۸ پاسخ

الانم روزدرمیون میادبچم یکسالش شده پس کی قراره کم بشه والااوایلش مردم زیادمیرن این تاهمین دوماه پیش هرروزمیومدحالاروزدرمیون واقعاخستم کرده ادم انقدپیله و بی ملاحضه ندیدم نمیتونه بشینه توخونش مدام بیرون خونه اینوواون تانصف شب بخدازشته برازن انقدول باشه بازوقتی جایی برسه میگ زانودردم کمردردم کجاک دردمیکنه مث میک میک راه میره ازصبح میزنه بیرون تاپاسی ازشب اخرم میگ فلان جان دردمیکنه بشین زن حسابی یکم ب زندگیت برس انقدفضولی نکن توزندگیای مردم

عزیزم با همسرت منطقی صحبت کن
بگو من افسردگی بعد زایمان دارم
حوصله خودمم ندارم
بچم به اندازه کافی اذیت میکنه
شیوه زندگیم یهوو تغییر کرده حالم خوب نیست
خودت به مادرت یه جور که ناراحت نشه بگو هفته‌ای یکبار بیاد نهایت
من دلم میخواد خونه خودم تنها باشم
خسته شدم از این وضع

مادر شوهر من یکی دوبار بدون هماهنگی اومد بار دوم اماده شده شده بودم داشتم میرفتم جایی کار داشتم گفت از جایی میایی گفتم نه ، دارم میرم تازه ،اگه خبر میدادین هماهنگ نمی کردم دوستم تو راه داره میاد دنبالم بلند شد رفت بعد اون تا الان دیگه بی دعوت نیومده قصد داشتم اگه باز بی خبر بیاد واقعا درو باز نکنم خب منم زندگی شخصی خودمو دارم قرار نیس هر وقت دلش بکشه پاشه بیاد اونم بی خبر من خودمم هر وقت بخام بریم خونه اش حتما تماس میگیرم البته تا الان اصلا تنهایی خونه اش نرفتم

مادرشوهر من برعکسه از خونه بیرون نمیره😂🤌 بچم دنیا اومد ی ماهش ک بود اولین بار اومد دیگه نیومده کلا نمیاد عید ب عیدم نمیاد اوایل خونمون ۴ طبقه بود بنده خدا نمیتونست الان جابه جا شدیم ی بار اومده ی ساعت نشسته رفته ...... من ۱۰ ساله ازدواج کردم کلا ۵ ۶ بار اومده ولی خب ما مدام میریم خونش .... این ک دم به دقیقه بیاد واقعا سخته درو باز نکن بگو حموم بودم ...خرید بودیم خونه مامانم بودیم .... بگو قبل اومدن هماهنگ کنید اینجوری شاید شرمنده شد

مادر شوهر منم تو یه ساختمانیم هر روز س بار سر میزنه منم خسته شدم اونقدر میاد از بچه داری هم سرش درنمیاد ها چون خالمه بچه هاشو مامانم نگه داشته ولی میاد بهم دستور میده اینجوری کن اونجوری
کن اخه ادم حسابی من بلدم نگهش دارم میگه اولته بلد نیستی مث من
منم میگم مامان اولی بنظرم بیشتر میدونه چون حساسه

آره بابا حق داری ب نظرم ی مدت تو برو هی خونش صبح تا بیدار میشی پاشو برو خونش
بخواب شب خونش
چون آدمای خوش گذرون از مهمون داری و آشپزی فراری ان مث مادرشوهر من
تا بشینه سر جاش

درگیر چی هست دقیقا

سلام منم خیلی توی ذهنم با مادر شوهرم درگیر بودم بخاطر حرفهایی که این چند سال بهم زده بود و من چیزی نگفته بودم و احترام نگه داشته بودم . ولی از چند ماه پیش دیگه دیدم نمی تونم تحمل کنم و الان هر حرفی بهم بزنه بهش همون موقع می گم که ناراحت شدم حتی دوبار بهش گفتم دخالت نکن. الان خیلی راحت شدم و دیگه اون خشم را نسبت بهش ندارم و هر وقت که فکرش می یاد من آهنگ و یا کتاب صوتی گوش می دم و یا فیلم می بینم از ذهنم می ره حتی اگر ساعت ۳ و ۴ صبح باشه ذهنم درگیر موضوع دیگه شده و فراموش می کنم

سوال های مرتبط