باورم نمیشه که پنج ماه و پنج روز از به دنیا اومدن جانا گذشت🥹
تا قبل زایمان فکر میکردم مادرشدن یعنی محدودیت محض،از خوشیت تفریحت درست کارت وقت گذرونی با همسرت باید بزنی تا مادر خوبی باشی ولی وقتی اومد دیدم همین فرشته کوچولو چقدر میتونست شیرینی بخش زندگیمون باشه😍🥹بطوری که همش با خودت بگی خدایا شکرت بخاطر وجودش🫀
تو این پنج ماه زردی رو پشت سر گذاشتیم کولیک و رد کردیم واکسن دوماهگی و چهار ماهگی هم گذشت
الان دیگه فک می‌کنم نوبت دندونه، بچم دوروزه خیلی بی قراره همش میخاد سینه تو دهنش باشه سینمو با لثه هاش گاز میگیره🫠و البته اینکه شیرم‌ سیرش نمیکنه خیلی ناراحتم انگار کامل شیرخشکی شده☹️
گاهی خیلی حس می‌کنم مادر بدیم که بیشتر وقتم با گوشی میگذره و کم وقت میگذرونم باهاش…
بعضی وقتا از اینکه یادم میره سر ساعت عوضش کنم و مایبیش سنگین شده حس بدی میگیزم از خودم
همچنین از این که قطره مولتیش رو یه در میون میدم‌ بهش…
ولی با همه این حال جونم براش درمیره، وقتی بغلش می‌کنم انگار قلبم یع آرامش خاصی بهش تزریق میشه وقتی برام میخنده اشک تو چشام جمع میشه😍🥹🥹از خدا ممنونم که تورو بهمون داده

تصویر
۶ پاسخ

عزیزم 😍
خدا ان‌شاءالله جانا کوچولو رو برات حفظ کنه
دقیقا منم همین حسای تو رو دارم همش میگم مادر خوبی نیستم یه وقتایی هم میزنه به سرم میشینم گریه میکنم🤦‍♀️🥲

ای خداا چه زیبا نوشتیییی💕💕💕💕💕💕

ای جونم🤩

🥺🥺😍😍ای خداااا قششنگگگ از این یک سال لذت ببر تا میتونی این یک سال اول خیلی خاصه خیلی زیاد
بعضی وقتا دلم تنگ میشه برای کوچولوتر بودنش میرم عکسای ماهگردشو میبینم ذوق میکنم و یه حس عجیبی میاد که چقدر زمان زود میگذره انگار من نبودم که این روزا رو گذروند به سلامت و حال خوب رد کرد
میدونی مادر بودن پر از احساسات متناقضه که تا وقتی مادر نباشی نمیتونی برای کسی توصیفش کنی جز اینکه اون شخص مادر باشه
خلاصه که شیرینی هاش هزار برابر میشه هر چی میره جلو تر سخت‌تر هم میشه
ولی تو با تجربه تر میشی
بهتر درکش میکنی
بهتر زمان رو به دست میگیری و خیلی چیزای دیگه
این حال خوب رو حفظ کن و نگهش دار

عزیزم خداحفظش کنه ❤️ منم همین حس رو دارم 🥺

منم خیلی خداروشکر خدا یه فرشته کوچولو داده بهمون😍😍💋💋

سوال های مرتبط

مامان آهـو♡⁠ مامان آهـو♡⁠ ۸ ماهگی
آهو جان تقریبا ده روز پیش بود که گفت مَه مَه (به من می‌گفت چون من خیلی زیاد باهاش صحبت میکنم میگم ماااا ماااان ) و من از ذوق مثل بچها فقط جیغ میزدم میپردیم هوا 🥹
و اما سه چهار روزه که دست و پا میزنه میره جلو باورم نمیشد فکر میکردم اشتباه میبینم تا اینکه امششششب🥹🥺دیییدم آرررره رفت اونم به عشق فین گیر باورتون میشه ؟ حالا چرا وقتی میخام بینی شو تمیز کنم کلی باهاش بازی میکنم که اذیت نشه کلی میخندونمش باهاش صدا در میارم وقتی می‌شنوه کلی مشتاق میشه که میخام باهاش بازی کنم (معتقدم که باید جوری کارهای بچه هارو انجام بدیم که باعث فوبیا نشه واسشون حالا چرا من خودم هنوز که هنوزه با این سن وقتی لباسم گیر کنه سرم داخل لباس باشه بیرون نبینم احساس خفگی میکنم احساس میکنم دارم میمیرم اون لحظه فوبیا دارم و فکر میکنم شاید تو کودکی اینجور اتفاقات واسم افتاده باشه که اینقد میترسم واسه همین دوست ندارم آهو تجربه کنه ) و حالا وقتی غلت زده بود رو شکم بود با فاصله گذاشتم جلوش که دستش نرسه با یه هیجانی دست و پا میزززد تلاش می‌کرد تا خودشو رسوند پیشش🫠 این روزا همش دارم تغییراتشو میبینم هم خیلی ذوق میکنم و میبینم بزرگ میشه این روزا دیگه نیست بغضم میگیره کنار این روزایی که واقعا تنهایی خیلی دارم اذیت میشم و اونقد خسته میشم اونطور که باید از لحظه به لحظه بزرگ شدنش لذت نمی‌برم ناراحتم می‌کنه (خانوادم شهرستانن کسی کمکم نیست همسرم خیلی کمک میده سرکار که میره خسته میشه یه وقتایی کل این مسئولیت میفته رو دوش من ) یه وقتایی واقعا دوست ندارم بگذره و تو همین زمان بمونیم 🥹🫠💖