه آوردی باید مسئولانه بری جلو. اون که به زور نیامده. شما و پدرش تصمیم داشتید و خدا بهتون داده. اگر افسرده شدی هم راه داره. باید برید پیش روانشناس یا کسی که کمک کنه و راه رو براتون هموار کنه. مادر شدن سخته. در عین‌حال شیرینه. لحظه های تلخ و سخت رو با صبوری ببر جلو. اون بچه هیچ گناهی ، هیچ گناهی نداره. انگیزه پیدا کن. از هر چیزی که میتونی. مثلا برقص هر روز با آهنگ. مثلا ورزش کن. مثلا برای خودت خرید کن. مثلا هر چیزی که شادت میکنه و.....

دقیقا منم حال شمارو دارم نمی‌دونم چیکار کنم

سلام من با اینکه قبل از بچه دار شدن مدرک ارشدم و گرفتم و تا ده سال به خاطر تحصیل بچه دار نشدم حتی بهترین کلاس زبان و شنا و این ها رو رفتم و شغل دولتی دارم گاهی حس میکنم بچه جلوی موفقیت من و گرفته منم عاشق درس خوندن و دانشگاه‌ رفتم دلم همیشه میخواسته دکتری بخونم .اما دخترم اجازه نمیده حتی یک برگه کوچیک دستم بگیرم امروز نتونستم حتی چک لیستمو بنویسم قدیم تا روزی ده ساعت هم درس خوندم .مادر شدن همینه دیگع به خودت تعلق نداری حس میکنم دخترم منو گروگان گرفته .این حس و همه دارن دیگه فقط متعلق به خودت نیستی

برای درس خوندن هیچ وقت دیر نیست الان باید قدر تک تک لحظه هات و با کوچولوت بدونی وقتی بزرگ بشه دیگه این روزا دستت نمیاد ، من خودم لیسانس دارم یه زمانی تو همین محل زندگی خودم بهترین عکاس محل بودم همه محل من و میشناختن الان شدم یه مادر شاید هفته ای یه بار از خونه برم بیرون ولی دارم با پسرم عشق میکنم اصلا دلم نمی‌خواد پسرم و ول کنم دوباره برم سرکار

اگه میخوای مفید باشی بچت و بزرگ کن بعد به فکر یه شغل باش ٫تو سنت کمه و هنوز خیلی وقت داری که به هدفات برسی

ولی یچیز بگم قدر فرشته ای که خدا بهت داده رو بدون،همین که سالمه،حرف میزنه،راه میره،سنتم کمه هنوز کلی وقت داری که درس بخونی و کار کنی و پیشرفت کنی.الانو دریاب .از شیرینی و کوچولو بودن بچت کیف کن.چه بخوای چه نخوای الان تو این شرایطی پس خداروشکر کن و قبول کن سرنوشتو.یه ذره حالتو خوب کن و بگو من وقت دارم برای رسیدن به آرزوهام.ایشالا هی حالت بهتر بشه

گلم چرا دکتر نمیرید براتون قرص ضد افسردگی بنویسه حالتون عوض بشه دختر خاله ام افسردکی داشت اما الان عالی شده
سنی هم ندارید گلم

دختر خوب چه دانشگاهی ولش کن درس به درد کسی نمیخوره دیگ من خودم لیسانس دارم ٫هروق ناامید شدی فقط به یاد بیار که اون بچه ارزوی خیلیاس٫هر مادری عصبی میشه ولی مهم اینکه به فکر روان و ایندش باشی

سوال های مرتبط

مامان پرهام و رهام مامان پرهام و رهام ۲ سالگی
سلام شبتون بخیر.‌تجربه ی من از روز اول از شیر گرفتن پسرم و خواستم باهاتون اشتراک بزارم و هم بمونه ب یادگار. ساعت ده و نیم صبح ی فیلم گرفتم و شیرش دادم و دیگه تمام . اوایلش خوب بودم خودم همسر برادرمم که پسرم و خیلی دوست داره تمام مدت سرگرمش میکرد. ولی کم کم خودم دلتنگش شدم. حس کردم ازم دور شده چند بار اومد سراغم گفتم بوف شده نازش کرد بوسش کرد نگاشون کرد . دوباره بازی بازی دورش میکردیم . از ده صبح تا یک و نیم شب نخوابید چون فقط با شیر عادت داشت بخوابه . همه جور تنقل مفید و غذا هم دادم البته کم و بیش خورد. برای اخر شبشم معجون درست کردم . بلاخره روی پام با شعر در قندون لب خندون😁خوابید . من تدریجی نتونستم بگیرم چون شب تا صبح سینم میبایست تو دهنش میبود و روزا هم اصلا نمیخوابید بدون شیر و هرجا میرفتیم باید میخوابیدم شیرش میدادم . خوراک خوبی هم نداشت. و نگران دندوناش بودم. حس میکنم از هم جدامون کردن . خیلی ناراحتم. تا ی گوشه گیر میارم میزنم زیر گریه .دلم برای بوش تنگ شده . دلم میخواد بغلش کنم بچسبونمش ب خودم . خیلی دلم گرفته . کاش یجوری بود خودشون میگفتن دیگه نمیخوریم . الان ک خوابیده انقد گریه کردم سر درد گرفتم و چشام پف کرده.شاید ب نظرتون مسخره باشه ولی واسه من خیلی جدیه. حس. میکنم ی روزه مرد شد و شبیه پسر بزرگم شده . 😭
مامان یسنا مامان یسنا ۲ سالگی
سلام، تجربه ی خودمو در مورد از شیر گرفتن، من اول سوره ی یاسین و بروج خوندم و ب دخترم فوت‌کردم، بعد با توکل ب خدا شروع کردم،اول حدود دو روز میان وعده هاشو حذف کردم،یعنی موقع بیدار شدن و موقع خواب بهش شیر میدادم، بعد شروع ب حذف شیر صبح تا ساعت 12 کردم،تا چهار روز، بعد شروع ب حذف شیر بعداز ظهر تا ساعت 18 کردم، یعنی از صبح تا قبل خواب ظهر بهش شیر نمیدادم،موقع خواب شیر میخورد و بعد دیگه شیر نمیدادم تا ساعت 18، البته حدود دو روز اول وقتی از خواب ظهر بیدار میشد بهش شیر میدادم، کم‌کم شیر شو حذف کردم،بعد چهار روز شیر شب شو حذف کردم تا موقع خواب،دبعد از اون شب موقع خواب بهش شیر دادم و دیگه شیر نصف شب شو حذف کردم، بعد فرداش دیگه در کل شیر شو حذف کردم و دیگه موقع خواب هم بهش شیر ندادم، امروز اولین روزی بود ک اصلا شیر نخورد، دخترم خیلی وابسته شیر بود، شیر ک نمیدادم کلی گریه و جیغ،ولی حوصله کردم،باهاش بازی کردم،بردمش بیرون،سرشو گرم کردم،خیلی بهش محبت کردم، دیشب نصف شب خیلی گریه کرد ولی کوتاه نیمدم و رو پام با لالایی خوابید، گریه ک میکرد میدید کوتاه نمیام اروم میشد،البته خیلی باید حوصله کرد، من هر روز از خدا کمک میخواستم، تو این مرحله فقط خدا میتونه کمک کنه،کمی سخت ولی با توکل ب خدا شدنی، اصلا هم ب تلخک و چسب برق نیاز پیدا نکردم،فقط موقع گریه و جیغ صبوز بودم و کوتاه نیمدم،امیدوارم همه موفق باشند، فقط محبت یادتون نره، من خیلی بهش محبت کردم ک خدای نکرده اعتماد ب نفسش پایین نیاد