فقط همسرم اون هوامو داشت پیشم بود خونواده شوهرم مخصوصا مادرشوهرم طبقه بالا زندگی میکنه میدونه باردارم ولی اصلا براش مهم نبود
یه سری از دوستام ،حتی یه زنگ نزدنحالمو بپرسم
البته خب منم همینا برام تجربه میشه
خیلی بها به کسی ندم
و هیچکس برام مهم نباشه
سخته ولی تمرین میکنم ک خودم اولیت باشم
من روی واقعی خیلیارو وقتی باردارشدم دیدم ولی واقعی ترش رو وقتی مشخص شد که باز بچم پسره چنان دیدم که فکرش رو هم نمیکردم.
من خدارو شکر همه اطرافیانم هوامو داشتن خانواده خودم ازم دورند شهرستان هستند ولی خانواده شوهرم همشون هوامو داشتن
فقط همسرم و پدر مادرم از اول کنارم بودن همه اونا که ادعاشون میشد ۸ ماهه یه زنگ نزدن
من همسرم و خانواده خودم فوق العاده هوام داشتن همه جوره
دیگ اصن نیاز ب محبت کسی نداشتم
ولی فامیلا خودم و شوهرم خانوادش اصلا
زنگ هم دوستام میزدن گاهی چنتاشونم سر زدن
میدونی من الحمدالله بی نیاز بودم از همه چی
ولی ادم وقتی بارداره دوس داره همش توجه کنن🥲مثلا خونه عموم جفتمون یکبار نیومد تا دم در بگه خوبی؟
یا مثلا یکبار ی کاسه آش یا ترشی یا هرچیزی احترام بم نزاشتن☺️
تنشون سالم
میگذره همه چی میگذره
منم فقط همسرم بود نه خانواده خودم نه خانواده همسرم هیچکدوم نبودن کنارم
من کسی خونم نیومد غذا هم برام نفرستادن ولی خونشون رفتم از جام نمیزارند بلند شم.
من مامانم خیلللی زحمتم رو کشیدم خیللللی
خیلی هوامو داشت
من کلا چندین ساله یاد گرفتم از هیچکس توقع نداشته باشم حتی همسرم و اگر برای کسی کاری میکنم نه منت بزارم نه توقع جبران داشته باشم و از اون به بعد زندگی بهتری دارم
من خواهرشوهر مادر شوهرم واقعا خیلی خوب شدن باهام نمیدونم اصلا بخاطر بچه اش یا خودم اصلا نمیزارن تکون بخورم
باباممم خیلی بهم حساس شده
همسرم ک کلا همیشه حواسش بوده بهم
مامانممم راه دور ولی بازم هوامو دارع
من بارداری اولم تو ازدواج سابقم بود تو دوره بارداری که هیچکدومشون اهمیت بمن ندادن کلیه م ورم کرد دو سه ماه از درد بخودم پیچیدم خود بیعرضه و بیخیالش که میگفت پول ندارم ببرم دکتر و خانواده ش و جاریم که با من تو یه ساختمون بودن حتا یه سر بمن نزن و یه کاسه سوپ دستم ندادن باوجود اینکه میدیدن حتا به سختی راه میرم از درد همه کارامو خودم میکردم به خانواده مم نگفتم که ابروی طرفمو نبرم و حتا بعد زایمانمم زنگ نزدن حال بچه رو بپرسن و عمدی دیر اومدن بابام پول بیمارستانو حساب کنه باوجود اینکه بیمارستان دولتی بود و فقط ۱۰۰ هزار تومن پول خواستن اون موقع
اما الان ازدواج دومم هر چی از خوبی و انسانیت شوهرم و خانواده ش بگمکم گفتم نمیگم مادرشوهرم احوالمو مدام میپرسه و بهم میرسه نه ولی درک و شعورشون خیلی بالاست و خواهرشوهرام مدام پیگیر احوالمن و حتا حاضرن بیان کارای خونمم بکنن شوهرمم واقعا جز درک و همراهی و همدلی کاری نکرده برام
من نه بدی اونا یادم میره و نه خوبی اینا
منم خیلیارو شناختم تازه زخم زبونم خوردم و یه سری حرفای بی ربط شنیدم🥲و هیچوقت یادم نمیره
من تو بارداری و زایمان قبلی مادرم آنقدر خاطره تلخ برام گذاشت دوازده سال میترسیدم دوباره حامله شم الآنم تا حامله شدم اول رابطم و باهاش قطع کردم تا بچه ها بدنیا بیان بزرگ شن بعد بیاد تا دوباره تکرار نکنه کارهاشو یه خواهر بزرگ دارم خدا خیرش بده مادرشوهرمم در حد توانش هست
من بابامو همسرم وخالم چندباری غذا پخت اورد هرموقع هم خونشون رفتم انصافا رسیده بهم چون بچه مدرسه ای داره بازم انجام میداد بقیه هم یبار خاله بزرگم چندتا خوردنی فرستاد انکار من محتاج بودم دریغ از یه زنگ قبلشم نمیزد اونیکی ها هم اصلا نه،زنگی زدن نه کاری باهام داشتن با اینکه من باهاشوون اکنجوری نبودم اما خیلی تجربه خوبی شد برام ک منم عین خودشون باشم برام مهم نباشن هیچ کدومشون خانواده من همسرم پدرم وپسرمه مامانمم ایکاش بود افسوس میخورم برا نداشتنش
منم همسرم خیلی زیاد و پدر و مادرم مادر شوهر پدر شوهرم هرزگاهی غذا میفرستن خرید میکنن برام دست همشون درد نکنه بقبه ام مهم نیست
من سر هر دوتا بارداری و زایمانم مادرشوهرم یه فتنه ای به پا کرد به یه بهانه ای قهر میکنه ک یه شب نیاد بیمارستان چون من مامانم فوت شده
خانواده خودم و همسرم خیلیییییی هوامو داشتن؛مادر شوهرمم برام خرید میکنه میفرسته یه وقتایی هم غذا میفرسته چون بهم نزدیکه،مامانم یکم دوره ولی وااااای از جاری هاااا علی الخصوص با یکیشون که حسابی وانمود میکرد باهم خوبیم🙃
من پدرشوهرم و دوتا از خواهر شوهرام و همسرم و خانواده خودم خیلی هوامو داشتن.. تو چهار ماه اول.. ولی مادرشوهرم قهر کرد باهام همون مدت ی زنگم نزددد... پیغام میفرستاد ک اون بهونه در میاره... با اینکه من همش بستری بودم چندماه اول.. ادما رو تو سختیا میشه شناخت..
مادرشوهرم خیلی هوامو داشت
درسته ک درباره سیسمونی دخالت میکنه اما خب تو این مدت خیلی کنارم بوده
همه رو شناختم حتی خودمم رو هم بهتر شناختم
همکار های سمی تو محیط کار 😒
همکار خانم که خودش بچه سه ساله داره ، جلو همکارای آقا چندین بار گفته بود که فلانی ادا درمیاره حاملگی اینطور نیست 😔
همکار آقا ، وظایف خودشو مینداخت رو دوش من 😔
پشت سرم چندین بار حرف زده بودن که فلانی تازه وارد این محیط کار شده چرا باردار شده ؟؟؟ اینو با گوشای خودم شنیدم 😔
ولی خدا جای حق نشسته ، سپردم به خدا ، مطمئنم تقاص میدن ، هیچکدوم رو نمیبخشم 🙃
دو تا از اقوام، از حسادت داشتن میمردن.هنوزم دارن میمیرن.
فقط پدر مادرم
شوهرم از وقتی خبر بارداریمو شنید همش دعوام میکرد😔 منم اومدم خونه بابام
خدایی دم خواهرشوهرهام گرم هی برایم غذا یا ویارونه میاوردن
خواهرمم بنده خدا همش سیسمونی فروشی میره برایم عکس میفرسته خرید کنه
من فقط بابا،مامانم،شوهرم خیلی مواظبم بودن بقیه فقط حرف حتی رعایت حالمم نکردن.ای خانواده شوهرم اصلا با اینکه بارداری بدی داشتم.
اولش از استراحت مطلق با ویار تا۶ماه
بعد خون دماغ،بعد جواب ازمایش...بعد ب شدت مریض شدم ریه هام عفونت کرد ک الان اسپره میزنم...
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.